انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ٨٧
ج- نه و اللّه بلكه حضراتى كه آنجا بودند او را مذمت مىكردند كه نه به من سلام كرد و آشنايى با من مىكردند و نه حرفى زدند.
س- شيخ حسين پسردايى شيخ محمّد خودش مىگفت دو مجلس در ضمن با شما صحبت كرده بود.
ج- بلى راست است.
س- ملا حسين پسر ميرزا محمد على براى شما چه قسم خدمات كرده بود چون خودش مىگفت مدتى براى او خدمت كردم چيزى به من نداد.
ج- خدمتى نكرده بود سه عريضه و دو اعلان كه براى جراحى خودم نوشته بودم براى من نوشت.
دوائى كه سالك و كچلى را علاج مىكند مىدانستم اعلان كرده بودم.
س- آن روزى كه همين شيخ با شما به تفرج آمده بود كاهو و سركهشيره خورده بوديد در ضمن صحبت شما چه گفته بوديد كه او اين شعر را خوانده بود. «دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى؟»
ج- خيلى عجب است من به يك همچو ضعيفالعقلى بعضى صحبتها بكنم كه او به مناسبت يك شعرى خوانده باشد.
س- همان روز بعد از خوردن سركهشيره و كاهو كه مراجعت كرديد او مىگفت سه نفر به شما رسيدند يك سيد و يك آخوند و يك مكلا با شما كنار كشيدند بقدر سهربع ساعت نجوى مىكرديد بعد آنها رفتند و شما به منزلتان آمديد. حاج سيد جعفر هم مىگفت من درب خانه نشسته بودم ديدم كه آنها مىآيند برخاستم رفتم تو آن سه نفر كىها بودند؟
ج- حاج ميرزا احمد كرمانى با يك سيدى كه هيچ نمىشناختم با صد دينار كه توى عمامهاش گذاشته بود سفر كردند رفتند.
س- كجا رفتند شما اطلاع داريد مىگويند به طرف همدان رفتند؟
ج- خير. و اللّه من هيچ نمىدانم به كدام سمت رفتهاند همينقدر مىدانم سر دو راه استخاره كردند كه به كدام طرف بروند استخاره ايشان بطرف بالاى كهريزك حركت كردن راه داد و رفتند.
س- از اين حركت متوكلا على اللّه آنها همچو معلوم مىشد كه از قصد شما چيزى دانستهاند و براى اينكه به آشنائى شما مسبوق بودهاند و از ترس اينكه مبادا شما حركتى بكنيد و آنها گرفتار بشوند رفتهاند؟
شبهه نباشد حاج ميرزا احمد را من آدم سفيهى مىدانم مثل من آدمى كه همچو حركت