ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٨ - بررسى معناى تاويل در آيات قرآنى و اقوالى كه در اين باره گفته شده است
[١].
و صورتى كه از كشتن آن پسر بچه تصور كرده بود اين بود كه وى مردى آدمكش است، و از اين عمل لذت مىبرد، لذا پرسيد:(أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ؟ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً)[٢].
و تاويلى كه خضر براى كارهاى خود ذكر كرد اين بود كه گفت:(أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً، وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً، فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً، وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما، وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ)[٣].
و منظورش از تاويل در اين آيات همانطور كه ملاحظه مىكنيد برگشت هر كارى به صورت و عنوان واقعى خويش است همانطور كه زدن كودك به تاديب بر مىگردد، و زدن رگ و خون گرفتن به غرض معالجه بر مىگردد.
ولى در جمله: زيد آمد نمىتوان گفت كه تاويل آن آمدن زيد در خارج است.
قريب به همين معنا، تاويلهايى است كه در چند جاى داستان يوسف آمده.
يك جا فرموده:(إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً، وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ)[٤] و در جاى ديگر فرموده:(وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ، قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا)[٥].
[١] چرا در صدد برنيامدى مزد بگيرى. سوره كهف آيه ٧٧.
[٢] چرا خون بىگناهى را بدون قصاص ريختى؟ بدرستى كه كار زشتى مرتكب شدى. سوره كهف آيه ٨٤.
[٣] اما كشتى مال مردم مستمند بود كه در دريا كار مىكردند، و پادشاهى در كمين اين قوم همه كشتىها را به غصب مىگرفت، خواستم معيوبش كنم، تا آن را غصب نكند، و اما آن پسر، فرزند پدر و مادرى با ايمان بود، او اگر زنده مىماند پدر و مادر خود را به كفر و طغيان مىكشيد، خواستم پروردگارشان( فرزندى) پاكيزهتر و مهربانتر به ايشان عوض دهد، و اما آن ديوار مال دو پسر يتيم از اين شهر بود، و گنجى از مال ايشان زير آن قرار داشت و پدرشان مردى شايسته بود، پروردگارت خواست تا به رشد خويش برسند، و گنج خويش برون آرند، و اين رحمتى از پروردگارت بود. سوره كهف آيه ٨٢.
[٤] سوره يوسف آيه ٤.
[٥] سوره يوسف آيه ١٠٠.