انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ٨٩
ج- خير. لازم نبود كه به ايشان اظهارى بكنم.
س- از طرف سيد جمال الدين براى ايشان پيغام و مكتوبى داشتى؟
ج- مگر پستخانه و وسايل ديگر قحط است كه به توسط من كه همهجا متهم و معروف هستم مكتوب براى كسى برسد وانگهى شما چه مىگوئيد؟ مگر حاجى شيخ هادى تنهاست كه با من همخيال باشد عرض كردم كه اغلب مردم با من همخيال هستند مردم انسان شدهاند چشم و گوششان باز شده است.
س- اگر مردم همه با شما همخيال هستند پس چرا آحاد و افراد مردم از بزرگ و كوچك زن و مرد در اين واقعه مثل آدم فرزندمرده گريه مىكنند در خانهاى نيست كه عزا بپا نباشد؟
ج- اين ترتيبات عزادارى ناچار مؤثر است اسباب رقت مىشود اما برويد در بيرونها حالت فلاكت رعيت را تماشا كنيد حالا واقعا به من بگوئيد ببينم بعد از اين واقعه بىنظمى در مملكت پيدا نشده است؟ طرق و شوارع مغشوش نيست؟ بجهة اينكه اين فقره خيلى اسباب غصه و اندوه من است كه در انظار فرنگىها و خارجه به وحشيگرى معروف نشويم و نگويند هنوز ايرانىها وحشى هستند.
س- شما كه اينقدر غصه مملكت را مىخوريد و در خيال حفظ آبروى مملكت هستيد اول چرا اين خيال را نكرديد مگر نمىدانستيد كار به اين بزرگى البته اسباب بىنظمى و اغتشاش مىشود. اگر حالا نشده باشد خواست خدا و اقبال پادشاه است.
ج- بلى راست است اما به تواريخ فرنگ نگاه كنيد براى اجراى مقصد بزرگ تا خونريزىها نشده است مقصود بعمل نيامده.
س- آن روزى كه آقاى امامجمعه به حضرت عبد العظيم آمده بودند، تو رفتى و دستش را بوسيدى و چه گفتى به ايشان و ايشان بتو چه گفتند؟
ج- امامجمعه با پسرهاشان و معتمد الشريعة آمدند من در توى صحن رفتم دستش را بوسيدم به من اظهار لطف و مهربانى كردند. گفتند كى آمدى، آمدى چه كنى. گفتم آمدم كه بلكه يك طورى امنيت پيدا كنم بروم شهر مخصوصا از ايشان خواهش كردم خدمت صدراعظم توسط كنند كار مرا اصلاح نمايند كه من از شر نايب السلطنه و وكيل الدوله آسوده شوم. ولى پسرهاى امام به من گفتند شهر آمدن ندارد اين روزها شهر بواسطه نان و گوشت و پول سياه بهم خواهد خورد و بلوائى مىشود خود امام هم به من اميدوارى و اطمينان داد.
س- با معتمد الشريعة چه مىگفتى و چه نجوى مىكردى؟