فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٢ - مثلث « تز، آنتی تز، سنتز »
قائل به اصالت عین هستند و بعضی قائل به اصالت ذهن.
ولی فلسفه هگل بر اساس نوعی وحدت ذهن و عین است، یعنی اصلًا او قائل به جدایی میان ایندو نیست. حتی به آن شکلی که الآن ما میگوییم وجود ذهنی و وجود عینی، که باز قائل به دو وجود هستیم، میگوییم یک شیء وجودی در عین دارد و وجودی در ذهن، او به آن شکل نمیگوید و ذهن و عین برای او دو چهره مختلف از یک واقعیت است. لهذا به این معنا او را نمیشود «ایده آلیست» نامید و «ماتریالیست» هم البته نمیشود نامید.
مثلث « تز، آنتی تز، سنتز »
هگل تمام فلسفه و منطقش بر اساس همین مثلث «تز، آنتی تز و سنتز» است. فلسفه هگل مثل یک درخت تنومند پرشاخهای است که تنهای دارد و این تنه چند شاخه بزرگ دارد و از هر شاخه بزرگ چند شاخه دیگر جدا شده و باز از هر شاخه فرعی چند شاخه فرعی و از هر شاخه فرعی فرعی باز چند شاخه فرعی دیگر. درست به همین شکل درمیآید. فرض کنید اینطور است که یک نظامی از همین تز و آنتی تز و سنتز به وجود میآید، مثلًا الف و ب و ج و د، به همین ترتیب این مثلث پیش میرود. بعد میبینید تمام این رشته باز به منزله یک تز است نسبت به یک رشته دیگر که آن آنتی تز آن است و باز آن در مجموع یک سنتز دیگری پیدا میکند. ولی آن [صورت] کلی آن، آن که شکل این درخت را میسازد همین است که تقریباً خدا و طبیعت و انسان را در مقابل یکدیگر قرار میدهد: خدا، طبیعت، انسان؛ کأنّه خدا مرحله تز است، طبیعت مرحله آنتی تز و انسان مرحله سنتز. انسان از نظر او تکامل یافته خدا و طبیعت است. خدا در انسان به مرحله کمال رسیده است، یا طبیعت در انسان به مرحله کمال و خودآگاهی و آزادی و امثال اینها رسیده است.
برتراند راسل آدم طنزگویی است، با اینکه یک مرد ریاضی دان است ولی در عین حال یک مرد ادیب و نویسنده و مخصوصاً طنزگو و بدزبان است. تعبیر شیرینی دارد، تشبیه میکند، میگوید فلسفه هگل به یک ژله میماند که به هر جای آن دست بزنی همه جایش میلرزد، با این تفاوت که یک ژله میشود قسمتی از آن را جدا کرد و استفاده کرد، ولی این ژلهای است که قابل بریدن نیست، یا همه آن را باید قبول کرد یا همه آن را باید رد کرد و چون همه آن قابل قبول نیست همه آن را یکجا باید رد