مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٨٦
ماركس جامعه را به بنايى تشبيه مى كند كه زيربنا و شالوده آن را قواى اقتصادى و روبناى آن را، افكار و آداب و رسوم و نهادهاى قضايى، سياسى، مذهبى، و غيره تشكيل مى دهد، سپس مى افزايد: افكار و رسوم و نظام سياسى هر يك تابع وضع و رابطه اقتصادى است مانند فئوداليسم و كاپيتاليسم و وضع اقتصادى تابع اوضاع فنى و نحوه دستگاه هاى توليدى است.
خلاصه اين اصل از اصول مهم ماركسيسم است كه: (گرداننده چرخ هاى مهم تاريخ و تحولات اجتماعى، نيروهاى توليد و روابط اقتصادى است).
ماركسيسم با اين نظريه درباره علّت تحولات تاريخى هر نوع اصالت فكر انسانى را انكار كرده و آن را به دُم ابزار توليد بسته است، تو گويى قواى اقتصادى دوست دلداده او است كه فكر و انديشه او را به اسارت گرفته و آن را به دنبال خود مى كشد.
ماركسيسم در اين توجيه با ساير مكتب ها «تك عاملى» هم عقيده است كه تمام تحولات تاريخى تنها يك علت مادى دارد نه علل متعدد، جز اين كه وى از ميان علل مادى فقط به بيان يك علت پرداخته است و آن را فقط با يك علت توجيه نموده است.
خواه ما نيروى محرك تاريخ را تنها، يك امر اقتصادى بدانيم، يا براى آن عوامل ديگر مادى، فرض كنيم در هر دو فرض در بينش مادى نيروى محرك تاريخ، تنها و تنها يك امر، يا يك رشته امور مادى است.
در حالى كه در بينش الهى، عامل محرك تاريخ منحصر به علل مادى نيست، بلكه در اين ميان يك رشته علل خارج از محيط ماده و انرژى وجود دارد كه در گردش تاريخ كاملا مؤثر مى باشند از آن جمله وجود پيامبران و تعاليم حيات بخش