فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٤ - مثلث « تز، آنتی تز، سنتز »
برداشت انسانی از اقتصاد نیست و هیچ برداشت انسانی هم از تاریخ نیست، یعنی تاریخ به هیچ نوع، جلوهای از انسانیت انسان نیست. اصلًا انسانیت، دیگر یک امر بسیار فرعی و طفیلی میشود و اقتصاد و روابط اقتصادی هم هیچ جنبه انسانی ندارد، همه چیزش همان جنبه معاشی و مادی و حیوانی را دارد. این است که در این فلسفه بیش از هر چیزی انسان قربانی شده است. در فصل بعد میخوانیم این انسان گرایی آقای فویرباخ هیچ دردی را دوا نمیکند.
بعد میگوید:
مارکس نوشته است: از نظر هگل فرایند اندیشه که وی حتی تحت عنوان پندار به آن موجودیتی مستقل میدهد خالق و آفریدگار واقعیت است [١].
حال، در باره اختلافی که میان مارکس و هگل پیدا شد- که به تعبیر اینها او پندارگرا بود و این ماده گرا- میگوید:
این دگرگونی مطلق به یکباره انجام نشد بلکه در دو زمان به عمل آمد. در وهله نخست فیلسوف آلمانی دیگری که از پیروان چپگرای مکتب هگل بود، یعنی لودویگ فویرباخ، فلسفه استاد را از جنبههای عجایب و غرایب پنداره گرایی آن خلاص کرد و از صورت همه خداگرایی به صورت خداناگرایی درآورد. در وهله دوم مارکس آن را یک فلسفه مادیگرا ساخت و بهطور دقیقتر ابتدا طبیعت گرایی فویرباخ را به صورت مادیگرایی تاریخی و سپس به صورت مادیگرایی فلسفی تعمیم داد. اغلب گفته شده است که هگل فویرباخ را به وجود آورد و فویرباخ مارکس را [٢].
می گوید این اختلافی که مارکس با هگل پیدا کرد، ابتدا به ساکن و یک مرحلهای نبود، دو مرحلهای بود. میخواهد بگوید یک مرحله را فویرباخ طی کرد و مرحله
[١]. ١. همان.[١] همان، ص ٢٤ و ٢٥.