دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٠٣
| ابتريه جلد: ٢ شماره مقاله:٦٠٣ |
اَبْتَریّه، یا بَتْریّه، یکی از فِرق زیدیه که به سبب اعتدال در عقایدشان در میان
سایر گروههای شیعه جایگاه ویژهای دارند. زیدیه نیز همچون پیروان مذاهب دیگر به چند
فرقه تقسیم شدهاند، چنانکه شمار فرقههای آن را بعضی سه (سمعانی، ٢/٧٨؛ علم الهدی،
١٨٥)، برخی چهار (مقریزی، ٢/٣٥٢) یا پنج (خوارزمی، ٢٨، ٢٩؛ ابوالمعالی، ٣٥)
گفتهاند، و حتی تا هشت فرقه (مسعودی، ٣/٢٠٨) نیز برای آن شمردهاند که ابتریه یکی
از این چند فرقه است.
ابتریه با آنکه همچون فرق دیگر زیدیه (ﻫ م) در تشیع استوارند، و مخالفان علی(ع) را
گمراه و دوزخی میدانند (نوبختی، ٩)، از گروههای دیگر شیعی به اهل تسنن نزدیکترند
(ابن حزم، ٢/١١٢؛ ذهبی، ١/٤٩٦) و این بدان سبب است که خلافت دو خلیفۀ اول را
میپذیرند. ابتریه و نیز سلیمانیه (نزدیکترین گروه فکری به ابتریه در بین زیدیه)
از شیخین تبرّی نجستهاند و هر دو جارودیه (گروه دیگری از زیدیه) از شیخین تبرّی
نجستهاند و هر دو جارودیه (گروه دیگری از زیدیه) را که شیخین را تکفیر میکردند،
کافر شمردهاند (بغدادی، ٢٤؛ اسفراینی، ١٧؛ شمسالدین آملی، ٢/٢٧٦). لیکن نزدیکی
ابتریه به اهل تسنن از سلیمانیه نیز بیشتر است، زیرا با آنکه هر دو گروه در اغلب
موارد نظریات مشابهی داشتهاند، سلیمانیه از عثمان برائت جسته و ابتریه در مورد او
سکوت و توقف کردهاند.
تأسیس و وجه تسمیه: طوسی در این باب حکایتی به این صورت آورده است: روزی کُثَیر
النواء و چند تن دیگر نزد امام باقر(ع) رفتند که زیدبن علی برادر امام نیز در مجلس
حضور داشت. اینان به امام اعلام داشتند که اولاً علی، حسن و حسین علیهمالسلام را و
ثانیاً ابوبکر و عمر را ولی خود میشناسند. در این هنگام زید رو به سوی آنان کرد و
گفت: آیا از فاطمه(ع) تبری میجویید؟ امر ما را خراب و منقطع کردید (بترتُم امرَنا)
که خدا کارتان را خراب و منقطع کند (بترکم اللـه) و از آن زمان ایشان «بتریه»
نامیده شدند (ص ٢٣٦). این حکایت را ظاهراً مخالفان ابتره ساختهاند، زیرا اینان نیز
چون سایر فرق زیدیه، زیدبن علی بن حسین را پیشوای خود و امامت را خاص فرزندان
علی(ع) از بطن حضرت فاطمه(ع) میدانستند.
چنین به نظر میرسد که ابتریه و مخفف آن «بتریه» منسوب باشد به «ابتر» که لقب
کثیرالنواء بوده و این لقب را مغیره بن سعد ــ مؤسس فرقۀ مغیریه ــ به وی داده بوده
است (حمیری، ١٥٥). ابتریه را «صالحیه» نیز گفتهاند، زیرا که یکی دیگر از شخصیتهای
برجستۀ این گروه «حسن بن صالح بن حیّ» است، و لفظ صالحیّه از نام او گرفته شده است
(نوبختی، ١٣، ٥٧؛ اشعری، ١/١٣٦؛ مسعودی، ٣/٢٠٨؛ طوسی، ٢٣٣؛ شهرستانی، ٣١٩؛ سمعانی،
٢/٧٨). سخن مقریزی دربارۀ نام پیشوای ابتریه آشفته است. وی ابتریه را پیروان حسن
بن صالح بن کثیر الابتر پنداشته است (٢/٣٥٢).
