دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٥٧
| آل کرت جلد: ٢ شماره مقاله:٤٥٧ |
آلِ کَرْت، سلسلهای از پادشاهان محلی ایران که طی سالهای ٦٤٣ تا ٧٨٣ق/١٢٤٥ تا
١٣٨١م بر بخشی از نواحی خاوری فلات ایران فرمان راندند. متصرفات آنان گاهی همۀ
سرزمینهای خاوری خراسان و نیز افغانستان، سیستان و کرانههای سند را در بر میگرفت.
پایتخت این سلسله همواره هرات بود.
سابقه تاریخی: به گفتۀ برخی از مورخان، نسب آل کرت به سنجر سلجوقی میپیوندد.
تاریخنویسان این پیوند را از طریق فرمانروایان عوری دانستهاند. ربیعی پوشنگی (د
٧٠٢ق/١٣٠٢م)، شاعر دربار این خاندان، خطاب به ملک فخرالدین، یکی از ملوک این سلسله،
گوید
قاعـــدۀ دودۀ سنجـر تویـــی واسطــۀ مُلک سکندر تویــی
دودۀ سنجر ز تو خواهد نوید ملک سکندر به تو دارد امیـد
لیکن در این انتساب تردیدهایی هست. نخستین فرد شناخته شدۀ این خاندان، عزّالدّین
عمر مَرغنی (مَرغینی) است که با برادرش تاجالدین عثمان مرغنی از مقربان سلطان
غیاثالدّین غوری بودند. عزّالدّین هنگامی که وزارت غیاثالدین را برعهده داشت
(اسفزاری، ١/٤٠٣)، تاجالدین را به کوتوالی دژ خیسار برگماشت و حکومت هرات را خود
به دست گرفت. چون تاجالدین درگذشت، ولایت غور به فرزندش ملک رکنالدین خَیْسار
واگذار شد (سیفی هروی، ١٤٤-١٤٥؛ اسفزاری، ١/٤٠٤). در زمان حکومت رکنالدین خیسار
سپاهیان مغول به خراسان حمله بردند و پس از فتح شهرها و قلعههای آن دیار، آهنگ
تسخیر قلعۀ خیسار، مقرّ رکنالدین، کردند. برخی از مشاوران چنگیز دشواری تسخیر آنجا
را به وی گوشزد کرده، او را از این کار باز داشتند. چنگیز یرلیغی برای رکنالدین،
فرستاد . فرمانروایی آنجا را به وی واگذاشت و از او خواست که فرمانبرداری کند.
رکنالدین که تاب پایداری در خود نمیدید، فرمان چنگیزخان را پذیرفت (سیفی هروی،
١٥٠-١٥١). پس از درگذشت چنگیز (٦٢٤ق/١٢٢٧م) و در زمان پادشاهی اوکتای قاآن،
رکنالدین خیسار همچنان در فرمانبری مغولان ماند. اوکتای ٢ تن از سرداران خود، طاهر
بهادر و قرانویین، را به غزنین فرستاد. رکنالدّین خیسار بیشتر اوقات در
لشکرکشیهای این سرداران مغول، به کمک آنان میشتافت و شمسالدّین کرت، فرزند یا
نوادۀ خود، را همراه خود میبرد، شمسالدّین در این زمان به دلیل تسلطی که بر آیین
و یاسای مغولان پیدا کرده بود، خردمندی و آگاهی بسیار از خود نشان میداد به طوری
که نزد مغولان معروف گردید و تقرّب یافت. رکنالدین در ٦٤٣ق/١٢٤٥م درگذشت. پس از او
شمسالدّین محمد بر سر کار آمد و سلسلۀ پادشاهی آل کرت از همین هنگام پایهگذاری
شد.
در بیشتر منابع و کتابهای عمومی تاریخ ایران که از سدههای پیشین بر جای مانده،
فصلی یا صفحاتی به شرح حکومت این سلسله یا افراد برجستۀ آن اختصاص یافته است. از
میان مآخذ برجای مانده، ٣ کتاب از اهمیت ویژه برخوردار است: الف ـ تاریخ نامۀ هرات،
تألیف سیفی هروی (ز ٦٨١ق/١٢٨٢م؛ زنده در ٧٢٩ق/١٣٢٩م). بخش عمدۀ آن به شرح دوران
پادشاهی آل کرت اختصاص دارد. مؤلف از درباریان فخرالدّین کرت و برادرش غیاثالدین
بود و به فرمان این یکی، کتاب را میان سالهای ٧٢١ تا ٧٢٩ق/١٣٢١ تا ١٣٢٩م نوشته است
و رویدادهای را تا ٧٢١ق/١٣٢١م در آن آورده است. وی چون از نزدیکان غیاثالدین بوده،
به اسناد و مدارک دولتی دسترسی داشته است. غیاثالدّین نه تنها موضوع، بلکه شیوۀ
نگارش کتاب را نیز معین کرده و تأکید داشته است که در ثبت رویدادها دقت بسیار انجام
یابد. گرچه کتاب روی هم، به جانبداری از این خاندان نوشته شده است، لیکن به علت
احاطۀ وسیع نویسنده بر موضوع و در اختیار داشتن اسناد و مدارک فراوان، یکی از منابع
مهم و شاید مهمترین مأخذ برای تاریخ این سلسله تا دوران غیاثالدین است. بیشتر
تاریخنویسانِ پس از وی، اکثر مطالب خود را با استفاده از این کتاب نوشتهاند؛ ب ـ
کرتنامه، اثر ربیعی پوشنگی، منظومهای تاریخی است که در بحر متقارب سروده شده است.
سراینده که از شاعران دربار فخرالدّین کرت بوده، به فرمان وی تاریخ شاهان آل کرت را
از آغاز فرمانروایی آنان تا ٧٠٢ق/١٣٠٢م به نظم آورده است. این منظومه پیش از تاریخ
نامۀ هرات سروده شده و سیفی هروی پارهای از دانستههای خود را از آن گرفته است.
