فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١ - نگاهی به فلسفه هگل
شروع میشود، بعد میرود به مقوله نیستی، از آنجا میرود به مقوله گردیدن و شدن، همینطور این مقولات پشت سر همدیگر میآیند، شاخه شاخه میشوند، آن آخرین استنتاجی که مقولات یکی از دیگری استنتاج میشود آن چیزی است که او به آن میگوید «روح مطلق» یعنی خدا. [در] این استنتاجی که ذهن میکند ذهن حرکت میکند. اینطور نیست؟ ذهن از اولین مقوله که هستی است حرکت میکند تا میرسد به روح مطلق، چون ذهن و عین یک چیز است. پس در عالم عین هم همینطور است؛ یعنی در عالم عین هم هستی ترکیب میشود با نیستی، بعد، از آن «گردیدن» [به وجود میآید]، بعد از آن چیز دیگر، تا میرسد به خدا. ما هیچ وقت چنین حرفی را نمیگوییم که مثلًا اشیاء حرکت میکنند به معنای این که تبدیل میشوند به خدا، و خدا آخرین مرحله تکامل است. ما نمیگوییم خود خدا آخرین مرحله تکامل اشیاء است، ولی لازمه فلسفه هگل این است که خدا در عین حال آخرین مرحله تکامل اشیاء هم هست.
- زمان را هم در خارج و ذهن یکی میداند؟
استاد: زمان را هم یکی میداند، بله.
- پس در همان لحظهای که ما به این نتیجه میرسیم باز هم خدا ...
استاد: همینطور است. اتفاقاً میگوید خدا در جریان کار عالم است. البته حرفش به اشکالات زیادی برخورد میکند. ولی ما در اینجا اصل فلسفهاش را میخواهیم که چه میگوید. لذا این تناقض در اظهار نظرها درباره فلسفه هگل هست. بعضی هگل را یک ایده آلیست کامل دانستهاند.
الآن خود این مارکسیستها اغلب هگل را یک ایده آلیست میدانند در صورتی که این کتاب، هگل را یک «واقع گرا» نامیده است. ما میتوانیم بگوییم «ایده آلیست» به جهت این که تمام استنتاجاتش از روی ذهن است. ولی میتوانیم بگوییم «رئالیست» چون از نظر او ذهن و عین یک چیز است، یعنی او منکر وجود عینی نیست بلکه ذهن را عینِ عین میداند. بعضی او را ضد خدا میدانند؛ میگویند ایده آلیست و قائل به خدا نبوده چون خدا را به عنوان علة العلل