دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٧٧٣
| ابن ابار، ابوعبدالله جلد: ٢ شماره مقاله:٧٧٣ |
اِبْنِ اَبّار، ابوعبدالله محمّد عبدالله قُضاعى (٥٩٥ -٢٠ محرم ٦٥٨ق/١١٩٩-٦
ژانوية ١٢٦٠م)، كاتب، مورّخ، محدّث، اديب و سياستمدار اندلسى. افرادي كه از
قبيلة قضاعة يمن به اندلس كوچيده بودند از ديرباز در محلى به نام اُنده در
همسايگى بلنسيه مسكن داشتند. پدر ابن ابار و احتمالاً خود او نيز در همين محل
به دنيا آمدند (قس: ابن ابار، التكملة، ٢/٨١٢، ٨٨٩؛ ذهبى، سير، ٢٣/٣٣٦). وي
دوران كودكى و نوجوانى را در اين شهر به سر برد و نزد پدرش ابومحمد عبدالله
كه دانشمندي اديب و عارفى كامل بود (ابن ابار، همان، ٢/٨٨٩) قرآن و حديث و
شعر و ادب و مقدمات و علوم متداول آن زمان را فراگرفت. پدر وي از هيچگونه
حمايت و تشويق نسبت به وي فرو نمىگذاشت، آنچنانكه پيوسته آموختههاي او
را بازپس مىطلبيد. وي سپس اجازة نقل و روايت همة كتابهاي خود را به او داد،
و حتّى، شايد از باب كسب اعتبار، در دو سالگى براي او از بعضى مشايخ خويش
اجازة روايت حديث گرفت (ابن ابار، ذهبى، همانجاها).
ابن ابّار اساتيد متعدّدي از بلاد شرق و غرب داشته كه علوم و فنون مختلف
را نزد آنان فراگرفته است. وي نام آن استاتيد و نيز شيوخى را كه از آنان
نقل حديث كرده، در مقدّمهها و در مطاوي كتابهايش آورده است (مثلاً نك: ابن
ابّار، التكملة، ١/٤-٧؛ همو، اِعتاب الكُتّاب، ٧٧، ٩٠، ٩١، ١٧٩، ٩٠٠). غبرينى
(ص ٣٠٩، ٣١٠) و مراكشى (ص ٢٥٣-٢٥٦) فهرستى از اسامى و القاب مشايخ اجازه و
اساتيد او و دانشمندان بزرگى كه ابن ابّار نزد آنان دانش آموخته، يا از
آنان روايت كرده، يا با آنان ارتباط داشته است، به دست دادهاند (قس:
مؤنس، مقدّمة الحلّة، ١٦). شاخصترين استاد ابن ابار، ابوالربيع بن سالم است
كه ابن ابار بيست و چند سال با وي مصاحبت و ملازمت داشت و همو بود كه وي
را بهتدوين مهمترين و مشهورترينكتابش التكملة واداشت،و پيشهساختن فنّ
كتابت و استفاده از خط و فنون بلاغت را جهت تأمين معاش و كسب مال و مكنت
و مقام به او توصيه كرد (ابن ابار، اعتاب، ٢٤٩؛ غبرينى، ٣١٠؛ مراكشى، ٢٥٣؛
قس: ذهبى، همانجا).
ابن ابار در خلال سالهايى كه نزد ابوالربيع درس مىخواند، طبق معمول
روزگار، به شهرهاي گوناگون اندلس سفر كرد و به كار جمع و نگارش حديث، چه
عالى چه نازل (به قول ذهبى، همانجا) همّت گماشت. وي پس از آن به
بلنسيه بازگشت و همانجا ماندگار شد (ابن ابار، التكملة، ٩). در ٦٣٤ق/١٢٣٧م
استادش ابوالربيع كه با سپاه اسلام به مقابلة مسيحيان شتافته بود، در محل
دژ اَنيشَه نزديك بَلَنْسيه، به شهادت رسيد (ابن خلدون، ١٠/٣٩١؛ مقري،
نفح، ٤/٤٧٣؛ قس: اشتر، ١٠). ابن ابار به سوگ استاد نشست و ميميهاي را كه
بيش از ١٠٠ بيت است، در رثاي او سرود (نباهى، ١٢٠-١٢٢؛ حميري، ٤١؛ قس:
مقري، همانجا). ابن ابار كه تازه به ٣٠ سالگى رسيده بود گويا سر آن داشت
كه جاي استاد را بگيرد و مانند او نفوذ سياسى، روحانى و علمى كسب كند (قس:
مؤنس، مقدمة الحلّة، ١٨-١٩). به همين جهت به خدمت اميران بلنسيه درآمد. وي
مناصب دولتى را از دبيري ابوعبدالله محمد كه از اميران سلسلة موحدين بود،
آغاز كرد و پس از مرگ وي در ٦٢٠ق/ ١١٢٣م (ابن خلدون، ٦/٦٥٣) سمت دبيري
فرزندش امير ابوزيد عبدالرحمان را يافت و چون ابوزيد در ٦٢٦ق به اميد حفظ
دولت، به اميران مسيحى اندلس كه روزبهروز به قدرتشان افزوده مىشد، پناه
برد (همانجا)، وي به بلنسيه بازگشت و به خدمت زيّان بن مَرْدَنيش درآمد
(ابياري، ١٨).