ربیعی در ٧٠٢ق/١٣٠٢م توسط ممدوح خود فخرالدّین به زندان افکنده شدو مجال نیافت
منظومۀ تاریخی خود را به پایان رساند. از این منظومه نسخۀ کاملی بر جای نمانده و
تنها ابیات پراکندهای از آن در کتابهای تاریخی آن روزگار، بهویژه تارخنامۀ هرات،
درج است؛ ج ـ روضات الجنّات فی اوصاف مدینه هرات، نوشتۀ معینالدّین محمد زَمچی
اسفزاری (د ٩١٥ق/١٥٠٩م)، از نویسندگان عصر سلطان حسین بایقرا که در دربار این
پادشاه میزیسته است. وی این کتاب را میان سالهای ٨٩٧ تا ٨٩٩ق/١٤٩٢ تا ١٤٩٣م دربارۀ
تاریخ، جغرافیا، رجال و مزارات شهر هرات نوشته است. فصول بسیاری از آن اختصاص به
رویدادهای دوران آل کرت دارد. معینالدّین بخش بزرگی از کتاب خود بهویژه رویدادهای
دودمان کرت را تا ٧٢١ق/١٣٢١م از تاریخنامۀ هرات گرفته و در برخی جاها به مأخذ خود
اشاره کرده است. غیر از ٣ کتاب یاد شده، مندرجات دیگر کتابهای تاریخی عموماً تکرار
منقولات پیشینیان است و نکات تازهای در آنها دیده نمیشود. درخور یادآوری است که
میرخواند و خواندمیر در ذکر رویدادهای دوران آل کرت از کتاب گمشدۀ تاریخ هرات اثر
شیخ عبداللـه فامی نیز بهره بردهاند.
فرمانروایان آل کرت: بنیانگذار آل کرت شمسالدین محمد است. از این خاندان طی ١٤٠
سال، ٨ تن به این شرح فرمان راندند:
١. شمسالدّین محمدبن ابیبکر کرت (حک ٦٤٣-٦٧٦ق/١٢٤٥-١٢٧٧م). به گفتۀ بعضی از
مورخان، وی فرزند ملک رکنالدین و به گفتۀ برخی دیگر نوادۀ دختریش بوده است
(اسفزاری، ١/٤٠٤؛ میرخواند، ٤/٦٦٠؛ خواندمیر، ٤/٦٦٠؛ خواندمیر، ٣/٣٦٨؛ قزوینی،
٢٨١). پژوهشگران رأی اخیر را برگزیدهاند (اقبال، تاریخ مغول، ٣٦٧). شمسالدّین
محمد کرت بعد از درگذشت رکنالدین و هنگامی که از آیینهای سوگواری جدش فارغ شد، بر
تخت فرمانروایی نشست. جانشینی او از سوی طاهر بهادر فرمانده سپاهیان مغول تنفیذ شد
(سیفی هروی، ١٥٦). شمسالدبین در ٦٤٤ق/١٢٤٦م همراه «سالی نویین» (شاهزاده سالی)
برای گشودن پارهای از شهرهای هند آهنگ آنجا کرد و نخست شهر ملتان را در محاصره
گرفت. فرمانروای ملتان، جنکرخان، فرمانبری نمود و پذیرفت که ٠٠٠‘١٠٠ دینار بفرستد
تا شمسالدین و سالی نویین از محاصرۀ شهر دست بدارند. آنان پس از آن عازم لاهور
شدند. به دنبال چند روز پیکار، امیر آنجا کرتخان با پرداخت ٠٠٠‘٣٠ دینار و هدایایی
دیگر پیشنهاد صلح داد و شمسالدین سالی نویین را واداشت تا صلح را بپذیرد و حکومت
لاهور را به او دهد. از همینرو امیران سپاه مغول به شمسالدین بد دل شدند و آهنگ
او کردند. شمسالدّین از اردوی سالی نویین به تکانه آمد و در آنجا یکی از امیران
محلی، ملک عمادالدین، او را گرفته پیش طاهر بهادر برد. وی میخواست سردار مغول را
به کشتن شمسالدین برانگیزد، لیکن طاهر بهادر او را بخشود. طاهر در ٦٤٥ق/١٢٤٧م
درگذشت و فرزندش هلقتونیین به جانشینی وی منصوب گردید (همو، ١٥٨-١٦٢). چجون
شمسالدبین خبر یافت که هلقتو نویین و قرانویین و اطرافیان آنان نزد جغتای از وی
سعایت کردهاند، پیشدستی کرد و به ترکستان شتافت، اما پیش از ورود وی به پایتختِ
مغولان، جغتای درگذشته و پس از کشمکشهایی، منکوقاآن به جایش نشسته بود. ملک
شمسالدین در روز جلوس وی به پایتخت رسید و از لطف و نوازش پادشاه مغول برخوردار شد
و فرمان حکومت هرات و اطراف آن، همچون مغول برخوردار شد و فرمان حکومت هران و اطراف
آن، همچون جام، باخَرز، کوسویه، جِزء (یا حزه)، فوشنج، آزاب، تولک، غور، فیروزکوه،
خیسار و جز آن را از او دریافت داشت (همو، ١٦٩؛ اسفزاری، ١/٤١٠). به نوشتۀ جوینی،
سیستان را نیز به وی واگذاشتند (٢/٢٥٥). شمسالدّین محمد به تدریج بر دامنۀ متصرفات
خود افزود و دشمنان را سرکوب کرد و در ٦٤٧ق/١٢٤٩م سیفِ غرجستانی و در ٦٥٢ق/١٢٥٤م
ملک شاهنشاه و بهرامشاه، امیران مَشتَنْک را که در دژ خاسک موضع گرفته بودند، بشکست
و یا ٩٠ تن از ملازمشانشان بکشت (سیفی هروی، ٢٠٢). در ٦٥٣ق/١٢٥٥م قلعۀ حصار تیری را
گشود و صاحب آن المار را که در برابر وی پایداری ورزیده بود، به دو نیم کرد و ٥٠ تن
از ملازمان و نزدیکان او را کور کرد و ٥٠ تن را دست و پای و ٥٠ تن دیگر را گوش و
بینی برید و ٣٠٠ تن را چوب زد و باقی را بخشود (همو، ٢٠٥-٢٠٧). چون فرمانروای
