انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ٩٦
نيم بيجهة و تقصير گاهى در انبار گاهى در قزوين زير كند و زنجير بودم. چه صدمات كشيدم ديگر زندگى را انسان براى چه مىخواهد؟ اين دفعه آخر بعد از مرخصى از انبار آقا ده تومان دادند پانزده تومان هم وكيل الدوله داد رفتم بطرف اسلامبول آنجا كه سيد شرح حالت مرا شنيد گفت چقدر جانسخت بودى چرا نمردى؟ در مراجعت آمدم بارفروش در كاروانسراى حاج سيد حسين از يك ميوهفروش يك طپانچه پنج لول روسى با پنج فشنگ خريدم سه تومان و دو هزار و به خيال نايب السلطنه بودم، تا دو روز قبل از تحويل به حضرت عبد العظيم آمدم. در اين مدت هم غير از دو شب كه شهر آمده منزل حاج شيخ هادى ماندم و از ايشان سفارشنامه خواستم و گفتم شنيدهام امين همايون مرد است از من نگاهدارى خواهد كرد سفارشنامه به او بنويسيد. حاج شيخ هادى گفت من اطمينان ندارم و نمىنويسم. دوباره مراجعت كردم ديگر ابدا به جائى نرفتم. رفتن به سرخه حصار و زرگنده دم باغ نصر السلطنه هم دروغ است، در حضرت عبد العظيم هم بودم به همه آقايان ملتجى شدم به آقاى امامجمعه به آقا سيد على اكبر و ديگران ملتجى شدم، كه براى من تحصيل امنيت كنند هيچكدام اعتنائى به حرف من نكردند. يك روز هم صدراعظم آمد به صفائيه، عريضه عرض كرده بودم كه بدهم، به حضرت عبد العظيم نيامدند.
در اينجا سؤال شد، راست است كه اين كلفتهاى اندرون با تو متحد بودند و به تو خبر مىدادند.
جواب گفت: اينها چه حرفى است، آنها چه قابل هستند كه به من خبرى بدهند روز پنجشنبه در حضرت عبد العظيم شهرت كرد كه فردا شاه به زيارت خواهد آمد آب و جاروب مىكردند. من هم شنيدم صدراعظم قبل از شاه تشريف مىآورند عريضه نوشته بودم آمدم توى بازار كه عريضه بدهم.
نمىدانم چطور شد آنجا به اين خيال افتادم، گفتم ميرزا محمد رضا برگرد شايد امروز اصل مقصود دست دهد. رفتم طپانچه را برداشتم از درب امامزاده حمزه رفتم توى حرم ايستادم تا شاه وارد شد كه وقع ما وقع، خدمت بزرگى كردم به ايران و ايرانيان.
من قدرى هستم و مؤمن به قدر و معتقد كه بىحكم قدر برگ از درخت نمىافتد. حالا هم به خيال خودم يك خدمتى به تمام خلايق كرده و ملت و دولت را بيدار كردهام و اين تخم را من آبيارى كردم و سبز شد همه خواب بودند بيدار شدند. يك درخت خشك بىثمرى را كه زيرش همه قسم حيوانات موذى درنده جمع شده بودند از بيخ انداختم و آن جانورها را متفرق كردم. حالا از پهلوى آن درخت يك جوانه بالا زده است مثل مظفر الدين شاه سبز و خرم و شاداب، اميد همه قسم ثمر به او مىرود.
حالا شما هم فكر رعيتشان باشيد همه رفتند همه تمام شدند، من قدرى از خارجه را ديدهام، ببينيد