مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٠٢
سپس به زباله دان تاريخ ريخته مى شوند، تجربه و يا مرور زمان زيانبار بودن همه ى مكتب هاى ساخته انديشه انسان را روشن مى سازد، در حالى كه سعادت انسان در بينش هاى دينى نتيجه ى احكامى است كه از عقل كل صادر مى گردد كه هم انسان طبيعت را آفريد، و هم از راز برخورد هر دو آگاه است. از نظر خرد، از كدام يك بايد پيروى كرد، بينش هاى محدود، يا بينش مطلق و عميق؟
كانت در باب آزادى و اختيار انسان به قدرى پيش رفته است كه تمام قوانين را مى خواهد از مجراى زادى و اختيار انسان معتبر بداند. او هم چنين هر قانونى را كه نتواند با اين معيار سازگار باشد غير اخلاقى مى داند.
بر اساس اين اصل، او قوانين الهى را كه از مجراى خود مختارى انسان عبور نكرده فاقد ارزشمى داند و آن ها را تحت اصول دگرآيينى مى گنجاند.
در اين جا مى پرسيم: روى سخن ايشان جامعه هاى دينى است يا الحادى؟ در بخش نخست تمام قوانين الهى ـ به حكم ـ پذيرايى دين ـ از مجراى «خود مخارى» مى گذرد زيرا جامعه ى دينى با كامل اختيار، ايين الهى را پذيرا مى باشد، قوانين الهى براى او از جانش شيرين تر و گرانبهاتر است، امّا در جامعه هاى الحادى فرد معتقد به خدا نيست تا قانون را از كليسا و مسجد بگيرد و آن را برخلاف آزادى بينگارد.
برتراند راسل فيلسوف معاصر از «كانت» پا فراتر نهاده و درباره ى متديّنان كه به قوانين الهى عمل مى كنند چنين مى گويد: دين مانع مى شود كه فرزندان ما از آموزش عقلانى برخوردار باشند. دين مانعم يشود كه ما علل اصلى جنگ را از ميان برداريم و...
اشتباه «راسل» در اين جا است كه دين واقعى را با دين كليسا يكى گرفته و لذا