سیستان، ملک عیل بن مسعود، در نهان با او راه دشمنی میپیمود، در ٦٥٦ق/١٢٥٨م او را
به ترفند نزد خود خواند و بکشت و سیستان رانیز پیوستِ قلمرو خود کرد (همو،
٢٣٩-٢٤٣). در همین سالها هولاکوخان وارد خراسان شد و شمسالدین از نخستین کسانی بود
که به وی پیوست و چندی بعد، برای دیدار با وی به لشکرگاهش رفت و از نوازش پادشاه
مغول برخوردار گشت. هولاکو او را به رسالت نزد ناصرالدّین محتشم فرستاد و او موفق
شد وی را نزد خان مغول بیاورد (رشیدالدین، ٢/٦٩١). در ٦٥٧ق/١٢٥٩م به حصار بکر حمله
برد و پس از مدتی پیکار بینتیجه، به درخواست امیران انجا تن به صلح داد و با گرفتن
مقداری مال و برخی هدیهها وا پس نشست و به هرات بازگشت (سیفی هروی، ٢٥٧). پس از
مرگ هولاکو (٦٦٣ق/١٢٦٤م) شمسالدین به خدمت جانشین او اباقاخان پیوست و در
٦٦٤ق/١٢٦٥م به سرخس رفت، و چون اردوی اباقاخان در آن حدود بود، به خدمت وی رسید و
مدتی آنجا ماند (همو، ٢٨٨-٢٩٠). در جنگی که یک سال بعد میان اباقاخان و برکهخان،
از شاهزادگان مغول، رخ داد، شمسالدین که به فرمان خان مغول به پیکار با برکهخان
رفته بود، رشادت فراوانی نشان داد چنانکه پس از پیروزی، اباقاخان او را به گرمی
بنواخت (همو، ٢٩٠ به بعد؛ اسفزاری، ١/٤١٧ به بعد). پس از این پیکار، شمسالدین
اجازۀ بازگشت یافت و در ٦٦٦ق/١٢٦٧م وارد هرات شد. در ٦٦٧ق/١٢٦٧م وارد هرات شد. در
٦٧ق/١٢٦٨م میان شاهزاده براق، که از ماوراءالنهر به خراسان تاخته بود و شاهزاده
تبسین، از فرماندهان سپاه اباقاخان، پیکاری رخ داد (سیفی هروی، ٣١٠). براق نخست
آهنگ آن داشت که هرات را بگیرد و سپس به عراق برود، لیکن به جای جنگ، با قُتْلُغ
تیمور، از امیران درگاه خود مشورت کرد و او را نزد شمسالدین فرستاد تا وی را نزد
خود بخواند. شمسالدین به اردوی شاهزاده براق رفت و ٨ روز نزد او ماند و سپس به
بهانۀ تأمین ملزومات سپاه اجازۀ بازگشت خواست. براق نخست موافقت کرد و سپس پشیمان
شد و دستور بازگرداندن او را داد. گرچه شمسالدین زیر بار این دستور نرفت، لیکت
هرات و اطراف آن عملً به تصرف سپاهیان شاهزاده براق درآمد (همو، ٣١٤-٣١٦). در
٦٦٨ق/١٢٦٩م اباقاخان برای جنگ با براق به خراسان آمد و چون به جام رسید، خبر یافت
که شمسالدین با دشمن او، شاهزاده براق، همپیمان شده است. پس آهنگ دستگیری وی و
نابودی هرات را کرد. شمسالدّین هرات را ترک کرد و در قلعۀ خیسار پناه گرفت (همو،
٣١٩). در ذیحجۀ همان سال جنگ سختی میان اباقاخان و شاهزاده براق درگرفت که به
پیروزی اباقاخان انجامید. پس از این پیروزی، اباقاخان در ٦٦٩ق/١٢٧٠م آهنگ هرات کرد
و چون می خواست شهر را به کلی ویران کند، خواجه شمسالدین صاحب دیوان وساطت کرد و
او را از این کار بازداشت، لیکن رسولی نزد شمسالدین به قلعۀ خیسار فرستاد و به
مهربانی او را نزد خود خواند، اما او نپذیرفت (اقبال، تاریخ مغول، ٣٧٠). اباقاخان
هرات را به دست ملک بَلْبان داد و او در غیاب شمسالدین یک سال بر این شهر فرمان
راند (سیفی هروی، ٣٣٢-٣٣٤). در این گیرودار، ملک شمسالدیندر ٦٧٠ق/١٢٧١م فرزند خود
ملک ترک را به شفاعت نزد شاهزاده تبسین از نزدیکان اباقاخان فرستاد. شاهزادۀ مغول،
ملک ترک را نواخت و حکومت هرات را بدو سپرد. لک ترک با ارشاد پدر که در قلعۀ خیسار
بود، به حکمرانی پرداخت. در ٦٧١ق/١٢٧٢م ملک بهاءالدین مزینانی از سوی اباقاخان به
حکمرانی هرات منصوب شد، لیکن اباقاخان در ٦٧٤ق/١٢٧٥م رسولی با هدایای بسیار نزد
شمسالدین به قلعۀ خیسار فرستاد و از او خواست که به هرات بازگردد و شهر را ایمن
سازد و در آبادانی آنجا بکوشد (همو، ٣٣٨-٣٤١). سال بعد شمسالدین روانۀ عراق شد و
در اصفهان خواجه بهاءالدینملک از نزدیکان اباقاخان به پیشواز او رفت. بهاءالدین او
را به تبریز نزد اباقاخان برد، ولی اباقا که از او دل آزرده بود و اعتمادی به وی
نداشت، چندان اعتنایی نکرد و او را محترمانه نزد خود نگه داشت و اجازۀ بازگشت به
هرات بدو نداد اما فرزند او ملک رکنالدین را به جانب دربند فرستاد (همو، ٣٥١-٣٥٣؛
میرخواند، ٤/٦٦٧). خواجه شمسالدین صاحب دیوان و امیران لشکر چندینبار نزد
اباقاخان شفاعت ملک شمسالدین کردند، لیکن او گفت: شمسالدین مردی مدبّر و
نیرنگباز است؛ مصلحت نیست او را به هرات بازگردانم. پس او را در تبریز نگه داشت.