پیشوایان:
١. کثیرالنواء: این شخص را بیشتر کثیرالنواء خواندهاند (نوبختی، ١٣، ٥٧؛ اشعری،
١/١٣٦؛ بغدادی، ٢٤؛ طوسی، ٢٣٣، ٢٤١؛ سمعانی، ٢/٧٨)، اما کثیرالنوی (شهرستانی، ٣١٩)
و کثیرالنّوبی (خوارزمی، ٢٩) و اختصاراً کثیرالابتر (مسعودی، ٣/٢٠٨) نیز گفتهاند.
نام کامل او باید کثیربن اسماعیل النواء (ذهبی، ٣/٤٠٢) یا کثیربن اسماعیل بن نافع
النواء (ابن حجر، ٨/٤١١) باشد، که ظاهراً همان کثیربن کارَوَند (حلی، ٤٩٦) یا
کثیربن قارَوَند (ابن حبان، ٧/٣٥٣؛ ابن حجر، ٨/٤١١، ٤٢٥) است. کنیۀ وی ابواسماعیل
(ابن حبان، حلی، ذهبی، همانجاها) و از موالی قبیلۀ بنی تیماللـه کوفی بوده است
(ابن حجر، ٨/٤١١). نام این شخص را مغیرهبن سعد یا مغیره بن سعید هم ذکر کردهاند
(خوارزمی، ٢٩؛ ابوالمعالی، ٣٥) که نباید درست باشد، خاصه آنکه ابوالمعالی میگوید
که او ادعای امامت داشت و در کوفه بر خالدبن عبداللـه بن قسری خروج کرد (ص ٥٥)، و
معلوم است که او کثیرالنواء را با مغیره بن سعید خلط کرده است. زمان تولد و وفات
کثیرالنواء را با مغیره بن سعید خلط کزده است. زمان تولد و وفات کثیرالنواء دقیقاً
معلوم نیست، وی را از معاصران امام باقر و امام صادق(ع) شمردهاند (برقی، ١٥، ٤٢؛
طوسی، ٢٣٦، ٢٤١، ٢٤٢).
از احوال و زندگانی کثیر اطلاع چندانی در دست نیست، اینقدر معلوم است که وی اهل
حدیث بوده و بعضی او را از این لحاظ ضعیف و برخی از ثقات شمردهاند (ابن حجر،
٨/٤١١). گویا او با امام باقر(ع) مخالفتهایی داشته و در انکار وی میکوشیده، از
جمله این گفتۀ امام را: «ان الارض السبع تفتح به محمد(ص) و عترته» نپسندیده است
(طوسی، ٢٤٢). امام صادق(ع) خود را از کثیر بری دانسته (همو، ٢٤١). و وی را کذاب،
مکذّب و کافر خوانده است، و نیز امام باقر(ع) فرموده که او (و دیگر یارانش) بسیاری
کسان را به گمراهی افکندهاند (همو، ٢٣٠، ٢٤٠). با اینهمه کثیرالنواء در تشیع
استوار بوده، تا جایی که برخی او را افراطی و حتی غالی شمردهاند (ابن جوزی، ٢/٢٢؛
ذهبی، ٣/٤٠٢؛ ابن حجر، همانجا)، که البته این قول نیز بعید به نظر میرسد.
گرچه ابتریه نام خود را از کثیرالنواء الابتر گرفتهاند و او پیشگام این قوم بوده،
لیکن شهرت و اهمیت این فرقه مرهون مرد مبارز و متفکر آن زمان حسن بن صالح است.
