انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ١٦٧
حساب كنيم. يد اللّه مع الجماعة.
«خوب حال بايد به اين نامه مطول پايان دهم. مىترسم اندكى از ماجرا را گفته باشم. امّا شايد حتى اين خلاصه ناقص تا حدى شما را در جريان بحرانى كه حال از سر مىگذرانيم قرار دهد. اگرچه، احتمالا من داستان را با احساساتم و نه با منطق بازگفتهام. من با نقل كلام زيباى تقىزاده در مورد سالار منجم و زندانيانى كه دل به تركمانان فروخت، مرخص مىشوم: «آن هيجانى كه در مردم ظاهر مىشود، ملهم از عقل نيست، كه از عشق است ... برخى مىگويند كه ما بايد طبق عقل رفتار كنيم. امّا من مىگويم در چنين امورى اقدامات ما بايد ملهم از عشق باشد.»
به لطف يكى ديگر از دوستان خود در تهران، در سنه جالب ايرانى كه على الظاهر به اين دوره متعلق است- آنها ضميمه نامهاى مورخ ٢ ژانويه ١٩٠٨ بودند- روبروى من قرار دارند. سنه اوّل هشدارى است به شاه كه تصور مىكنم از سوى يكى از «انجمن» ها صادر شده و ترجمهاش چنين است:
هشدار «ظاهرا اعليحضرت از خاطر برده است كه دستيابى به تاج و تخت صرفا در نتيجه يك تلگراف دو خطر، كه وى را به پايتخت احضار كرد، و پنج تن سوارهنظام صورت گرفت و او در بطن مادر صاحب تاج و تخت نبود، و نيز در دست خويش حكمى از سوى عالم غيب مبنى بر حكومت مطلقه نداشت. مطمئنا اگر وى حتى براى لحظهاى به اين مسئله انديشيده بود كه اين پادشاهى صرفا مبتنى بر قبول يا رد مردم است و آنان كه وى را به اين مقام عالى گزيدهاند و سلطنت وى را به رسميت شناختهاند، همچنين مىتوانند فرد ديگرى را به جاى وى برگزينند، هرگز تا بدينحد از صراط مستقيم عدالت و مقررات حكومت مشروطه منحرف نمىشد. معهذا، شايد از سر لطف پذيرفته است كه مسائل فوق الذكر را مورد بررسى كامل قرار دهد. امّا به اشتباه معتقد است اين مردم هنوز از اين حقوق خود جهت عزل و نصب ناآگاهند.»
«ما خيرخواهان اين سلطنت و ملت، حافظان شرف دين و كشور و حاميان تاج و تخت پادشاهى اين آخرين وظيفه نمايندگى خود را با احترام تمام به جاى آوريم و بدينوسيله خود، ملت خود و دولت خود را از تمامى مسئوليتهاى ديگر مبرا مىسازيم تا توسط ساير ملل به بىادبى يا بيشرمى متهم نگرديم.»