سرانجام به دستور اباقاخان در شعبان ٦٧٦ق/دسامبر ١٢٧٧م در تبریز به ملک شمسالدین
هندوانۀ زهرآگین خوراندند و او را از میان برداشتند (سیفی هروی، ٣٥٦ به بعد؛
میرخواند، ٤/٦٦٧-٦٦٨؛ وصاف، ٥١).
٢. رکنالدّین بن شمسالدّین (حک ٦٧٧-٦٩٧ق/١٢٧٨-١٢٩٨م). او را شمسالدین کهین نیز
میگفتند. در ٦٧٧ق/١٢٧٨م، یک سال بعد از درگذشت پدر، به فرمان اباقاخان بر جای وی
نشست. در مدت یک سالی که هرات بیحکمران بود، شهر از رونق و ابادانی افتاده بود و
رو به ویرانی میرفت. در همین سال یکی از شاهزادگان مغولی، تبسین اقول، که از آنجا
میگذشت، وضع شهر را نزد اباقاخان توصیف کرد و علاقۀ مردم را به خاندان آل کرت به
گوش وی رسانید. درنتیجه اباقاخان که در این وقت به هرات آمده بود، فرمان داد
رکنالدین را به هرات آوردند و به جای پدر نشاندند و لقب شمسالدّین را به هرات
آوردند و به جای پدر نشاندند و لقب شمسالدّین را به او اعطا کرد (اسفزاری،
١/٤٢٤-٤٢٥). رکنالدین پس از استقرار، در آبادانی هرات بسیار کوشید و با مردم به
خوبی رفتار کرد و در جلب قلوب آنان اهتمام ورزید. در ٦٧٩ق/١٢٨٠م برای تثبیت حاکمیت
خود به غور رفت و ولایات و قلاع آن را به افراد معتمد خود سپرد و چندماهی را نیز در
قلعۀ خیسار گذراند. سال بعد به قندهار لشکر کشید و آنجا را محاصره کرد و بعد از چند
روز جنگ و تسلیم شدن اهالیِ آنجا، با گرفتن مالب به هرات بازگشت (سیفی هروی، ٣٦٩؛
اسفزاری، ١/٤٢٦). وی پس از درگذشت اباقاخان در ٦٨٢ق/١٢٨٣م، پسر خود ملک علاءالدین
را در هرات نیابت داد و رهسپار قلعۀ خیسار شد. یک سال بعد از آن ارغونخان مغول به
هرات آمد و ملک علاءالدین را نواخت و برای رکنالدین نیز خلعت فرستاد. در
٦٨٤ق/١٢٨٥م هندونویین، از امیران ارغونخان، با او از راه ناسازگاری درآمد و از
اردوی وی گریخت و به قلعۀ خیسار رفت. رکنالدین او را گرفته نزد وی از رکنالدین
سعایت کردند. در این هنگام علاءالدین نیز هرات را ترک کرد و به قلعۀ خیسار نزد پدر
رفت. پس از رفتن علاءالدین یکی از سرداران مغول به نام «ایاجی نکودری» به هرات حمله
برد و گروه بسیاری از مردم را به اسارت گرفت و اموال آنان را غارت کرد (سیفی هروی،
٣٧٦، ٣٧٨، ٣٧٩ به بعد). در ٦٩٠ق/١٢٩١م امیر نوروز بن ارغون از سوی غازانخان به
هرات آمد و برای آبادانی آنجا و رونق امور کارهایی کرد و مکتوبی به ملک رکنالدین
نوشته او را به شهر خواند، لیکن رکنالدین عذر آورد و نیامد (همو، ٣٨٣ به بعد).وی
تا پایان زندگی در قلعۀ خیسار به آسودگی و فراغت میزیست، در حالی که حکومت هرات
عملاً در دست فرزند دیگرش ملک فخرالدبین و امیر نوروز بود. رکنالدین در ٧٠٥ق/١٣٠٥م
در همانجا درگذشت (همو، ٤٥٧؛ خواندمیر، ٣/٣٧٠).
