مسائل جديد كلامى - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٩١
هم رابطه خالق و مخلوق است و هر چه دارد از آفريدگار خود دارد.
و به تعبير ديگر: او دارنده حقيقت خدا گونه اى است كه به وجود او كاملا وابستگى دارد.
از اين بيان سه چيز نتيجه مى گيريم:
١. از آن جا كه واقعيت خود، يك واقعيت وابستگى به مقام ربوبى است، خداخواهى، يعنى خودخواهى، و خدا فراموشى ينى خود فراموشى است برخلاف آن چه كه ماركس مى گفت: «خداخواهى، خود فراموشى است».
در اين جا، دو جهان بينى مطرح است، در جهان بينى الهى، واقعيت انسان، جدا از وجود خدا نبوده و به او قائم است قهراً هر چه به مركز كمال نزديك شود بر كمال خود مى افزايد، در حالى كه در جهان بينى الحادى، انسان يك موجود بريده از جهان غيب است و اصولا جهان غيبى وجود ندارد كه انسان به او وابسته گردد.
از آن جا كه، غنى و بى نياز مطلق، و خواهان كمال مخلوق خود است، قهراً رقيب انسان و دشمن او نيست بلكه آفريدگار و مربى و توان بخش اوست و خواهان سعادت و سلامت و كمال او مى باشد.
و به ديگر سخن: مقام ربوبى و خدايى در عرض انسان و خواسته هاى او نيست بلكه مقام ربوبى بسان يك مربى دلسوز، معلم دل آگاه، خواسته هاى خود را بر او املا كرده تا سعادت او را تضمين كند.
٣. از آن جا كه انسان وابسته به جهان بالاست طبيعت او طبيعت دين سالارى و دين مدارى و وابستگى به خداى دانا و تواناست، هرگاه قوانينى از طريق پيامبران براى بشر وضع گردد و محدوديت هايى براى او در زندگى قائل شود نمى توان آن را «جبر غير» دانست، كه در عرض انسان مى باشد بلكه اين محدوديت لازمه وجود و