٢. حسن بن صالح: چنانکه گفته شد، حسن بن صالح از رهبران ابتریه بود. بیشتر منابع
نام وی را حسن بن صالح بن حیّ گفتهاند. لیکن ابن سعد او را حسن بن حیّ (٦/٣٧٥) و
مسعودی وی را حسن ابن صالح بن یحیی (٣/٢٠٨، ٢٢٣٩ نامیده است که ظاهراً اشتباه و
تصحیف است. کنیۀ حسن بن صالح ابوعبداللـه بوده است (ابن سعد، ٦/٣٧٥؛ ابن قتیبه،
٥٠٩، ١/٤٩٦). وی از مردم کوفه بود (ابن سعد، همانجا؛ ابن قتیبه، همانجا؛ ابن اثیر،
٢/٤٦) و او را هَمْدانی (ابن حزم، ٤/٩٢) و هَمْدانی ثوری دانستهاند (ذهبی، ١/٤٩٦).
حسن بن صالح معاصر عیسی بن زیدبن علی بود. او در ١٠٠ق/٧١٨م به دنیا آمد (ابن ندیم،
٢٢٧؛ ذهبی، ١/٤٩٨؛ ابن حجر، ٢/٢٨٨) و در ١٦٧ق/٧٨٣م (ابن سعد، ٦/٣٧٥) یا ١٦٨ق (ابن
ندیم، همانجا) یا ١٦٩ق (ذهبی، همانجا؛ ابن حجر، همانجا) و در حال اختفا درگذشت.
لیکن ابن سعد میگوید وی موقع مرگ ٦٢ یا ٦٣ سال داشت (همانجا)، و با این حساب تولدش
باید در ١٠٤ یا ١٠٥ق باشد.
وی مردی فقیه و زاهد بود از ائمۀ کوفه و از علما و متکلمین زیدیه شمرده میشد؛
گفتهاند که اتقان، فقه، عبادت و زهد در او جمع آمده بود (ابن سعد، ٦/٣٧٥؛ ابن
ندیم، ٢٢٧؛ ابن حزم، ٤/٩٢، ١٧٢؛ سمعانی، ٨/٢٥٨؛ ابن اثیر، ٢/٤٦) و با فقر روزگار
میگذرانید. خود وی در اینباره میگوید: چه بسیار که شب را به صبح آوردم و در همی
نداشتم در حالی که گویی دنیا در اختیار من بود (ذهبی، ١/٤٩٩). حسن اهل حدیث نیز
بوده است که برخی وی را ضعیف و بعضی ثقه و صحیحالخبر دانستهاند. نیز گفته شده که
وی در میان ٨٠٠ محدث از همه فاضلتر بوده است (ابن سعد، ٦/٣٧٥؛ ذهبی، ١/٤٩٧؛ ابن
حجر، ٢/٢٨٦-٢٨٩). کتابهای زیر منسوب بدوست: کتاب التوحید؛ کتاب امامه ولد علی من
فاطمه؛ کتاب الجامع فی الفقه (ابن ندیم، ٢٢٧).
حسن بن صالح مردی مبارز و از مخالفان خلفای بنی عباس بود. مهدی در دستگیری وی کوشش
فراوان کرد، اما بدو دست نیافت و سرانجام از خبر مرگش بسیار شاد شد (ابن سعد،
٦/٣٧٥؛ ابن قتیبه، ٥٠٩؛ ابوالفرج، ٤٢٤). با اینهمه او خود قیام به سیف نکرد (ابن
حجر، ٢/٢٨٨). وی با عیسی بن زیدبن علی که با دستگاه خلافت به دشمنی و ستیزه برخاسته
بود، دوستی و خویشاوندی داشت، گفتهاند که عیسی دختر حسن را تزویج کرد (ابن سعد،
٦/٣٧٥؛ ابن قتیبه، ٥٠٩) و یا دختر حسن را به عقد پسر خود درآورد (ابوالفرج،
همانجا). هنگامی که کار بر عیسی تنگ شد، نزد حسن اختفا گزید (همو، ٤٢٣) و یا هر دو
با هم در خانۀ برادر حسن، علی بن صالح بن حی، پنهان شدند (همو، ٤٠٨). به هر حال، هر
دو در یک محل مخفی بودند تا عیسی درگذشت و مهدی با تمام جدیتی که برای دست یافتن به
او داشت، نتوانست وی را گرفتار کند. گویند حسن جمعاً ٧ سال در اختفا زندگی کرد (ابن
سعد، همانجا) و وفات او دو ماه پس از مرگ عیسی بن زید (ابوالفرج، ٤٢٠) و یا شش ماه
پس از آن (ابن قتیبه، همانجا) روی داد (برای توضیحات بیشتر نک: ابوالفرج،
٤٠٨-٤٢٤). علت این نحوۀ زندگی و انگیزۀ خلیفه برای دستگیری او را باید در
اندیشهها، آرا و دعوت وی دانست که از سویی باعث جلب خاندان علی بن ابیطالب(ع) و
از سوی دیگر سبب بیم و نگرانی دستگاه خلافت میشد.