٣. فخرالدّین بن رکنالدّین (حک ٦٩٧-٧٠٦ق/١٢٩٨-١٣٠٧م). در آن هنگام که امیر نوروز
در هرات بود، بزرگان شهر او را از حال ملک فخرالدین فرزند ارشد رکنالدین مبنی بر
اینکه مغضوب پدر گشته و چند سال است که دربند است، آگاه ساختند. امیر نوروز وساطت
کرده نامهای به رکنالدین نوشت و خواست که فخرالدین را نزد او بفرستند. رکنالدین
در آغاز بهانههایی آورد و پسر خود را دیوانه خواند، لیکن سرانجام با ضمانتنامۀ
امیر نوروز، فخرالدین به هرات آمد و از مهر و نوازش امیر نوروز برخوردار شد. چند
گاهی از سوی وی به جنگ پهلوان محمد محمود چژدی به خواف رفت. در این جنگها بیشتر
قصبات خواف را بعد از گشودن ویران کرد. پس از آن به هرات بازگشت. امیر نوروز او را
بنواخت و نزد غازانخان برد. پادشاه مغول او را طبل و علم و سرا پردۀ حکومت هرات
همراه با هدایایی دیگر داد (اسفزاری، ١/٤٣٠-٤٣٢؛ میرخواند، ٤/٦٧٢). چندی بعد امیر
نوروز با غازانخان به مخالفت برخاست و از نزد او گریخت و به خراسان رفت. غازان ٢
تن از امیران خود به نامهای «سوتای» و «هرقداق» را به جنگ وی به خراسان فرستاد
(سیفی هروی، ٤١٩). امیر نوروز شکست خورد و ملک فخرالدین که در اردوی وی بود، از او
جدا شد و به هرات رفت. نبرد بعدی میان سپاهیان غازان و امیرنوروز شکست خورد و ملک
فخرالدین که در اردوی وی بود، از او جدا شد و به هرات رفت. نبرد بعدی میان سپاهیان
غازان و امیرنوروز در جام رخ داد که درنتیجه نوروز از دانشمند بهادر فرمانده
سپاهیان غازان شکست خورد و رو به گریز نهاد و به هرات رفت. چون لشکریان غازان در
تعقیب وی به هرات رسیدند، جنگ دیگری میان آنان درگرفت. در این جنگ ملک فخرالدین
خیانت ورزید و حامی و همپیمان خود امیر نوروز را با نیرنگ دستگیر کرد و نزد
غازانخان فرستاد (٦٩٦ق/١٢٩٦م). غازانخان بیدرنگ او را کشت.
فخرالدین در ٦٩٧ق/١٢٩٨م رسمآ در هرات بر تخت پادشاهی نشست در حالی که پدرش ملک
رکنالدین در قلعۀ خیسار در قید حیات بود (همو، ٤٣٠). پس از درگذشت غازانخان
(٧٠٣ق/١٣٠٣م)، اولجایتو به جای برادرش بر تخت نشست. فخرالدین برخلاف امیران و
زمامدارانِ دیگر بلاد، به درگاه او نرفت و چنین بهانه آورد که در دستگاه اولجایتو
همۀ فرزندان یا طرفداران امیر نوروز رشتۀ کارها را به دست دارند و اینان با او
دشمنی خواهند کرد. الجایتو نیامدن را دلیل نافرمانی او دانسته، یکی از سرداران خود
به نام دانشمند بهادر را با ٠٠٠‘١٠ سوار به خراسان فرستاد. وی هرات را محاصره کرد و
چون نتوانست آن را تصرف کند با فخرالدین از درِ دوستی درآمد. بر پایۀ پیمانی که
بسته شد، ٢ تن از فرزندان دانشمند بهادر یکی به قلعۀ اسکلجه و دیگری به هرات
درآمدند و قرار شد فخرالدین چند روزی از شهر بیرون رود. او شهر را به جمالالدین
محمد سام سپرد و خود از آنجا بیرون رفت. جمالالدین طی درگیریهایی دانشمند بهادر را
کشت و فخرالدین را از جریان کار آگاه ساخت. فخرالدین از ترس لشکرکشی مجدد به هرات،
ظاهراً از این امر ابراز خشنودی نکرد، ولی قلباً شاد شد که قویترین دشمن وی نابود
شده است(اسفزاری، ١/٤٥٠ به بعد؛ سیفی هروی، ٤٩٧-٤٩٨). سرانجام فخرالدین در ٢٤ شعبان
٧٠٦ق/٢٨ فوریۀ ١٣٠٧م درگذشت.
٤. غیاثالدّین بن رکنالدّین (حک ٧٠٧-٧٢٩ق/١٣٠٨-١٣٢٩م). وی به هنگام حملۀ دانشمند
بهادر به هرات، در اردوی اولجایتو اقامت داشت و از عنایت او برخوردار بود.
غیاثالدّین پس از درگذشت برادر به فرمان اولجایتو به هرات آمد و در ٧٠٧ق/١٣٠٧م به
حکومت نشست (خواندمیر، ٣/٣٧٨) و زیردستان و افراد مورد اعتماد خود را به حکومت
شهرها و قلاع پیرامون هرات فرستاد. برخی از امیران خراسان که از آمدن غیاثالدّین
به این شهر خشنود نبودند، نزد اولجایتو از او سعایت کردند و گفتند غیاثالدّین
همچون برادرش آهنگ سرکشی دارد. اولجایتو برآشفت و او را نزد خود خواند. غیاثالدین
بیوقفه شهر را به عموی خود ملک شمسالدین امیر ورنه و پسرش شمسالدین محمد سپرد و
در ١٩ ربیعالاول ٧١١ق/٥ اوت ١٣١١م رهسپار اردوی اولجایتو شد. پس از ورود نزد سلطان
از خود دفاع کرد و سعایت بدگویان را پاسخ داد و موجبات رضایت او را فراهم آورد
(سیفی هروی، ٥٧٩ به بعد)، لیکن تا چند سال رخصت مراجعت به هرات نیافت. عاقبت در
٧١٥ق/١٣١٥م به هرات بازگشت و قدرت پیشین را به دست آورد. در این هنگام بوجایبن
دانشمند، که از دشمنان بزرگ او بود، در جنگی کشته شد (اسفزاری، ١/٤٦٥، ٤٦٦).
