فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٥ - تصور ماتریالیستها از خلقت
ثابت لایتغیر بودند و این سنت ثابت لایتغیر را چیزی به نام «عادة اللَّه» میخواندند. مثلًا میگفتند مانند این است که کسی بگوید همین قدر که زید یک یک تومانی درآورد پشت سرش نود و نه تای دیگر هم در میآورد. هیچ پیوستگی معقول و منطقی میان خود این یک تومانیها وجود ندارد ولی میدانیم او یک خصلتی دارد، یک عادتی دارد که اگر یک یک تومانی را به زمین زد قطعاً نود و نه تای دیگر هم به زمین میزند. پس در عمل تفاوتی پیدا نمیشود.
ولی تصور این ماتریالیستها از خدا چنین است، یعنی آن عاملی که بهطور گسسته در میان اشیاء عمل میکند؛ یعنی در جهان بینی آنها هیچ گونه پیوستگی منطقی و ذاتی و معقول- که معقول به همان معنی منطقی بودن است- در میان اشیاء نیست و فقط یک پیوستگی ظاهری و خیلی اوقات هم تخلف پذیر [وجود دارد] و بلکه خود این جناب مارکس- که نشان میدهد معلوماتش در مسائل الهی چقدر بوده است- در آن نامهای که به پدرش نوشته است، نوشته «من روز به روز اعتقادم را به خدا از دست میدهم برای این که روز به روز اعتقادم را به نامعقول بودن نظام اشیاء از دست میدهم، روز به روز بیشتر به رابطه منطقی میان حوادث پی میبرم». پس ایندو برای اینها اینچنین مساوی بودهاند، یعنی مساوی بوده است رابطه پیوستگی به قول خودشان معقول ومنطقی میان اشیاء با نفی خدا از یک طرف، و رابطه ناپیوستگی منطقی میان اشیاء با وجود خدا از طرف دیگر. پس وقتی که من به این پیوستگی رسیدم قهراً آنچه را که مولود اعتقاد به آن ناپیوستگی بود از دست دادم. میگوید: «تمام شواهد وجود خدا دالّ بر عدم وجود خداست. شواهد واقعی باید چنین بیان شوند (میگوید شواهد وجود خدا در این عبارت خلاصه میشود): چون طبیعت تشکیلات درستی ندارد (در صورتی که همه میدانند چون تشکیلات درستی دارد) پس خدا هست. چون دنیای نامعقولی وجود دارد پس خدا هست. به عبارت دیگر «ناعقلی» اساس وجود خداست. من که خلافش را کسب کردهام پس دیگر قضیه تمام شد». این تمام حرفهای اینهاست.
اینجا هم عین همین مطلب است. میگوید وقتی که دیالکتیک یک رابطه منطقی میان حوادث و پدیدهها و یک پیوستگی منطقی میان اشیاء را ثابت میکند دیگر جایی برای فرض وجود خدا باقی نمیماند. از چیزهای خیلی عجیب یکی همین است، که ما این را در اصول فلسفه نقل کردهایم.