در ٦٣٣ق/١٢٣٦م چند ماه در شهر دانيه سمت قضا داشت، اما پس از اندك مدتى از
آن كار استعفا كرد. در همين دوران بود كه جاقمه (خايمه، يا: ژاك اول١) به
شهرهاي اطراف بلنسيه حمله مىبرد و به پيروزيهاي تازهاي دست مىيافت
(ابن ابار، التكملة، ٢/٩٠٠؛ ابن خلدون، ٦/٦٠١؛ قس: مؤنس، مقدمة الحلّة،
١٦-١٧). سرانجام سپاه مسيحيان، بلنسيه را محاصره كرد. در همان احوال، در
ذيقعدة ٦٣٥، ابومحمد عبدالله تُجيبى كه از مشايخ اجازه و اساتيد ابن ابار
بود، درگذشت (ابن ابار، همانجا). در رجب سال بعد همراه هيأتى از جانب زيّان
بن مردنيش براي طلب ياري به خدمت امير ابوزكريا يحيى از اميران آل ابى
حفص كه بر شمال افريقا حكم مىراند، شتافت. ابن ابار تقاضاي خويش و نيز
مصائبى را كه بلنسيه به آن دچار شده بود، در سينيّهاي كه بيش از ١٠٠ بيت
است، به شيوهاي چنان مؤثّر برخواند كه امير ابوزكريا بىدرنگ فرمان داد،
چندين كشتى حامل اسلحه و خوراك و پوشاك - ظاهراً به ارزش ١٠٠ هزار دينار -
همراه هيأت راهى اندلس گردد، اما محاصرة اميران اسپانيايى آنچنان شديد بود
كه اين تمهيدات سودمند نيفتاد (ابن خلدون، ٦/٦٠١ - ٦٠٥؛ قس: امين، ٩/٣٨٨) و
كشتيها در بندر دانيه لنگر انداختند و كسى را ياراي آن نبود كه محمولة آنها را
به بلنسيه برساند (قس: ابن خلدون، ٦/٦٠٤؛ مؤنس، مقدمة الحلّة، ٣٥). با
اينهمه، ابن ابار خود توانست به بلنسيه بازگردد (عنان، تراجم، ٤٣٩؛ قس:
ابن خلدون، همانجا). پس از ٥ ماه محاصره و شيوع بيماري و قحطى زيّان ناچار
شد تسليم گردد.
روز ٣ شنبه ١٧ صفر ٦٣٦ دوامير با يكديگر ملاقات كردند و قرار بر آن نهادند كه
مسلمانان با دار و ندار خويش شهر را ترك گويند و آن را به مسيحيان واگذارند.
ابن ابار در همة احوال همراه امير، شاهد و ناظر از دست رفتن اين بخش از خاك
اسلام بود. خود مىگويد كه: «كتابت عهدنامه را از جانب زيّان به عهده
داشتم» (ابن ابار، الحلّة، ٢/١٢٧). برخى از محقّقان معاصر عرب از اين عبارت
چنين استنتاج كردهاند كه ابن ابار عهدنامه را خود تدوين كرده است (عنان،
عصر المرابطين، ٧٠٥؛ همو، تراجم، ٣٤٩) و حتّى پنداشتهاند كه وي زبان
مسيحيان را نيز مىدانسته است (هراس، مقدمة دُرَرَ، «ج»).
پس از سقوط بلنسيه، ابن ابار با ديگر همراهان زيّان به دانيه رفت و چندي
انتظار كشيد و با ديگر امراي مسلمانِ اندلس به نامه نگاري پرداخت (مقري،
ازهار، ٣/٢١٥-٢٢١)، اما نتيجهاي به دست نيامد. وي ٤٢ ساله بود كه از تجديد
قواي مسلمين و باز پس گرفتن سرزمينهاي از دست رفته نوميد شد و با خانوادة
خويش روي به افريقا نهاد (همان، ٣/٢٠٥؛ ارسلان، ٣/٥٢٩؛ قس: عنان، تراجم،
٣٤٥). وي نخست در شهر بِجايه مسكن گزيد (غبرينى، ٣١١)، اما نظر به سابقهاي
كه در دربار تونس داشت «كتابت انشاء و علامت» را در ديوان رسائل امير
ابوزكريا به عهده گرفت (ابن خلدون، ٦/٦٥٣؛ غبرينى، ٣١١-٣١٢؛ زركشى، ٢٨؛ ابن
سعيد، اختصار، ١٩١). پلاّ در «دائرة المعارف اسلام١» او را رئيس ديوان رسائل
دانسته است، ولى در هيچيك از منابع مورد استفادة ما اين مطلب ديده
نمىشود.
ابن ابار «علامت سلطانى» (طغرا) را به خط مغربى مىنگاشت، ولى سلطان ترجيح
مىداد كه به خط مشرقى نگاشته شود. پس اين وظيفه را به احمد بن ابراهيم
غسّانى سپرد و از ابن ابّار خواست كه فقط به انشاي رسائل و كتابت آنها
بپردازد و جاي علامت را براي خطّاط جديد خالى بگذارد، امّا ابن ابار از اين
فرمان سرباز زد و سلطان او را بركنار و خانهنشين ساخت. بيشتر محققان عوامل
ديگري را نيز در اين كار دخيل مىدانند كه از مهمترين آنها، حسادت و رقابت
بزرگان تونسى نسبت به مسلمانانى بود كه از اندلس به تونس مهاجرت كرده و
به مناصب عالى دست يافته بودند. در اين هنگام ابن ابار كه بر احوال خويش
نگران بود به امير ابوعبدالله محمد، پسر سلطان كه بعدها با لقب مستنصر
فرمانرواي تونس شد، پناه برد. در همين ايام وي كتاب اعتاب الكتاب را
نگاشت كه موضوع آن سرگذشت منشيان و دبيرانى است كه در روزگاران گذشته
مورد خشم و بىمهري حاكمان قرار گرفته، سپس عفو شده و به مناصب خود
بازگشته بودند. بدينسان وي بار ديگر به دربار حفصيان تونس بازگشت. اما در
٦٤٦ق/١٢٤٨م كه وليعهد سلطان ابويحيى درگذشت و سلطان نيز خود سال بعد چشم
از جهان فروبست، مستنصر به حكومت رسيد. وي كه پيش از اين شفيع ابن ابار
شده بود، او را در سمت انشاي رسائل باقى گذاشت. اما حسودان بهخصوص
احمدغسّانى وزير، وجود او را تحمل نمىتوانستند كرد و سرانجام مستنصر را بر آن
داشتند كه وي را به بجايه تبعيد كند و ابن خلدون، ٦/٦٥٣؛ زركشى، ٢٨-٢٩؛ ابن
سعيد، اختصار، ١٩١؛ اشتر، ١٦؛ مؤنس، مقدمة الحلّة، ٤٣). احتمالاً او بايد در حدود
سال ٦٥٥ق/ ١٢٥١م تبعيد شده باشد، زيرا على بن محمد تجيبى در اين سال معجم
ابن ابار را در بجايه نزد وي خوانده است (اشتر، همانجا).