غیاثالدین در ٧١٦ق/١٣١٦م به قلعۀ خیسار و از آنجا به اسفزار رفت. در این هنگام
آگاه شد که شاهزاده یسور، از شاهزادگان مغول، ماوراءالنهر را ویران کرده، آهنگ
خراسان دارد. غیاثالدین بدان سوی رفت، لیکن با مغولان درگیر نشد و به قلعۀ خیسار
بازگشت. دو سال بعد (٧١٨ق/١٣١٨م) فرمانروای غزنین نامهای به غیاثالدّین نوشت
گویای اینکه شاهزاده یسور در ٢ ماه آینده با لشکری گران به خراسان خواهد آمد و هرات
را ویران خواهد کرد. چندی بعد،شاهزاده یسور خود نامهای به غیاثالدین نوشته او را
با سپاهیانش به خدمت خواند، لیکن غیاثالدبین درخواست او را رد کرد. درنتیجه بخشی
از لشکریان یسور به هرات حمله کردند (١٥ صفر ٧١٩ق/٥ آوریل ١٣١٩م)، اما موفق به
تسخیر آن شهر نشدند (همو، ١/٤٦٨، ٤٧٨). به دنبال آن، شاهزاده یسور خود به هرات حمله
کرد، اما نتوانست کاری از پیش برد. سرانجام یسور به دست فرماندهان خود که بر او
شوریده بودند، کشته شد (سیفی هروی، ٧١٥، ٧٦٨).
غیاثالدّین در دوران حکومت خود یک بار حج گزارد. وی در ٧٢١ق/١٣٢١م با ٢٠٠ نفر
سپاهیِ ورزیده آهنگ حجاز کرد و پسر خود شمسالدین محمد را در هرات جانشین گردانید.
پس از گزاردن حج و زیارت رقد پیامبر اکرم(ص)، از راه بغداد عازم بازگشت به هرات شد.
در راه بازگشت نزد سلطان ابوسعید بهادر و امیر چوپان رفت و بعد از مدتی توقف به
هرات آمد (میرخواند، ٤/٦٧٩). در ٧٢٧ق/١٣٢٦م امیر چوپان و فرزندش جلوخان از اردوی
سلطان ابوسعید گریخته، به غیاثالدین در شهر هرات پناه آوردند، لیکن در آنجا پس از
مدتی در محرم ٧٢٨ق/نوامبر ١٣٢٧م به فرمان غیاثالدین کشته شدند. غیاثالدین بعد از
این کار به اردوی سلطان ابوسعید بهادر رفت، ولی به علت نفوذ بغداد خاتونالتفاتی
نیافت و به هرات بازگشت (خواندمیر، ٣/٣٧٨) و پس از مدتی در ٧٢٩ق/١٣٢٩م درگذشت
(اسفزاری، ٢/١؛ میرخواند، ٤/٦٧٩).
٥. شمسالدّین محمدبن غیاثالدّین (حک ٧٢٩-٧٣٠ق/١٣٢٩-١٣٣٠م). وی پس از درگذشت پدر
به فرمانروایی رسید. دوران حکومت وی به علت افراط در بادهگساری دیر نپایید
(همانجا). به روایت اسفزاری وی تنها ٢ ماه فرمان راند (٢/٤)، لیکن خواندمیر (٣/٣٧٩)
و برخی از تاریخنویسان دیگر دوران حکومت او را ١٠ ماه نوشتهاند.
٦. حفظ بن غیاثالدّین (حک ٧٣٠-٧٣٢ق/١٣٣٠-١٣٣٢م). وی پس از برادر خود، شمسالدین
بر تخت نشست و پادشاهی بیآزار بود، لیکن بر کارهای کشور تسلطی نداشت. غوریان از
بیکفایتی او استفاده کرده، بیشتر کارها را در قبضۀ خود گرفتند. سرانجام در
٧٣٢ق/١٣٣٢م او را در حصار اختیارالدّین کشتند (قزوینی. ٢٨٩).
٧. معزّالدّین حسین بن غیاثالدّین (حک ٧٣٢-٧٧١ق/١٣٣٢-١٣٦٩م). بعد از قتل ملک
حافظ، بزرگان هرات و اعیان غور برادرش معزالدین را با وجود خردسالی بر تخت حکومت
نشاندند. معزالدّین مشهورترین پادشاه آل کرت است و دوران حکومت او درازتر از همه
بوده است و او اغلب مستقل از شاهان مغول فرمانرانده است. چون در ٧٣٦ق/١٣٣٥م سلطان
ابوسعید بهادر درگذشت و بعد از او پادشاه مستقلی در ایران نبود، هرات پایتخت آل
کرت، به سبب آوازۀ عدل و احسان معزّالدّین رونق یافت و مشهور گردید. بسیاری از
بزرگان ایران به دربار او روی آوردند (خواندمیر، ٣/٣٨٠). او خود نیز به تدریج
موقعیت خویش را استوار ساخت و با اغلب پادشاهان اطراف باب مراوده و مکاتبه را باز
کرد. در حدود ٧٣٧ق/١٣٣٦م که سربداران قدرت را در بخش بزرگی از خراسان به دست گرفتند
وبر دامنۀ قلمرو خود افزودند، عزم کردند که حکومت آل کرت را براندازد و هرات و
نواحی پیرامون آنرا پیوستِ حکومت خود کنند. پس از چند سال، در صفر ٧٤٢ق نوشته است
(٣/٣٨٠). در این جنگ شیخ حسن جوری کشته شد و به گفتۀ اسفزاری از پیشوایی آن قوم به
مقتدایی دیگر عالم رفت (٢/١١). قدرت و نفوذ معزالدین بعد از این فتح افزون گشت و
بیشتر ولایات قهستان به تصرف او درآمد و در پی آن ادعای استقلال کرد. بر اثر شنیدن
این خبر امیر غرغن (قزغن) از امیران مغول که ماوراءالنهر را در اختیار داشت، به
هرات حمله کرد و ٤٠ روز آنجا را در محاصره گرفت، لیکن عاقبت کار به مصالحه انجامید
(٧٥٢ق/١٣٥١م). پس از آن غوریان قصد برکناری او را کردند. معزّالدّین ناچار به
ماوراءالنهر نزد امیر غرغن رفت و بعد از چندی به هرات بازگشت و مجدداً بر تخت
فرمانروایی نشست. در ٧٥٩ق/١٣٥٨م طی جنگی با امیر محمد خواجه اپردی و نیز ستلمش بیک
که قهستان را در تصرف داشت، آن دو را بکشت و به هرات بازگشت (همو، ٢/٢١-٢٣؛ خواند
میر، ٣/٣٨٠).