عقاید:
١. امامت علی(ع) و خلافت: ابتریه پس از پیامبر اکرم(ص) حضرت علی(ع) را برترین و
فاضلترین مردم برای امامت و خلافت میدانستند. به عقیدۀ ایشان علی(ع) به موجب فضل،
سبقت، قرابت و علمش و از آن روی که پس از رسول اکرم(ص) سخیترین، پرهیزگارترین،
زاهدترین و داناترین مردمان بود، سزاوارترین کس برای جانشینی وی بهشمار میرفت
(نوبختی، ٩، ١٣، ٢٠؛ اشعری، ١/١٣٦؛ ابن حزم، ٢/١١٢؛ شهرستانی، ٣٢٠). سرسپردگی
ابتریه به علی(ع) تا بدانجا بود که به قولی هرکس را که با وی به جنگ برخاسته بود،
کافر میشمردند (حمیری، ١٥٥). با اینهمه اینان خلافت ابوبکر و عمر را میپذیرفتند،
بدان سبب که علی(ع) از حق خود گذشته و خلافت آن دو را پذیرفته بود (همانجا؛ قس: ابن
حزم، ٤/٩٢) و چون آن امام به جانشینی ابوبکر رضا داد، خلافت او متضمن رشد و هدایت
گشت وگرنه به خطا میافتاد و هلاک میشد (نوبختی، ٢٠؛ شهرستانی، ٣٢٠). بدینسان
ابتریه حرمت شیخینرا نگاه میداشتند و تکفیر آنان را جایز نمیشمردند و حتی کسانی
را که آن دو را تکفیر میکردند، کافر میدانستند (سمعانی، ٢/٧٨). درجۀ اخلاص آنان
نسبت به شیخین را شاید بتوان از این خبر دریافت که سالم بن ابی حفصه (از بزرگان
ابتریه) هرگاه که میخواست به نقل حدیثی بپردازد، با ذکر فضائل ابوبکر و عمر آغاز
میکرد (ذهبی، ٢/١١٠). این نکته نیز از جمله مواردی است که ابتریه را از سلیمانیه
جدا می کند، زیرا سلیمانیه بیعت با ابوبکر و عمر را خطا میدانستند، اما خطایی که
به نظر آنان فسق نبود، و فقط در این کار اصلح را واگذاشتند (اشعری، ١/١٣٥).
