انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ١٥٨
بيشرف معاون قوه باطنى سلطان شدند و رذالت ذاتى را ظاهر ساختند، دست تعدى به ودايع پروردگار گشودند، جان و مال ملت مظلومه را قسمت كردند. ابتدا جهت تحصيل پارك و كالسكه و مبل اتاق، مثل دزدان اموال ملت را به غارت بردند و قطعهقطعه خانمان رعيت را به اجانب فروختند» و «عاقبت سلطان المستبدين با رئيس الخائنين[١] گرفتار آه ملت مظلوم شده هردو هدف گلوله وطنپرست غيبى گشتند.»
نويسنده پس از سخنانى چند در ستايش مظفر الدين شاه فقيد، كه مشروطيت را اعطا نمود، به توصيف اين مىپردازد كه چگونه از زمان به سلطنت رسيدن شاه حاضر اوضاع بدتر از بد شده تا آنجا كه نه تنها مردم غارت كه نابود گرديدند، در حاليكه سرزمين ايران هم به اشغال دشمنان و بيگانگان درآمد. وى تهاجم تركان به آذربايجان و غارت اين سرزمين توسط ايشان و خلافكاريها و خونريزيهاى مقامات ايرانى، همچون اقبال السلطنه، وزير نظام و جهانشاه خان را متذكر مىشود؛ «تا ملت بخواهد خود را از گرگان داخله نجات بدهد، گرفتار سگان و گرگان خارجه مىشود.»
وى سپس شاه را مخاطب قرار مىدهد: «خوب است از مستى سلطنت به هوش آمده، چشم باز كرده نظرى به دولت خود و باقى دولتها بنمايى. آيا تمام سلاطين عالم از وظيفه و شغل خود خارج شده مشغول قصابى گشتهاند؟ يا تمام ملل عالم مثل ملت بخت برگشته ايران اسير ظلم و شهوات نفسانى پادشاه خود هستند؟ ندانم چه باعث شده كه تمام ممالك رو به آبادى و وسعت خاك و ازدياد نفوسند، جز ايران كه هرسال و ماه قطعهاى از خاكش قسمت ديگران و نفوسش طعمه گرگان و آباديش مبدل به خرابى مىشود.»
سپس از محمد على شاه مىپرسد كه چرا چنين از حكومت مشروطه بيزار و دلباخته حكومت مطلقه است، درحاليكه مىبيند كه چگونه ملتهاى آزاد، چون انگلستان و ژاپن، به سعادت رسيده و چگونه حكومت خودكامه روسيه عاجز گشته است. وى ادامه مىدهد: «مگر ممكن نيست كه داستان لويى شانزدهم در اين مملكت اتفاق بيفتد. زيرا كه ان اللّه عزيز ذو انتقام»
|
«سر شب سر قتل و تاراج داشت |
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت» |
|
«مگر يقين نكرده كه از خون فدايى نمره ٤١ فدايى بزرگتر براى بزرگتر از كار آن فدايى توليد شده و منتظر اتمام حجت است؟ بهنظر و فراست سلطانى بايد فهميده و درك نموده باشد كه با ماران
[١] - منظور ناصر الدين شاه و امين السلطان هستند.