اواخر دوران حکومت ملک معزّالدّین مقارن با طلوع قدرت امیر تیمور گورکانی بود. امیر
تیمور رسولی به نام امیر جاکو به نزد معزّالدّین فرستاد. وی رسول تیمور را تکریم
بسیار کرده باز گرداند. سرانجام معزالدین دچار بیماری سختی شد و درگذشت.
٨. غیاثالدّین پیر عالی بن معزّالدّین (حک ٧٧١-٧٨٣ق/١٣٦٩-١٣٨١م). وی آخرین پادشاه
آل کرت است که پس از درگذشت پدر بر تخت نشست. سرخس را به موجب وصیت پدر به ملک
پیرمحمد برادر کوچکتر خود سپرد، لیکن پیرمحمد بعد از چندی علم طغیان برافراشت.
غیاثالدّین به آن شهر حمله برد و آنجا را محاصره کرد و بعد از گذشت مدتی چون به
تسخیر حصار آن شهر نایل نیامد و سرمای سخت فرا رسید، با وساطت بزرگان با برادر آشتی
کرد (اسفزاری، ٢/٢٨-٢٩؛ خواندمیر، ٣/٣٨٨). در همان اوقات خواجه علی مؤید سربدار
سبزواری، که مذهب شیعی داشت، خروج کرد و قسمتی از خراسان را گرفت و سکه به نام خود
زد. علمای هرات غیاثالدین را که حنفی مذهب بود، در برابر او بسیج کردند.
غیاثالدین برای دفع خواجه علی با لشکریانش به نیشابور رفت. جنگ به درازا کشید و
هیچ کدام به پیروزی نرسیدند و غیاثالدین بازگشت. وی سال بعد دیگر باره عزم نیشابور
کرد و اینبار نیز پیروزی نیافت و بازگشت و سال بعد بدان شهر حمله برد و خرابی
بسیار به بار آورد و با اینهمه به تصرف شهر موفق نگشت و سرانجام در ٧٧٧ق/١٣٧٥م شهر
را فتح کرده، به هرات بازگشت (اسفزاری، ٢/٣١).
جنگهای تیمور با غیاثالدین و برافتادن آل کرت: امیر تیمور در پی مکاتباتی که با
معزالدّین کرده بود، در ٧٧٨ق/١٣٧٦م رسولی نزد غیاثالدین پیرعلی فرستاد و پیغام داد
که چون میان ما دوستی دیرین است، باید آن را قوام بیشتری بخشیم. غیاثالدین در
پاسخ اظهار اطاعت کرد. به درخواست او، خواهرزادۀ امیر تیمور به نامزدی پیرمحمد
درآمد (همو، ٢/٣٢). پیرمحمد در ٧٧٩ق/١٣٧٧م به ماوراءالنهر شتافت و از عنایت تیمور
برخوردار شد و تیمور پس از چندی سونج قتلق آغا خواهرزادۀ خود را به عقد او درآورد و
با تشریفات کامل روانۀ هراتش کرد (خواندمیر، ٣/٣٨٨). تیمور در ٧٨١ق/١٣٧٩م امیر حاجی
سیفالدّین را به رسالت نزد غیاثالدّین فرستاد و او را به منظور شرکت در قوریلتایِ
انتخاب خود به زمامداری ماوراءالنهر، فرا خواند. غیاثالدین به بهانههای مختلف
سیفالدّین را نزد خود نگه داشت و در ضمن به مستحکم کردن بارو و حصار هرات پرداخت.
سیفالدّین سرانجام به ماوراءالنهر نزد تیمور شتافت و او را از حقیقت کار باخبر
کرد. تیمور در پاییز سال بعد یعنی در ٧٨٢ق/١٣٨٠م فرزند خود میرانشاه را به حکومت
خراسان فرستاد (شرفالدین علی یزدی، ٢٢٤) و خود نیز پس از چندی با سپاهی گران عام
تسخیر هرات گردید. وی در مسیر خود قلعۀ «فوشنج» را گشود و سپس هرات را محاصره کرد
(میرخواند، ٦/١١٧). غیاثالدین حصار شهر را محکم کرده و اسباب پایداری و رویارویی
را تهیه دیده بود، لیکن این شهر بعد از چند جنگ پراکنده به تصرف تیمور درآمد.
غیاثالدین خود را تسلیم کرد و بخشوده شد و تیمور او را به حکومت هرات باز گرداند.
این پیروزی در محرم ٧٨٣ق/مارس ١٣٨١م رخ داد و همین تاریخ را باید زمان برافتادن آل
کرت دانست. چه، امر تیمور فرمان داد که حصار درونی و بیرونی هرات را ویران کنند. وی
در بازگشت به ماوراءالنهر غیاثالدین پیرعلی و برخی از فرزندانش را با خود برد و
حکومت هرات را به پسرِ غیاثالدین، امیر غوری داد (همو، ٦/١٢٠).
در ٧٨٥ق/١٣٨٣م اهالی هرات به تحریک برخی از شاهزادگان خاندان کرت شوریدند و بعضی از
اتباع تیمور را که مقیم هرات بودند، کشتند. تیمور با شنیدن این خبر فرمان داد
عیاثالدین و نیز پسرش امیرغوری را که در سمرقند بود، بکشند و خود در پاییز
٧٨٥ق/١٣٨٣م آهنگ هرات کرد. بعد از رسیدن به آن شهر، به کشتار همگانی مردم و مصادرۀ
اموال پرداخت. پس از این تاریخ شاهزادگان آل کرت اندک مدتی را تحت تبعیت تیمور به
سر بردند و در ٧٩١ق/١٣٨٨م به کلی از میان رفتند.
