فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٢ - ٣ مادیگرایی تاریخی
است که جریان پیدا کرده و تحول پیدا کرده تا به اینجا رسیده، که قهراً آن وقت بشر یعنی همان وجود فرهنگی، و جامعه بشر ماهیت فرهنگی دارد؛ این فرهنگ کوچک از ابتدا تدریجاً رشد کرده تا به این حد رسیده، یعنی اگر ما جامعه بشری را تشبیه کنیم به یک موجود زنده متحول متکامل که از بدو تولد همینطور در حال رشد بوده تا زمان ما، ماهیت این موجود زنده را چه ماهیتی بدانیم؟ بگوییم جامعه بشری، این جاندار یک فرهنگ زنده است، یک سلول فرهنگی به وجود آمد و رشد کرد تا به اینجا رسید، یا یک سلولی که ماهیت اقتصادی دارد؟ این مکتب میگوید این سلول، این واقعیت ماهیت اقتصادی دارد و هرچه غیر اقتصاد هست آثار و جَلَوات و توابع و طفیلیهای اقتصاد است؛ نظیر آن حرفی که حکما در باب جوهر و عرض میگویند که هر عرضی قائم به جوهر است و هر جوهری دارای یک سلسله اعراض است. پس این کتاب که ما داریم جوهری است دارای یک سلسله اعراض. جوهر اصل است و اعراض فرع و طفیلی. اعراض هر جوهری در واقع جلوهها و تجلیات آن جوهر است. البته وجود عرض غیر از وجود جوهر است ولی وجود عرض وجود تَبَعی و وجود تطفّلی است و به اصطلاح حکما وجود ناعت است.
درباره ماهیت جامعه بشری قهراً چنین مسئلهای مطرح است. ماهیت جامعه، ماهیت اصلی و ذاتی و ماهیت جوهری این حقیقت چیست؟ از نظر مکتب مارکس اقتصاد است؛ امور دیگر هست، همه چیز دیگر در آن هست، علم هست، ذوق هست، هنر هست، اخلاق هست، دین هست، قضاوت هست، قانون هست، همه اینها هست ولی همه اینها به منزله اعراض این جوهرند، تابع و طفیلی این جوهرند. آن اصل است. اگر فرض کنیم که آن ثابت است [بقیه نیز ثابت خواهند بود؛] چنانکه حکما میگویند اگر جوهر ثابت باشد عرضش هم ثابت است، اگر جوهر متغیر باشد عرضش هم متغیر است، یعنی عرض در ثبات و تغیر تابع جوهر است؛ و قهراً هر جامعه شناسی هر جور [در این مسئله] نظر بدهد چیزی را ناچار جوهر میداند. از نظر مارکس جوهر و ماهیت اصلی سرگذشت جامعه بشری همان اقتصاد است و امور دیگر هرچه هست آثار و عوارض و توابع و طفیلیهای اقتصادند. آن که ماهیت این حقیقت و جوهر آن را تشکیل میدهد اقتصاد است.
این، معنای برداشت اقتصادی [از] تاریخ یا بررسی اقتصادی تاریخ است. گفتیم [مادیگرایی تاریخی] در عین حال