ابن ابار از زندگى در اين شهر خشنود نبود ( اعتاب، ٢٥٨)، اما به زودي پايگاه
علمى وي برهمگان آشكار گرديد، و شاگردان بسياري بر او گرد آمدند. ابن سعيد
كه از ابن ابّار به عنوان «رئيس» ياد مىكند ( رايات، ١١٤- ١١٥)، آورده است
كه وي بىجاه و مال درآن شهر به كار تدريس و تأليف مشغول بوده است (همو،
اختصار، ١٩١، المغرب، ٢/٣٠٩). مؤنس (مقدمة الحلّة، ٤٣-٤٤) معتقد است كه وي
كتاب الحُلّة السِيَراء و التكملة را در همين احوال به پايان رسانيد. مدت
اقامت او در بجايه موجب شد كه غبرينى بتواند شرح حال نسبتاً دقيقى از او
بنگارد. عاقبت ابن ابار توانست رضايت سلطان را جلب كند و دوباره به دربار
تونس بازگردد، اما سالى بيش نپاييد كه اطرافيان امير، از سرحسادت و خصومت،
وي را از نفوذ و قدرت ابن ابّار بدگمان گردانيدند، و با توطئههاي گوناگون -
از جمله نسبت دادن اشعاري در هجو مستنصر و كتابى در دشنام به اميران تونس
به وي - امير را از او بيمناك ساختند تا آنجا كه به فرمان او در روز ٣ شنبه
٢٠ محرم ٦٥٨ زير شكنجه كشته شد و روز بعد، همة نوشتهها و كتابهايش را روي جسد
قطعه قطعه شدهاش گرد آوردند و به آتش كشيدند (غبرينى، ٣١٣؛ ابن خلدون،
٦/٦٥٤ - ٦٥٥؛ زركشى، ٣٥، ٣٦؛ يافعى، ٤/١٥٠؛ قس: ذهبى، سير، ٢٣/٣٣٩؛ مقري،
نفح، ١/٥٩١؛ ابن عماد، ٥/٢٩٥). مستنصر پس از قتل ابن ابّار از كردة خويش
پشيمان شد (زركشى، همانجا). قتل فجيع او، به ويژه سوزاندن آثار و كتابهايش،
دانشمندان ومورّخان را بر آن داشت كه از وي با عناوين شهيد و مظلوم ياد
كنند (ذهبى، العبر، ٣/٢٩٢؛ كتبى، ٣/٤٠٥؛ صفدي، ٣/٣٥٦؛ يافعى، همانجا) و چهبسا
يكى از انگيزههاي شهرت فراوان ابن ابار نيز همين مسأله بوده باشد.
آثار برجاي مانده از ابن ابار در تاريخ، حديث، نظم، نثر و ادب عرب نمايانگر
مقام ارجمند علمى و ادبى اوست. به گفتة مراكشى، ابن ابّار دلباختة دانش و
فراگيري علوم و فنون بود، و از كبير و نظير و صغير كسب علم مىكرد وهم عشق
شديدي بهافادت و تعليمداشت (ص ٢٥٨)، از اين رو، به رغم همة دردسرهايى كه
زاييدة محيط پرآشوب اندلس بود، و با وجود مشاغل دولتى، توانست آثاري سودمند
كه در طول قرنها مورد تحسين همگان بوده، از خود بهجاي گذارد (نك: ابن سعيد،
المغرب، ٢/٣٠٩، اختصار، ١٩١-١٩٢؛ غبرينى، ٣١٢؛ مراكشى، ٢٥٨؛ ذهبى، سير، ٢٣/٣٢٧،
العبر، ٣/٢٩٢؛ صفدي، ٣/٣٥٦؛ ابن خلدون، ٦/٦٥٣). در شعر طبعى سرشار و لطيف
داشت و بالبداهه قصيدههاي طويل مىسرود. بعضى سرودههاي او، به رغم
تعقيداتى كه ويژة كلام اوست، مانند قصيدة سينيّه، آنچنان زيبا و مطبوع بوده
است كه بىدرنگ ديگر شاعران زمان قصايدي به استقبال از آنها مىسرودند (نك:
مراكشى، ٢٥٩-٢٦٩). مردم سينيّة او را با آنكه متجاوز از ١٠٠ بيت بود، از
برمىكردهاند (ابن سعيد، اختصار، ١٩١)، تا آنجا كه گفتهاند كه فقط قصيدة
سينيّه را سروده بود، بلندي مقام شاعري او را كفايت مىكرد (غبرينى، ٣١٢).
