مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٧٠
معلول اين علل هستند».[١]
اين نظريه بى پايه است زيرا:
اوّلا: ماركسيسم كه فكر و انديشه را، تجسم يافته خارج تلقى مى كند، براى نوابغ اين مقدار از تأثير كه پس از درك ضروريات زمان، با كمال آزادى و حرّيّت، ورق تاريخ را دگرگون سازند، قائل نيست و آن را انكار مىورزد.
شما فرض كنيد كه نوابغ در دگرگون ساختن ورق تاريخ از خود مايه اى نمى گذارند فقط ضروريات اجتماعى جديد را كه در حال تكوين است زودتر از معاصران خود درك مى كنند، ولى آيا همين نابغه ها و شخصيت ها با كمال حريت و آزادى اين كار را مى كنند، يا از روى جبر و الزام؟ به صورت مسلم كار آنان با كمال حريت و آزادى صورت مى پذيرد، و به عنوان آرمان خواهى زير بار مسئوليت رهبرى مى روند به گونه اى كه مى توانند مسئوليت را نپذيرند و چرخ تاريخ را از حركت باز دارند و به سوى ديگر سوق دهند. همين مقدار از تأثير در تحريك چرخ تاريخ كافى است كه نوابغ جهان را جزو علل و نيروهاى محرك تاريخ بشماريم و ريش و قيچى را تنها به دست ابزار توليد ندهيم و براى ابزار توليد، قدرت خلاّقه خدايى قائل نشويم.
گذشته از اين، نوابغ جهان براى خود ابتكارات و افكار جديدى دارند كه هرگز تبلور يافته خارج نيست، مغز آنان گيرنده تنها نيست، بلكه بيش از آن كه گيرنده باشد، دهنده است، در اين صورت چگونه مى توان گفت نقش نوابغ فقط در تفسير
[١] علم تحولات جامعه، ص ٣٦.