مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٠٨
بحث در تشخيص نيروى محرك تاريخ روى اين نقطه است كه در شكل گيرى يك جامعه، اصالت با كدام يك از اين دو تا است؟
آيا انسان اصالت دارد و اراده و خواست و آرمان هاى مقدس و يا نامقدس او است كه تاريخ را مى سازد، و تكامل دستگاه هاى توليدى نيز شاخه اى از اين اصالت است، و حركت تاريخ جز حركت خود انسان چيز ديگرى نيست؟ و در حقيقت جامعه انسانى سازنده تاريخ و پديد آرنده آن است؟
در اين صورت تاريخ، موجود زنده و متحركى است كه روحى دارد و جسمى و عزمى و آهنگى. زيرا فرض اين است كه اصالت از آنِ انسان است و اوست كه تاريخ را با آهنگ و نظام خاصى مى سازد و حركت تاريخ جز حركت انسان ها چيزى نيست.
با اين كه اصالت، مربوط به دستگاه هاى توليد و رشد ابزار كشاورزى و صنايع است و تعيين كننده خط مشى تاريخ، جز كشمكش طبقاتى كه مولود رشد ابزار توليد، و ثبات روابط اقتصادى است، چيزى نيست. در اين صورت حركت تاريخ، حركت انسان ها در تاريخ است و انسان نقشى در سازندگى تاريخ ندارد، و انسان پيش از آن كه سازنده تاريخ باشد، كاشف قوانين تاريخ مى باشد.
ماركسيسم نظريه دوم را پذيرفته و خود را كاشف قوانين جامعه مى داند، قوانينى كه زاييده مبارزه طبقاتى و كشمكش هاى درونى جامعه است.
انسان در اين مكتب، روى خطوط تاريخ حركت مى كند و در جاده اى گام برمى دارد كه پيش از او ساخته و كشيده و تمام شده است و انسان جز پيمودن راه، كار ديگرى نمى تواند انجام دهد.
ولى در مكتب ديگر: تاريخ ساخته دست انسان ها است، انسان خود سازنده