مراكشى نمونههايى از نثر ابنابّار را فراهمآورده (ص ٢٧٠- ٢٧٤) و ضمن تحسين
مهارت او، نثرش را فروتر از نظمش دانسته است (ص٢٧٠). امّا دَهَبى منشاي
بديع او را ستودهاست ( سير، ٢٣/٣٣٨). مقري تِلِمسانى نيز نثر او ار بديع و
بىنظير توصيف كرده و نامة وي را كه با سبكى شگفت خطاب به مستنصر نگاشته،
همراه با چند نامة ديگر از نامههاي ممتاز او آورده است ( ازهار، ٣/٢١١-٢٢١).
وي همچنين نامهاي را كه راجع به سقوط بلنسيه به ابوالمطرّف بن عميرة
مخزومى نوشته، عيناً آورده است ( نفح، ٤/٤٩٦-٤٩٩؛ قس: امين، ٩/٣٨٥). در
تتبع و روايت حديث نيز يد طولايى داشت. غبرينى كه خود با يك واسطه از
راويان ابن ابّار است، گويد: كمتر كتابى در اسلام تدوين شده است كه در آن
روايتى از ابن ابّار نيامده باشد (ص ٣١١). مراكشى، ضمن ارائة فهرستى از نام
كسانى كه از ابن ابّار نقل حديث كرده و اجازة روايت گرفتهاند، راويانى را
نام مىبرد كه از او مسنتر بودهاند (ص ٢٥٧).
برخى حتّى عناوين فقيه، حجّت، علاّمه و امثال اينها را براي او به كار
بردهاند (نك: غبرينى، ٣٠٩؛ ابن خلدون، ٦/٦٠١، ٦٥٣؛ كتبى، ٣/٤٠٤؛ ذهبى، تذكرة،
٤/١٤٥٢؛ زركشى، ٢٨، ٣٥؛ مقري، ازهار، ٣/٢٠٤). با اينهمه فضيلت، در بعضى منابع
سخن از بدخويى و بدزبانى او نيز به ميان آمده است. علّت اصلى خشم
اميرابوزكريّا و خصومت درباريان مستنصر را كه انگيزة قتل او بود نيز همان
تندخويى و بدزبانى او دانستهاند (ابن خلدون، ٦/٦٥٤؛ قس: مؤنس، مقدمة الحلة،
٤١، ٤٢). همچنين، بعضى برآنند كه به سبب همين ويژگيهاي اخلاقى به او لقب
«الفأر» (= موش) داده بودند. بعضى ديگر، علت ملقبّ شدن او به «ابّار» يا
«ابن ابّار» (ابن تغري بردي، ٧/٩٢؛ ذهبى، سير، ٢٣/٣٣٦) را نيز همين امر ذكر
كرده و «ابار» را مشتق از «اَبْر» به معنى نيش زدن و ايذاء گرفته و اضافه
شدن «ابن» را براي اغراق در اين امر دانستهاند، نه اينكه «ابّار» لقب پدر
يا جدّ او بوده باشد (ابياري، ٦ -١٤). گو اينكه آمدن لقب «الابّار» براي
پدرش در بعضى از منابع معتبر با چنين برداشتى مغايرت دارد (ذهبى، همانجا).
برخى از تاريخ نگاران نيز به ناروا برخى هرزگيها و لاابالى گريها كه خاص
شاعران درباري است، به ابن ابار نسبت دادهاند. شايد مبناي اين سخنان دو
قصيدهاي باشد كه در وصف مى و معشوق سروده شده و كتبى از آنِ او پنداشته
است (٣/٤٠٦-٤٠٧)، حال آن كه اين دو قصيده را ابن بسّام حدود يك قرن پيش
از تولّد ابن ابّار در ذخيرة خود به ابوجعفر احمد خولانى اشبيلى - شاعر معروف
آن دوران - كه او نيز ابن ابار ناميده مىشده، نسبت داده است (هراس،
«ابن الابار قصائد ثلاث»، ١٠٩-١١٠؛ عباس، ٤٠٦).
تمايلات شيعى و احتمال شيعى بودن ابن ابار را ابتدا ذهبى مطرح كرده ( سير،
٢٣/٣٣٨) و پس از وي صفدي آن را شهرت داده است (٣/٣٥٦). مقري به تفصيل به
اين موضوع پرداخته و فصولى از كتاب دررالسِمط او را نقل كرده و آنها را دال
بر تشيّع او دانسته است ( نفح، ٤/٥٠٠ -٥٠٦). در آثار نويسندگان معاصر نيز كم
و بيش اين شهرت به قوّت خود باقى مانده و موضوع بحث قرار گرفته (نك:
هراس، مقدمة دُرَرَ، «م،ن») و حتى در بعضى منابع شيعه به شرح و بسط كشيده
شده است (نك: آقا بزرگ، ١٦٠؛ امين، ٩/٣٨٤- ٣٨٨). تأليف كتاب معادن
اللُّجَيْن فى الحُسَيْن (ابن ابار، التكملة، ٢/٦٣٥) و دُرَرَ السِمط فى خبر
السِبط در اين باب مورد استناد قرار گرفته است. با آنكه هراس خود نيز اعتراف
مىكند كه دُرر در تقديس اهل بيت (ع) و استخفاف بنىاميه تأليف شده است،
مىكوشد كه ابن ابار را از علما و حُفّاظ اهل تسنّن به شمار آورد (همانجا).
