مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥١٥
ديگر را كه قبلا يادآور شديم، ناديده گرفته است وى در صورتى مى تواند يك چنين ادعايى كند كه در تاريخ بشر تتبع عميق انجام داده باشد، آن هم نه در تاريخ يك كشور و نه درباره پديده هاى اجتماعى در يك كشور و يا يك قاره، بلكه بايد همه پديده هاى اجتماعى اعم از اقتصادى، سياسى، فرهنگى، اعتقادى، اخلاقى، نظامى، حقوقى و علمى را در تاريخ در همه اقوام و ملل در پنج قاره عالم تجزيه و تحليل كرده باشد و در همه جا بدون تعصّب به اين نتيجه رسيده باشد كه تنها عامل محرك تاريخ، پديد آرنده مكتب هاى فلسفى و حقوقى و كليه انديشه ها همان رشد دستگاه هاى توليد و دگرگونى روابط اقتصادى بوده است.
بشر در طول تاريخ ـ در حدود بيست و يك تمدن ـ در روى زمين به وجود آورده است و اين تمدن ها، يكى پس از ديگرى طلوع نموده و افول كرده اند.
آيا واقعاً تئوريسين هاى «ماركسيسم» تمام خطوط زيربنايى و روبنايى اين تمدن ها را خوانده اند و در همه آن ها زيربنا و روبنا را مشاهده كرده اند و ديده اند كه امور اقتصادى زيربنا و تمدن; و آداب و فلسفه و اخلاق. و مذهب و ادبيات روبناى آن بوده و همگى از عامل اقتصادى تغذيه كرده اند؟
اگر چنين ادعايى كنند به راستى انسان هاى گزافه گويى هستند.
آيا ماركس و هر كس كه خود را «ماركسيست» مى داند، يك چنين غور و تتبعى در تاريخ انجام داده است؟
به طور مسلم نه.
كتاب «سرمايه» ماركس روشن ترين گواه است كه وى تنها در جامعه سرمايه دارى زمان خود و منطقه خود مطالعه كرده است و بس.
اصولا از تحولات و مكتب هايى كه در مشرق زمين در نقاط دور از محيط