مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١١٨
براى گروهى از مردان كور كه هرگز با فيل مواجه نشده بودند، فيل آوردند يكى از ايشان پاى فيل را لمس كرد و گفت كه فيل يك ستون بزرگ و زنده است. و ديگرى خرطوم حيوان را لمس كرد و اظهار داشت كه فيل مارى عظيم الجثه است، سومى عاج فيل را لمس كرد و گفت كه فيل شبيه به تيغه گاو آهن است و الى آخر، البته همه آن ها درست مى گفتند، اما هر كدام صرفاً به يك جنبه از كل واقعيت اشاره مى كردند و مقصود خود را در قالب تمثيل هاى بسيار ناقص بيان مى داشتند.[١] و در حقيقت، واقع كاملا در چنگ هيچ كدام نبود.
در اين جا جان هيك اين افراد را نابينا فرض كرده هر چند اتاق روشن است، ولى مثنوى آن را افراد بينا فرض كرده ولى اتاق را تاريك، آن جا كه مى گويد:
پيل اندر خانه ى تاريك بود *** عرصه را آورده بودندنش هنود
از براى ديدنش مردم بسى *** اندر آن ظلمت همى شد هر كسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود *** اندر آن تاريكيش كف مى بسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد *** گفت همچون ناو دانستش نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد *** آن بر او چون بادبزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود *** گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت بر نهاد دست *** گفت خود اين پيل چون تختى بدست
همچنين هر يك به جزوى چون رسيد *** فهم آن مى كرد هر جا مى تنيد
از نظر گه گفتشان به مختلف *** آن يكى دالش لقب داد آن الف[٢]برگرديم به اصل داستان و نتيجه گيرى جان هيك، او مى خواهد بگويد: ما
[١] عقل و اعتقاد دينى: ٤٠٧.
[٢] . جلال الدين، مثنوى: ٣ / ٣٢.