تشابه اسمى ابن ابار با ابوجعفر احمد خولانى اشبيلى (د ٤٣٠ يا ٤٣٣ق/١٠٣٩ يا
١٠٤٢م)، شاعر و اديب و نويسندة معروف قرن ٥ق/١١م ملقّب به ابن الابار (ه
م) باعث گرديده است كه بعضى از آثار هر يك از اين دو به ديگري نسبت
داده شود. بنابراين مىتوان در انتساب برخى از اين آثار به ابن ابار با
ديدة ترديد نگريست (قس: امين، ٩/٣٨٦).
آثار: مشهورترين آثار شناخته شدة ابن ابار كه يك يا چندبار به چاپ رسيده،
اينهاست:
١. اِعتاب الكتّاب: در اين كتاب زندگينامة مختصر ٧٥ تن از منشيان و دبيران و
زمامداران سرزمينهاي اسلامى فراهم آمده است. گفتهاند كه وي آن را در مدت
٣ روز املاء كرد (صفدي، ٣/٣٥٦). اهميت اين كتاب بيشتر از آن جهت است كه
ابن ابار در تدوين آن به بيش از ٣٠ مآخذ شرقى و غربى اسلامى استناد كرده
است كه بعضى از آن منابع - مانند كتاب الاخبار المنثورة تأليف ابوبكر صولى،
اخبار الدولة العامريّة تأليف ابوحيّان و طبقات خلفاء الاندلس تأليف سكن بن
ابراهيم كاتب - امروز ديگر در دست نيست (نك: اشتر، ٢٨). بهترين چاپ اين
كتاب آن است كه با تحقيقات و تعليقات صالح الاشتر به چاپ رسيده است
(دمشق، ١٣٨٠ق/١٩٦١م).
٢. تحفة القادم فى شعراء الاندلس (يا:... فى شعر الاندلس؛ مقري، نفح، ٢/٥٩٢؛
اشتر، ٢٢؛ قس: مقري، ازهار، ٢/٣٧٩): اين كتاب تنها اثر ادبى شناخته شدة ابن
ابار است كه در آن شرح حال ١٠٤ تن از شاعران اندلس در قرنهاي ٥ و ٦ق و
گزيدهاي از اشعار هر يك آمده است. از اين كتاب نسخهاي در دست نيست و فقط
مختصري از آن تحت عنوان المقتضب من التحفة - تدوين بلفيقى - برجاي مانده
است كه جز نام شاعران و چند قطعه از شعر آنان چيزي دربر ندارد (قس: مؤنس،
مقدمة الحلة، ٤٧). ظاهراً تلخيص كننده نام كتاب خود را از عنوانى كه ابن
ابّار در ديباچة كتاب آورده ( اقتضاب بارع الاشعار ) اقتباس كرده است
(عنان، عصر، ٧٠٨). گفتهاند كه ابن ابار اين كتاب را به انگيزة معارضه با
كتاب زاد المسافر ابوبحر صفوان بن ادريس (حاجى، خليفه، ١/٣٧٢، ٢/٩٤٦؛ I/٤١٦
)، GAL, يا در معارضه با كتاب شعراء القيروان تأليف ابن رشيق نوشته است
(عطار، «ط»). اين كتاب در ١٤٠٣ق/١٩٨٣م براي دومين بار به كوشش ابراهيم
ابياري در بيروت به چاپ رسيده است.
٣. التكملة لكتاب الصلة: دنباله و تكملهاي است بر كتاب الصلة ابن بشكوال.
ابن ابار در مقدمة اين كتاب توضيح مىدهد كه فقط دنبالة نوشتههاي ابن
بشكوال را نگرفته، بلكه اصرار داشته است كه كتابش نسبت به الصلة، از فايدة
علمى بيشتري برخوردار گردد و جامعتر از كتاب تاريخ العلماء و رواة العلم
بالاندلس باشد و خود مىنويسد كه متجاوز از ٢٠ سال و در فرصتهاي گوناگون به
تأليف آن مشغول بوده است ( التكملة، ٤؛ قس: مؤنس، همان، ٤٩). در اين كتاب
شرح حال ١٥٢ ،٢نفر از بزرگان و دانشمندان و شعراي اندلس آمده است. ذهبى
راجع به آن مىگويد: كتابى است در ٣ مجلد و من از آن نفايس بسياري
برگزيدهام ( سير، ٢٣/٣٣٧). اين كتاب، طى سالهاي ١٨٨٦ و ١٨٨٧م در مادريد در ٢
جلد و سپس در بيروت (١٣٥٧ق/١٩٥٥م) به كوشش عزت العطارالحسينى در ٤ جلد به
چاپ رسيده است.
٤. الحلة السِيَراء فى اشعار الاُمراء مشار، ٣٢٠: فى شعر الامراء، يا الحِليَة...
فى ترجم الامراء الشعراء؛ زركلى، ٦/٢٣٣:... فى تاريخ امراء المَغْرب ): دوزي
كه اين كتاب را در سالهاي ١٨٤٦ تا ١٨٥١م در ليدن به چاپ رسانيده است، در
اهميت آن گويد: «من بى مبالغه و با صراحت و آشكارا مىگويم كه اين كتابى
است بس ارجمند و گرانقدر. مطالب بيشماري در موضوعات گوناگون دربردارد و
تاريخ مغرب و اندلس را به گونهاي تحسين برانگيز تصوير مىكند. بسياري از
اخباري كه وي به دست داده منحصر به فرد است و مطالب او را در هيچجاي
ديگر نمىتوان يافت (مؤنس، تاريخ، ٢٧٩). مؤنس كه اين كتاب را در ٢ جلد
(قاهره، ١٩٦٣م) به چاپ رسانيده است، در مقدمه مىنويسد: اين كتاب بى گفت
و گو درخشانترين كتاب ابن ابّار است (ص ٤٧). اشعار فراهم آمده در اين
كتاب همه از آنِ اميران نيست، بلكه اشعار فراوانى از وزيران، كاتبان،
صاحب منصبان و دانشمندان نيز در آن گردآوري شده است (ص ٥٣). بنابراين،
ترجيح دارد كه نام كتاب همان الحلةالسِيَراء باشد. به علاوه، در نسخة خطّى
و نوشتههاي مورّخان و محقّقان كه دربارة ابن ابّار نوشتهاند، دليلى براي
افزودن دنبالههايى بر عنوان كتاب نيافتيم (ص ٥١).
