انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ١٦٥
مشروطه به مجلس فرستد، به ناصر الملك آزادى عمل كامل اعطاء كند، علاء الدوله و معين الدوله فراخوانده شوند، و غيره. بدين قرار صلح برقرار شده است. امّا چنين احساس مىشود كه اين متاركهاى موقت است. ديگر هيچ اميدى به اعتماد مجلس به شاه نيست و چنان مىنمايد كه تنها پايان براى اين ماجرا تسليم يا سرنگونى خشونتآميز محمد على ميرزا[١]- آنچنان كه در بسيارى تلگرافات واصله از ايالات ناميده مىشود- باشد.
«بسيارى از نكات اين درام، نكاتى كه حال به سبب تماس بيش از حد نزديك ما با آنها به نحوى مبهم قابلدرك هستند، در چشم تاريخ روشن خواهند شد. اينك، يك چيز بىهيچ ترديدى روشن است و آن اينكه ايده مشروطيت پايگاه مستحكمى در بين تمامى مردم شمال ايران يافته است. من همواره از اينكه احساساتم نسبت به مردم ايران منجر به بروز اشتباه گردد بيم دارم، و بنابراين مايلم از هرگونه اغراق دورى كنم. مردم عملا مجبور به تحمل ضربه ناشى از توسل به قوه قهريه نشدند تا نتوانند خود را در آن دادگاه عالى تبرئه كنند. امّا اينقدر مىتوان گفت كه مردم تهران و تمامى شمال ايران نشان دادند كه آزادى خود را بىمبارزه از دست نخواهند داد. يك سال پيش، هيچكس نمىتوانست بگويد كه مردان قزوين و تبريز منازل خود را رها خواهند ساخت و با شتاب به سوى پايتخت خواهند آمد تا از آنچه برايشان بسيار عزيز است دفاع كنند. هيچكس باور نمىكرد مردم تهران در موضع خود در برابر نيروهاى مسلح شاه ايستادگى خواهند كرد، يا آنكه در مواجهه با خطرى چنين بزرگ مردم بعينه يدى واحد از آرمان مشروطيت دفاع خواهند كرد. هركسى كه آن تفنگداران پراكنده بر بامها، آن جمعيت نشسته در مسجد، با تفنگها به زير عبا و گوش سپرده به كلام حاجى ملك المتكلمين و سيد جمال را مىديد، نمىتوانست ترديد كند كه ايشان حتى مهياى مردن در راه آرمانى هستند كه اروپائيان با تغافل آن را يك «شوخى بزرگ» قلمداد مىكردند. قدرت پروردگار آنها را در بوته آزمايش نهايى قرار نداد. امّا مطمئن هستم كه ايشان سرشكسته از اين آزمايش به در نمىآمدند. امسال پيشرفت بسيارى حاصل آمده است. تقىزاده در سخنرانى بسيار زيبايش، پس از ختم غائله، در سپاس از مردم گفت: «رخصت دهيد امشب شاكر باشيم كه پردهاى كه يكشنبه پيش بالا رفت، حال از صحنه به زير كشيده شده است و حقيقتا كه صحنهاى غمانگيز و تاريخى بود. ما به مردم اعتماد كامل داشتيم و هنوز هم داريم ... امّا حال بگذاريد با آن صحنه وداع كنيم ...، اين كلام پيامبر را
[١] - يعنى« شاهزاده» به جاى« شاه.»