مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٨٥
انديشه ها و مكتب ها، رشد وسائل توليدى و روابط اقتصادى (نحوه مالكيت انسان بر ابزار توليد) و در نتيجه مبارزه طبقاتى است. روش «ماركس» درست مقابل روش هگل است. از نظر «هگل»، حركت فكر و ايده ها خلاّق واقعيت ها و حوادث تاريخى است و واقعيت ها تنها تجسّم خارجى ايده ها است ولى از نظر ماركس حركت فكر، انعكاسى از حركت واقع است كه به مغز انسان برده شده و جاى گرفته است.[١]
بنابراين فكرى كه خود پرتوى از وقعيات است، نمى تواند سازنده تاريخ باشد.
جامعه از نظر «ماركسيسم» دو طبقه دارد يكى از آن دو طبقه زيربنا و ديگرى روبناى آن را تشكيل مى دهد.
زيربناى آن، همان قواى اقتصادى است و ساير پديده هاى فكرى و روحى انسان ها از فرهنگ، هنر، اخلاق، مذهب و قانون، روبنا; و وجود ثانوى و غير اصيل اجتماع مى باشد. بنابراين محرك اصلى تغييراتى كه در اجتماع صورت مى پذيرد، همان روابطاقتصادى است كه كليه دگرگونى هاى روبناى اجتماع نتيجه مستقيم آن است.
ماركس در يك ديدگاه كلى، در تاريخ بشر چنين مى انديشد تا مدت هاى مديد اين تمايل وجود داشت كه تاريخ و روبناى اجتماع را، مردان بزرگ يا انديشه هاى بزرگ مى سازند ولى به گمان وى واقعيت هاى مادى، تاريخ را پديد مى آورد، نه انديشه ها.
[١] ماركس و ماركسيسم، ص ٢٤٧.