٥. دُرَرَ السِمط فى خبر السِبط (بغدادي، هدية، ٢/١٢٧: ... فى مناقب السبط):
مضامين اين كتاب، چنانكه از نامش پيداست، بررسى تاريخى مختصري است به
سبكى اديبانه همراه با نظم و نثر، كه با بيان بعضى از حوادث زمان پيامبر
اكرم (ص) آغاز شده و به ذكر مفصّلى از تاريخ عاشورا و وقايع كربلا پايان
يافته است. ذهبى ( سير، ٢٣/٣٣٨) و صفدي (٣/٣٥٦) سبك نگارش كم نظير ابن ابار
را در اين كتاب ستودهاند. اين كتاب در ١٩٧٢م به كوشش دكتر عبدالسلام
الهراس و سعيد احمد اعراب در تطوان به چاپ رسيده است.
٦. ديوانشعر: نمونههايگوناگون شعرابنابار را ابنسعيد( المُغرب، ٢/٣١٠-٣١٢،
رايات، ١١٤- ١١٥، اختصار، ١٩١- ١٩٥)، غبرينى (ص٣١١-٣١٣) آوردهاند. از قصيدة
سينيّة او، ابن خلدون (٦/٦٠١ - ٦١٣) قسمتهايى، و مقري ٦٧ بيت نقل كردهاند (
نفح، ٤/٤٥٧-٤٦٠). حميري نيز اين قصيده را نقل و قصيدهاي در مدح ابوزيد و
همچنين قطعاتى پراكنده از نظم او را در زمينههاي گوناگون گردآورده است
(ص٢٠٣،٢٢٤،٢٢٥).مقري همفراوان ازاو شعرنقل كردهاست( نفح، ٣/٦٠٣، ٦٠٤، ٤/٥٨،
١١٩، ١٢٠، ١٢١، ازهار، ٢٢١- ٢٢٥)، اما هيچيك به وجود ديوانى از اشعار او اشاره
نكرده است. تنها مراكشى ديوان شعري به او نسبت داده است (ص ٢٥٩). به
استناد منابع معتبر ابن ابار با همة مهارت و قدرتى كه در شاعري داشته، مانند
ديگر شاعران به جمعآوري ديوان خود نپرداخته است. مقري ( ازهار، ٣/٢٠٥- ٢٢٥)
با آنكه مفصلترين شرح حال را براي ابن ابار مىآورد، و اصرار دارد كه هيچ
چيز را فرو نگذارد، سخنى از ديوان شعر او به ميان نمىآورد (نك: غبرينى، ٣٠٩؛
ذهبى، سير، ٢٣/٣٣٦، ٣٣٧، تذكرة، ٤/١٤٥٢، العبر، ٣/٢٩٢؛ ذهبى هيچ شعري از او
نقل نمىكند، و در ميان ١٠ عنوانى كه براي او مىشمارد، عنوان شاعري ديده
نمىشود). از سوي ديگر، ابن ابار اشبيلى است كه به شاعري شهرت داشته و
ديوان شعري به او منسوب است (ابن خلكان، ١/١٤١-١٤٢؛ حاجى خليفه، ١/٧٦٣؛
زركلى، ١/٢١٣). بنابراين، احتمال خلط و ادغام قصايد مشهور ابن ابار در ديوان
ابن ابار اشبيلى و شهرت يافتن كل ديوان به نام ابن ابار قضاعى بعيد به
نظر نمىرسد. به هر حال، هراس، در سالهاي اخير اشعار پراكندة او را جمع كرده
و در تونس به چاپ رسانده است.
٧. الغصونُ اليانعة فى محاسن شعراء المائة السابعة: بعضى اين كتاب را از آثار
ابن ابار محسوب داشتهاند، اما ابراهيم ابياري آن را از آنِ ابن سعيد مغربى
دانسته و به نام همو چاپ كرده است.
٨. مظاهَرَة المَسْعى الجميل و مُحاذرة المَرعَى الوبيل: اين كتاب را ابن
ابار در معارضه با كتاب مُلقَى السبيل ابوالعلاي معرّي (ه م) نوشته است
(مراكشى، ٢٥٩:... و محاضَرَة... ). اين كتاب بنابر گزارشى كه در الاعلام
(زركلى، ٦/٢٣٣) آمده در سالهاي اخير به چاپ رسيده است.
٩. المُعجَمُ فى اصحابِ القاضى الصَدَفى: اين كتاب مشتمل است بر شرح حال
٣١٥ تن از بزرگان و دانشمندان اندلس كه از ابن سكرة صدفى معروف به ابن
دراج (د ٥١٤ق/١١٢٠م) روايت كردهاند. وي كتاب را در تكميل مُعجم قاضى
عياض كه مشتمل بر شرح حال اساتيد و مشايخ ابن سكره بود، تدوين كرد (ابن
ابار، المعجم، ٥). راجع به اهميت آن كتاب گفتهاند كه در نوع خود بىنظير
است و كاملترين مكتوب اندلسى از اين دست است كه به ما رسيده است
(مؤنس، همان، ٤٨). اين كتاب در ١٨٨٥م در مادريد به چاپ رسيده است.
