انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ٨٦
شاه به گردش مىآمده است اين كار را مىخواستى بكنى.
ج- خير، من همچو ارادهاى نداشتم و اين حرف من نيست و نمىدانستم كه شاه به گردش شهر خواهد رفت و اين قوه را هم در خودم نمىديدم. روز پنجشنبه شنيدم كه شاه به حضرت عبد العظيم مىآيد در خيال دادن عريضه به صدارت عظمى بودم كه امنيت بخواهم عريضه را هم نوشته در بغل داشتم رفتم در بازار منتظر صدراعظم بودم. از خيال دادن عريضه منصرف شدم و يكمرتبه به اين خيال افتادم و رفتم منزل طپانچه را برداشتم آمدم از درب امامزاده حمزه رفتم توى حرم قبل از آمدن شاه، تا اينكه شاه وارد شد آمد حرم زيارتنامه مختصرى خوانده به طرف امامزاده حمزه خواست بيايد دم در يك قدم مانده بود كه داخل حرم امامزاده حمزه بشود طپانچه را آتش دادم.
س- شاه شهيد به طرف شما مستقبل مىآمد و شما را مىديد يا خير؟
ج- بلى مرا ديد و تكانى هم خورد كه طپانچه خالى شد ديگر نفهميدم.
س- حقيقتا اطلاع نداريد كه طپانچه چه شد؟ مىگويند در آن ميان زنى بود طپانچه را او ربود و برد.
ج- خير. زنى در آن ميان نبود و اينها مزخرفات است پس ايران ما يكباره نهليست شدهاند كه ميان آنها آنطور زنهاى شيردل پيدا شود.
س- من شنيدم و شهرتى دارد كه همان وقتى كه سيد شما را مأمور به اين كار كرد زيارتنامه براى شما انشاء كرده و به شما گفت كه شما شهيد خواهيد شد و مزار و مرقد شما زيارتگاه رندان جهان خواهد بود.
ج- سيد اصلا پرستش مصنوعات را كفر مىداند و مىگويد صانع را بايد پرستيد و سجده به صانع بايد نمود نه به مصنوعات طلا و نقره نمودن مزار و مرقد را معتقد نيست و جان آدم را براى كار خير حقيقة چيزى نمىداند و وقعى نمىگذارد. بااينكه آنهمه بليات و صدمات را براى او كشيدم صداى چوبها را كه به من مىزدند مىشنيد و هروقت من حرف مىزدم و ذكر مصائب خودم را مىكردم مىگفت خفه شو روضهخوانى مكن مگر پدرت روضهخوان بود چرا عبوسى مىكنى با كمال بشاشت و شرافت حكايت كن چنانچه فرنگىها بلياتى كه براى راه خير مىكشند همينطور با كمال بشاشت ذكر مىكنند.
س- در حضرت عبد العظيم كه بوديد شيخ محمد اندرمانى مثل آن سفر سابق پيش مىآمد شما را مىديد و با شما حرف مىزد يا خير.