اما در باب عثمان، ابتریه شرط احتیاط را از دست نداده دربارۀ او سکوت اختیار کردند
و از مدح و ذمّش باز ایستادند و کار را به احکم الحاکمین واگذاردند (نوبختی، ٩؛
اشعری، ١/١٣٥، ١٣٦؛ قاضی عبدالجبّار، ٢٠ (٢)/١٨٥؛ بغدادی، ٢٤، ١٩٣؛ ابن حزم، ٤/٩٢؛
اسفراینی، ١٧؛ سمعانی، ١/٧٨). برعکس، سلیمانیه عثمان را به سبب بدعتهایی که آورد،
تکفیر میکردند (اشعری، همانجا)؛ لیکن سخن به همینجا ختم نمیشد و ابتریه ناچار از
بحث در بدعتهای (اَحداث) منسوب به عثمان شدند. استبداد عثمان در امور و پر و بال
دادن به بنیامیه به اعتقاد ابتریه از جمله بدعتهای اوست. ابتریه چون این اعمال
عثمان را میدیدند، بر خود فرض میدانستند که حکم به کفر او کنند و از سوی دیگر،
چون بنا بر احادیث، وی از عَشَرۀ مبشَّره بود، لازم میآمد که به صحت ایمانش گواهی
دهند؛ حسن بن صالح، از عثمان مربوط به آن دوره از خلافت اوست که وی اینگونه بدعتها
را آورد (اشعری، ١/١٣٧؛ قاضی عبدالجبار، ٢٠ (٢)/١٨٥؛ ذهبی، ١/٤٩٩). به گفتۀ
ابوالفرج اصفهانی ابتریه ٦ سال اول خلافت عثمان را میپذیرفتند و برای باقی عمرش او
را تکفیر میکردند (ص ٤٦٨). مؤیّد این قول خبری است مربوط به سالم بن ابی حفصه که
از قتل عثمان اظهار خشنودی میکرد و حتی قاتل او را بزرگ میداشت (ذهبی، ٢/١١٠).
بدینسان نظر ابتریه در باب سه خلیفه یکسان نبود: از عثمان تبرّی میجستند و یا
لااقل دربارۀ او سکوت میکردند، به خلافت اوبکر و عمررضا داده بودند و حتی آن دو را
ستایش میکردند، و در عین حال علی(ع) را برتر از همه میدانستند. بدین جهت میتوان
پرسید که با وجود امامی افضل و اولی، چگونه خلافت آن دو را پذیرفته بودند؟ پاسخ را
باید در نظریۀ ایشان مبنی بر جواز امامت مفضول یافت.
٢. شرایط امام: همۀ زیدیه ظاهراً به امامت مفضول قائلند (نک: زیدیه) و ابتریه از
آن جملهاند، لیکن آنان شرط را بر این گذاشتهاند که افضل به امامت مفضول رضا دهد
(شهرستانی، ٣٢٠). به هر حال باید علل و اسبابی در کار باشد تا بتوان مفضولی را با
وجود افضل به امامت برداشت، زیرا امامت البته سزاوار کسی است که فاضلتر و مقدمتر
باشد. اگر مفضول حائز شرایطی باشد که بتواند میان مردم وحدت ایجاد کن و اختلافاتشان
را از میان بردارد، از ریختن خون آنان پیشگیری کند و طمع دشمن به امت را برطرف
نماید، و یا اگر در افضل کیفیتی موجود باشد که نتواند در صورت لزوم قیام کند (مثلاً
به سبب بیماری و احوالی نظیر آن) مفضول بر افضل برتری مییابد؛ لیکن مفضول نباید
بیاطلاع از فقه و علوم باشد، یا دربارۀ او گمان بد رود، بلکه باید خیّر، فاضل،
شجاع و عالم باشد. تنها در این شرایط امامت منفضول جایز است وگرنه فاضل اصلح است
(حمیری، ١٥١، ١٥٢). نیز باید علاوه کرد که اگر در دو تن شروط امامت جمع باشد و هر
دو قیام کنند، میان آن دو، امام کسی است که فاضلتر و زاهدتر باشد، و اگر در این
شرط هم تساوی برقرار شد، امام آن کسی است که از رأی استوارتری برخوردار است
(شهرستانی، ٣٢١). به هر تقدیر، به عقیدۀ ابتریه و صالحیه، اگر در بخشی (قُطری) از
عالم، امامی باشد، لازم است که مردم آن بخش مطیع امام خود باشند، و اگر فتوای دو
امام خلاف یکدیگر بود، هر دو درست میگویند، حتی اگر یکی، ریختن خون دیگری را حلال
بداند (همانجا).