آثار منسوب: علاوه برآنچه گذشت، اين كتابها نيز به ابن ابار نسبت داده
شده كه تاكنون نسخهاي از آنها به دست نيامده يا شناخته نشده است: ١.
احضار المرهج فى مضمار المبهج: اين كتاب را براسلوب كتاب ابومنصور ثعالبى
نوشته است (مركشى، ٢٥٩)؛ ٢. الاربعون حديثاً عن اربعين شيخاً من اربعين
تصنيفاً لاربعين عالماً من اربعين طريقاً الى اربعين تابعاً عن اربعين
صاحباً باربعين اسماً من اربعين قبيلاً فى اربعين باباً (همو، ٢٥٨): ذهبى
نسخهاي از اين كتاب در اختيار داشته و بر مواضعى از آن حاشيه نوشته است (
سير، ٢٣/٣٣٧-٣٣٩)؛ ٣. الاستدراك على ابى محمد بن القرطبى ما اغفله من طرق
روايات الموطأ (مراكشى، همانجا)؛ ٤. اعانة الحقير فى شرح زاد الفقير (بغدادي،
ايضاح، ١/٩٧؛ كحالة، ١٠/٢٠٤)؛ ٥. افادة الوفادة (مقري، نفح، ٤/١٣١): موضوع اين
كتاب ظاهراً شرح حال كسانى بوده است كه در زمان ابن ابار از بلاد مشرق
به اندلس وارد شده بودند (اشتر، ١٩)؛ ٦. اعصار الهبوب فى ذكر الوطر المحبوب
(مراكشى، همانجا)؛ ٧. الانتداب للتنبيه على زهر الا¸داب (همانجا)؛ ٨. انيس
الجليس و نديم الرئيس (بغدادي، ايضاح، ١/١٤٨)؛ ٩. الايماء الى المنجبين من
العلماء مراكشى، همانجا)؛ ١٠. ايماض البرق فى ادباء الشرق (ابن ابار، الحلة،
٢٢٢؛ كتبى، ٢/٢٨٣، ٤٥٠، ٣- ٤٠٥؛ صفدي، ٣/٣٥٦؛ قس: زركلى، ٧/١١٠؛ مراكشى، ٢٥٨:
فى شعراء الشرق؛ بغدادي، هدية، ٢-١٢٧: فى اخبار الشرق)؛ ١١. التاريخ:
گفتهاند كه به خاطر تأليف آن مستنصر او را كشت و كتابهايش را سوزاند (مقري،
نفح، ٣/٣٤٩)؛ ١٢. برنامج رواياته (مراكشى، همانجا)؛ ١٣. خضراء السندس فى
شعراء الاندلس: تذكرهاي بوده است مشتمل بر زندگىنامه و اشعار و شاعران
اندلس از آغاز فتح آندلس تا پايان عمر ابن ابار (همانجا)؛ ١٤. شرح البخاري:
كه موفق به اتمام آن نگرديد (همانجا)؛ ١٥. الشفاء فى تمييز الثقات من
الضعفاء (همانجا)؛ ١٦. فضالة العباب و نفاضة العياب: به سبك ارجوزة ابن سيده؛
١٧. قصد السبيل و ورد السلسبيل فى المواعظ و الزهد: در ٤ مجلد (همانجا)؛ ١٨.
قطع الديار فى متخيّر الاشعار (بغدادي، ايضاح، ١/٢٣٥-٢٣٦؛ كحاله، ١/٢٠٤)؛ ١٩.
قطع الرياض فى بدع الاغراض: در ٢ مجلد بزرگ (مراكشى، همانجا)؛ مقري دربارة
اين كتاب مىنويسد: «و هو كتابٌ فى متخيّر الاشعار» ( نفح، ٣/٣٤٩). توضيح وي
اين احتمال را به وجود مىآورد كه ممكن است اين كتاب همان قطع الديار
باشد (قس: بغدادي، هدية، ٢/١٢٧)؛ ٢٠. المأخذ الصالح فى حديث معاوية بن صالح
(ابن ابار، المعجم، ١٨٠)؛ ٢١. مجموع رسائل (مراكشى، ٢٥٩)؛ ٢٢. مختصر احكام
ابن ابى زمنين فى الفقه (همو، ٢٥٨)؛ ٢٣. مشكل الصلة: كه ذيلى بر تاريخ
ابن بشكوال بوده است (بغدادي، هدية، ٢/١٢٧)؛ ٢٤. معادن اللجين فى مراثى
الحسين (ابن ابار، التكملة، ٢/٦٣٥): غبرينى اين كتاب را بسيار پسنديده و
دربارة آن گفته است كه اگر ابن ابار فقط اين كتاب را تأليف كرده بود، او
را كفايت مىكرد (ص ٣١٢)؛ ٢٥. معجم اصحاب ابى دؤاد الهشامى (مراكشى،
همانجا)؛ ٢٦. معجم اصحاب ابى على الغسانى (همانجا)؛ ٢٧. معجم اصحاب ابن عمر
بن عبدالبر (همانجا)؛ ٢٨. معجم اصحاب ابن عمرو المقري (همانجا)؛ ٢٩. معجم
شيوخ ابى الحسين احمد بن محمد بن السراج (همانجا)؛ ٣٠. المعجم فى اصحاب
ابن العربى (ابن ابار، التكملة، ٢/٨١٧)؛ ٣١. معجم مشيختى (عطار، «ط»؛ قس:
مراكشى، همانجا)؛ ٣٢. المورد السلسل فى حديث الرحمة المسلسل (همانجا)؛ ٣٣.