ادبیات و هنر در روزگار آل کرت: در عصر آل کرت هنر و ادبیات، به سبب تشویق برخی از
آنان، رونق گرفت و تعدادی از شاعران و هنرمندان سایر شهرهای ایران به هرات روی
آوردند. برخی از پادشاهان این سلسله همچون شمسالدین محمد و غیاث الدین بن فخرالدین
بن رکنالدین خود شعر میسرودند. ابیاتی از سرودههای آنان بر جای مانده است. از
شاعران این دوره یکی خواجه معینالدین محمدبن شمسالدین (د ٧٨٣ق/١٣٨١م) است که
مادرش دختر ملک رکنالدین دومین حکمران این سلسله است. نامدارترین شاعر دربار این
پادشاهان، صدرالدین بن خطیب معروف به ربیعی پوشنگی (د ٧٠٢ق/١٣٠٢م) است که از منظومۀ
تاریخی او یاد کردیم. از عالمان و ادیبان بزرگ روزگار آل کرت. سعدالدین تفتازانی
است. وی از نزدیکان ملک فخرالدین بود و کتاب مشهور مطول را به نام او تألیف کرد.
تفتازانی سپس بنا به دعوت تیمور به سمرقند رفت و در همانجا درگذشت.
شاهان آل کرت در دوران زمامداری خود در آبادانی هرات کوشیدند و بناهای مهمی نیز در
آنجا ایجاد کردند. از جمله میتوان از این آثار نام برد: قلعۀ خیسار که از قلاع مهم
و تسخیرناپذیر این دوره بود، قلعۀ امان کوه، قلعۀ اختیارالدین که همان ارگ کنونی
هرات است و از بناهای ملک فخرالدین بوده است، مسجد فلکالدین، بارگاه و خانقاه ملک
فخرالدین، مصلای هرات که از بناهای معزالدین حسین بود و آثار دیگری که برخی از آنها
بر جای مانده است (اعتمادی، ١١-١٦). بهویژه ملک فخرالدین در آبادانی شِهر هرات
اهتمام ورزید. وی در ٦٩٩ق/١٢٩٩م برج و بارو و استحکامات هرات را مجدداً بنیاد نهاد.
در ٧٠٠ق/١٣٠٠م از سوی ملک فخرالدین آیینهایی برای قلمرو حکومتی او وضع گردید. از
جمله اینکه زنان نباید از خانهها بیرون بیایند و هرکس از این دستور سرپیچی کند،
چادرش را سیاه کرده، او را سربرهنه در محلات شهر بگردانند تا مایۀ عبرت دیگران
گردد. نوحهخوانان را از ماتمگری و قاریان را از قرآن خواندن پیش تابوتها منع کرد
و نیز فرمان داد قماربازان را سر و ریش تراشیده در بازارها بگردانند و شرابخواران
را علاوه بر اقامۀ حدود شرعی در زنجیر کشند (اسفزاری، ١/٤٣٨).
مآخذ: اسفزاری، معینالدین، محمد زمچی، روضات الجنات فی اصاف مدینه هرات، به کوشش
محمد کاظم امام، تهران، ١٣٣٨-١٣٣٩ش، ١/٤٠١-٥٢٢، ٢/١-٤٨؛ اعتمادی، سرور گویا، «آثار
و عمران و صنایع در دورۀ ملوک کرت»، آریانا، س ٢، شم ٦، اسد ١٣٢٢ش، صص ١١-١٩؛
اقبال، عباس، تاریخ مغول، تهران، ١٣٦٤ش، صص ٣٦٦-٣٧٩؛ همو، «ربیعی پوشنگی»، مهر، س
١، شم ٣، مرداد ١٣١٢، صص ١٦٩-١٧٨؛ همو، ظهور تیمور، به کوشش میرهاشم محدث، تهران،
١٣٦٠ش، صص ١٢-١٥، ٦٦-٦٨؛ بهار، محمدتقی، «صدرالدین ربیعی»، ارمغان، س ٦، شم ١،
فروردین ١٣٠٤، صص ٢٥-٤٠؛ جوینی، عطاملک، جهانگشا، به کوشش محمد قزوینی، لیدن،
١٣٢٩ق؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیبالسیر، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، ١٣٦٢ش،
٣/٣٦٧-٣٩٠؛ رشیدالدین فضل اللـه، جامع التواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ٢/٦٨٨؛
سیفی هروی، سیف بن محمد، تاریخنامۀ هرات، به کوشش محمد زبیر صدیقی، کلکته، ١٣٦٢ق،
جم؛ شرفالدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، ١٣٣٦ش، ١/٢٣١-٢٣٧؛
فصیح، مجمل، به کوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٤٠ش، صص ٢-١٣، ١٦-٢٤، ٣٠-٣١، ٤١-٤٢، ١٠٢؛
قزوینی، یحیی بن عبداللطیف، لبّ التّواریخ، تهران، ١٣٦٣ش، صص ٢٨٠-٢٩٢؛ مستوفی،
حمداللـه، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٦٢ش، صص ٦١٨، ٦١٩؛
میرخواند، محمدبن خاوندشاه، روضه الصفا، تهران، ١٣٣٩ش، ٤/٦٦٠-٦٩٦، ٦/١١٧-١٢٠؛
نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی، تهران، ١٣٦٣ش، ١/١٧٩؛ وصاف
شیرازی، ادیب عبداللـه، تحریر تاریخ وصاف، به قلم عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٤٦ش، صص
٤٧-٦٥.
سیدعلی آل داود