ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٠٥ - اجمالى از سير تاريخى مسيحيت و پيدايش انشعابات و مذاهب مختلف مسيحى
قدرتش (در قرون وسطى) بر تمامى جهات زندگى مردم دست انداخته بود، و مردم بدون اجازه كليسا هيچ كارى نمىتوانستند بكنند. كليسا از هر جهت دست و پاى مردم را بسته بود، و وقتى كارد به استخوان مردم رسيد طائفهاى از متدينين به انجيل، عليه كليسا شورش كردند و خواستار آزادى شده، در آخر از پيروى رؤساى كليسا، و پاپها درآمده، تعاليم انجيلى را طبق آنچه مجامعشان مىفهميدند و علماء و كشيشها در فهم آن اتفاق داشتند، اطاعت مىكردند، اين طائفه را ارتدوكس خواندند.
طائفهاى ديگر نه تنها از اطاعت رؤسا و پاپها درآمدند، بلكه در تعليم انجيلى بكلى از اطاعت كليساى روم سر باز زده، اعتنايى به دستورات صادره از آنان نكردند. اينها را پروتستان ناميدند، در نتيجه، عالم مسيحيت در آن روزها به سه شاخه منشعب شد:
١- كاتوليك كه پيرو كليساى روم و تعليمات آنهايند. ٢- ارتدوكس كه تابع تعليمات كليساى نام برده بودند، اما خود كليسا را فرمان نمىبردند كه قبلا گفتيم اين شاخه بعد از انقراض امپراطورى روم و مخصوصا بعد از انتقال كليساى قسطنطنيه از روم شرقى به مسكو پيدا شد. ٣- پروتستانت كه بكلى از پيروى و هم تعليم كليسا سر باز زد، و طريقهاى مخصوص به خود پيش گرفت. و در قرن پانزدهم ميلادى موجوديت خود را اعلام نمود.
اين بود اجمالى از سير تاريخى مسيحيت، در زمانى قريب به بيست قرن و اشخاصى كه به وضع اين تفسير بصيرت و آشنايى دارند، مىدانند كه منظور ما از نقل اين مطالب، قصهسرايى نبود، بلكه چند نكته در نظر داشتيم، اول اينكه خواننده عزيز اين كتاب نسبت به تحولات تاريخى كه در مذهب مسيحيان رخ داده آشنا باشد، و خودش بتواند حدس بزند كه فلان عقيدهاى كه در آغاز مسيحيت، در اين دين وجود نداشته، از كجا بسوى آن راه يافته؟ آيا از اين راه بوده كه اشخاصى كه دنبال دعوت كشيشها به دين مسيح در مىآمدند، قبلا داراى مثلا عقيده تثليث يا فداء و امثال آن بودهاند؟ و در كيش مسيحيت هم هم چنان آن عقايد را حفظ كردهاند؟ و خلاصه عامل وراثت آنها را بداخل تعليمات انجيلها راه داده؟ و يا از خارج مسيحيت بداخل آن سرايت كرده؟ و يا در اثر معاشرت و خلط مسيحى با غير مسيحى، و يا در اثر اينكه يك مبلغ مسيحيت نمىخواهد كسى را از خود برنجاند، قهرا و بطور عادى با عقايد يك وثنى مذهب هم موافقت مىكند، و يا اينكه داعيان مسيحيت ديدهاند، جز با قبول آن عقايد نمىتوانند دعوت مسيحيت را پيش ببرند؟ دوم اينكه قدرتنمايى كليسا و مخصوصا كليساى روم، در قرون وسطاى ميلادى به نهايت درجهاش رسيد بطورى كه هم بر امور دين مردم سيطره داشتند، و هم بر امور دنياى آنان، آنهم سيطرهاى كه تختهاى سلطنتى اروپا به اشاره كليسا