الوَشْى القيس فى اختصار الفتح القسى (همانجا)؛ ٣٤. هداية المعتسف فى
المؤتلف و المختلف (ابن ابار، المعجم، ٧٣): عنوان اين كتاب به صورت هداية
المعترف... نيز آمده است (مقري، نفح، ٢/٥٩٢) و ظاهراً اين كتاب در حديث
بوده است (ابياري، ٢٦) و بعضى اين دو عنوان را احتمالاً نام دو كتاب
جداگانه دانستهاند (اشتر، ٢٠).
مجموع آثار ابن ابار را برخى بالغ بر ٤٥ اثر (زركشى، ٣٦) و برخى بالغ بر ٥٠
اثر دانستهاند (مراكشى، ٢٥٩).
مآخذ: آقا بزرگ، طبقات اعلام الشيعة فى القرن السابع، به كوشش على نقى
منزوي، بيروت، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ ابن ابار، محمد، اعتاب الكتاب، به كوشش صالح
الاشتر، دمشق، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ همو، تحفة القادم ( المقتضب من كتاب تحفة
القادم )، به كوشش ابراهيم الابياري، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ همو، التكملة
لكتاب الصلة، به كوشش عزت عطار حسينى، قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٥م؛ همو، الحلة
السيراء، به كوشش حسين مؤنس، قاهره، ١٩٦٣م؛ همو، دُرَرَ السِمط فى خبر
السبط، به كوشش عبدالسلام الهراس و سعيد احمد اعراب، تطوان، ١٩٧٢م؛ همو،
المعجم، مادريد، ١٨٨٥م؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن خلدون، العبر؛ ابن
خلكان، وفيات؛ ابن سعيد، على، اختصار القدح المعلى فى تاريخ المحلى، به
كوشش ابراهيم الابياري، قاهره، ١٩٥٩م؛ همو، رايات المبرزين و غايات
المميزين، به كوشش نعمان عبدالمتعال القاضى، قاهره، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ همو،
المغرب فى حلى المغرب، شوقى ضيف، قاهره، ١٩٥٥م؛ ابن عماد، عبدالحى،
شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ ابياري، ابراهيم، مقدمه بر المقتضب من
كتاب تحفة القادم (نك: ابن ابار در همين مآخذ)؛ ارسلان، شكيب، الحلل
السندسية، قاهره، ١٣٥٥- ١٣٥٨ق؛ اشتر، صالح، مقدمة اعتاب الكتاب (نك: ابن
ابار)؛ امين، محسن، اعيان الشيعة، به كوشش حسن الامين، بيروت، ١٤٠٣ق/
١٩٨٣م؛ بغدادي، اسماعيل، ايضاح المكنون، استانبول، ١٩٤٥م؛ همو، هدية
العارفين، استانبول، ١٩٥٥م؛ حاجى خليفه، كشف الظنون، استانبول، ١٩٤٣م؛
حميري، محمد، الروض المعطار، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٨٠م؛ ذهبى،
محمد، تذكرة الحفاظ، حيدرآباد دكن، ١٣٣٢-١٣٣٤ق؛ همو، سيراعلام النبلاء، به
كوشش بشار عواد معروف و محيى هلال السرحان، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو،
العبر، به كوشش ابوهاجر محمد السعيد زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ زركشى،
محمد، تاريخ الدولتين الموحّدية و الحفصية، به كوشش محمد ماضور، تونس، ١٩٦٦م؛
زركلى، خيرالدين، الاعلام، بيروت، ١٩٨٦م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات،
به كوشش هلموت ريتر، دمشق، ١٩٥٣م؛ عباس، احسان، حاشيه بر فوات الوفيات
(نك: كتبى در همين مآخذ)؛ عطارالحسينى، عزت، مقدّمة التكملة (نك: ابن ابار)؛
عنان، محمد عبدالله، تراجم اسلامية شرقية و اندلسية، قاهره، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛
همو، عصر المرابطين و الموحّدين، قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ غبرينى، احمد، عنوان
الدراية، به كوشش عادل نويهض، بيروت، ١٩٦٩م؛ كتبى، محمد، فوات الوفيات،
به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٧٣م؛ كحاله، عمررضا، معجم المؤلّفين،
بيروت، ١٩٥٧م؛ مراكشى، محمد، الذيل و التكملة، به كوشش احسان عباس، بيروت،
١٩٧٣م؛ مشار، چاپى عربى؛ مقري، احمد، ازهار الرياض فى اخبار عياض، به كوشش
مصطفى السقاء و ديگران، قاهره، ١٣٥٨ق/ ١٩٣٩م؛ همو، نفح الطيب، به كوشش
احسان عباس، بيروت، ١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ مؤنس، حسين، تاريخ الفكر الاندلسى،
قاهره، ١٩٥٠م؛ همو، مقدمة الحلة السيراء (نك: ابن ابار)؛ نباهى، ابوالحسن،
تاريخ قضاة الاندلس، به كوشش لوي پرووانسال، قاهره، ١٩٤٨م؛ هراس،
عبدالسلام، «ابن الابار و قصائد ثلاث»، دعوة الحق، س ١٠، شم ٣، رمضان ١٣٨٦/
ژانوية ١٩٦٧؛ همو، مقدمة دُرَرَ (نك: ابن ابار)؛ يافعى، عبدالله، مرا¸ة الجنان،
حيدرآباد دكن، ١٣٣٧-١٣٣٩ق؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
EI ٢ ; GAL. محمد على لسانى فشاركى
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا