انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ٩٥
مقراض را برداشته شكم خود را پاره كردم. خون سرازير شد كه آمدند جراح آوردند بخيه كردند. من ابدا در مجمع آن اشخاص كه كاغذنويسى و كاغذپرانى مىكردند نبودم. آقا سيد جمال الدين كه اينجا آمده بود بعضيها تقريرات او را مىشنيدند مثل ميرزا عبد اللّه طبيب، ميرزا نصر اللّه خان و ميرزا فرج اللّه خان، گرم مىشدند مىرفتند. بعضى كاغذها مىنوشتند به ولايات مىفرستادند كه از خارج تمبر پست مىخورد برمىگشت مجمع، آنها را ميرزا حسن خان نواده صاحبديوان گرم نگاه مىداشت، بجهة اينكه سيد را ديده كلماتش را شنيده بود. بعضى از رفقاشان هم مشغول كلاه درست كردن بودند، مثل حاج سياح كه مىخواست ظل السلطان را شاه كند و يكى ديگر را صدراعظم.
خلاصه بعد كه اينها را گرفتند يك روز آمدند گفتند شما بيائيد اميريه آقا شما را مىخواهد ببيند. ما را گذاردند توى كالسكه بردند اميريه ديديم سربازهاى گارت وارد شدند و يك حالتى كه همه ماها متوحش شديم ميرزا نصر اللّه خان ميرزا فرج اللّه خان بنا كردند همديگر را وداع كردن، يك اوضاعى برپا شد. بعد ما را نشاندند توى كالسكه با سوار و دستگاه بردند قزوين، در نه ساعت به قزوين رساندند. آنجا سعد السلطنه اگرچه خيلى سخت بود ولى ترتيب زندگى ما فراهم بود. در آن مدتى كه ما آنجا بوديم شورش «رژى» برپا شد و بعد از شانزده ماه آمدند مژده دادند كه مرخص شديد. خياط آمد به اندازه قد هريك از ما لباسى دوختند ما را فرستادند طهران. يكراست رفتيم اميريه در آنجا بعضى كه پول داشتند براى آقا چيزى از آنها گرفتند دو نفر هم بابى ميان ما بودند يكى از آنها هم پول داشت داد و مرخص شد. سايرين هم مرخص شدند باز من بدبخت را بردند با يك نفر بابى ديگر به انبار. چهارده ماه در انبار بودم. يك روز توى انبار بناى دادوفرياد گذاشتم كه اگر كشتنى هستم بكشند اگر بخشيدنى هستم ببخشند اين چه مسلمانى است. حاجب الدوله با يك دسته ميرغضب آمدند عوض استمالت ما را به چوب بستند يك چوب كاملى به من زدند، تا اينكه از انبار خلاص شدم هر چه فكر كردم عقلم به اينجا رسيد كه بروم خود را به امامجمعه ببندم او هم رئيس ملت است هم اجزاى دولت، در همانجا در منزل آقاى امام خدمت صدراعظم رسيدم. عريضه دادم بعد از چند روز ديدم نايب محمود فرستاد پيش فراشباشى به امامجمعه گفت ميرزا رضا را بگوئيد آقا مىخواهد پولش بدهد، من تحاشى كردم از رفتن، امام گفت برو ضررى ندارد. آمدم خدمت آقا اول به من گفت تو به منزل صدراعظم چرا رفتى؟ گفتم نرفتم. بعد نايب محمود گفت بيا دم صندوقخانه پول بگير. رفتم آنجا ديدم حسين خان صندوقدار يك چيزى بگوش نايب محمود خان گفت، او هم گفت بيا برويم كاروانسراى وزيرنظام حواله كنم از تاجر بگير. ما رفتيم ديدم باز مرا بردند انبار خلاصه چهار سال و