مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٢٣
و در همان زمان كشورهاى اروپاى شرقى در نظر «انگلس» داراى نظام فئودالى بوده اند چه شد كه كشورهاى انگلستان و فرانسه و آلمان و آمريكا بر همان رژيم باقى ماندند ولى جامعه هاى فئودالى بى آن كه دوره نظام سرمايه دارى را طى كنند، با يك جهش به نظام مترقى سوسياليستى مبدّل شده اند؟!
اين خود روشنگر اين است كه عامل تحول، تضاد نيروهاى توليد و روابط توليدى نبوده است، بلكه يك رشته عوامل ديگرى در كار هست كه نظامى را بر ملت ها تحميل مى كند.
٧. ماركسيسم در تفسير پيدايش نظام بردگى و فئودالى دچار تعصّب گرديده است زيرا در پيدايش اين دو نظام هيچ يك از اين دو عامل زير موثر نبوده است:
الف. رشد ابزار توليد
ب. تضاد طبقاتى كه محصول تضاد رشد ابزار توليد با روابط اقتصادى است.
نظام بردگى معلول تسلط نظامى يك قبيله و قوم بيگانه بر قبيله و قومى مى باشد، عامل پديد آرنده بردگى، نه اقتصاد است و نه رشد ابزار توليد، بلكه يك عامل سياسى و نظامى است كه گروهى، گروه ديگر را به بيگارى مى كشد.
در پيدايش نظام فئودالى همان طور كه در تقرير نظريه ماركس بيان گرديد منافع صاحبان زمين ايجاب مى كرد كه نظام بردگى را به نظام كشاورزى ارباب و رعيتى تبديل كنند، نه تضاد داخلى، زيرا اداره امور كشاورزى به كارگران زُبده و با ذوق بستگى داشته و اين كار با نظام بردگى سازگار نبود، بلكه با گزينش گروهى از آنان و دادن امتيازاتى به كشاورزان، عملى مى گرديد.
در اين صورت چگونه ماركسيسم مى گويد پيدايش تمام نظام ها معلول تضاد داخلى ميان دو گروه بوده است و پيوسته منافع كارگر در دگرگون كردن نظام نهفته