ابتریه بیش از این به تدقیق و باریکاندیشی در امر پیشوایی جامعه پرداختند و به
اصالت شورا در انتخاب امام قائل شدند. اینان چنین میگفتند که از سوی خداوند تبارک
و تعالی و رسول اکرم(ص) کسی به نصّ به امامت برگزیده نشد. بنابراین باید بزرگان و
فضلای امت در شورایی شایستهترین کس را از میان خود به امامت برگزینند و با وی بیعت
کنند و پیش از این گزینش هیچکس الزاماً امام شمرده نخواهد شد، چنانکه علی(ع) را
نیز تنها پس از بیعت با او امام میدانند (اشعری، ١/١٣٧). با اینهمه لازم است که
صالحترین کس برگزیده شود، و چون چنین شد، امامت وی ثابت است و برهمه واجب است که
از او اطاعت کنند (حمیری، ١٥٠، ١٥١).
ابتریه و صالحیه بر این رأی بودند که امام میتواند از قریش یا از غیر آنان باشد
(مسعودی، ٣/٢٢٣؛ ابن حزم، ٢/١١٢)، اما غالباً گفتهاند که به عقیدۀ ایشان امام باید
از اولاد علی(ع) باشد و شرط است که وی در برابر حکام جور قیام به سیف کند و در عین
حال عالم، زاهد و شجاع باشد و حتی بعضی وجاهت چهره را نیز از شروط دانستهاند
(نوبختی، ٥٧، ٦١؛ طوسی، ٢٣٣، ٢٣٨؛ شهرستانی، ٣٢١). آنان تقیّه را نیز برای امام
صحیح نمیدانستند و میگفتند که امام نباید جز به آنچه خدا واجب کرده، فتوا بدهد.
به گفتۀ عمربن ریاح اهوازی، یکی از برجستگان این فرقه، امام نباید فتوای باطل دهد و
یا تقیه کند؛ امام نباید درِ خانهاش را به روی مردم ببندد، بلکه بر او واجب است که
خروج کند و امر به معروف و نهی از منکر پیشه سازد. راجع به عمربن ریاح گفتهاند که
چون از جانب امام باقر(ع) تقیّه مشاهده کرد، از پیروی انصراف جست و به ابتریان
پیوست (نوبختی، ٥٩-٦١، ٦٥، ٦٦؛ طوسی، ٢٣٧، ٢٣٨؛ حلی، ٤٨٩). پس ابتریان نیز مانند
دیگر زیدیه برای خروج و قیام اهمیت خاصی قائل بودند و آن را از ارکان پیشوایی
میدانستند، و حتی در این راه بر کلیّه پیروان این مذهب واجب میدانستند که تا حد
ممکن به مخالفت با زعمای جائر برخیزند.
٣. آراء دیگر: حسن بن صالح جهاد زیر لوای خلیفه و نماز جمعه را ترک کرده بود، زیرا
نماز به امامت فاسق را درست نمیدانست (ذهبی، ١/٤٩٦، ٤٩٧؛ ابن حجر، ٢/٢٨٥، ٢٨٦،
٢٨٨). سالم بن ابی حفصه، از بیم بنیامیه در کوفه به اختفا زندگی میکرد و هنگامی
که بری ابوالعباس سفاح بیعت میگرفتند با امید به برافتادن حکومت بنی امیه، مخفیانه
کوفه را ترک کرد. او را در حال طواف خانۀ خدا دیده بودند که میگفت «لبیک مهلک
بنیامیه» (طوسی، ٢٣٦؛ نیز نک: ذهبی، ٢/١١٠؛ ابن حجر، ٣/٤٣٤).
جدا از دیدگاه ابتریه در مورد خلافت و امامت، در سایر زمینهها چندان سخنی از آنان
در دست نیست. آنان نیز چون دیگر زیدیه کوشش خود را بیشتر مصروف فعالیتها و مبارزات
سیاسی میکردند، اما با شیعۀ امامیه و با امامان و رهبرانشان همراهی نداشتند.
ابتریه در نیمۀ اول سدۀ ٦ق/١٢م از لحاظ اصول اعتقادی پیرو ائمۀ معتزله بودند و در
فروع از ابوحنیفه و گاهی هم از شافعی و یا از شیعه (امامیه) پیروی میکردند
(شهرستانی، ٣٢٢). از اعتقادات فقهی که به آنان نسبت داده شده یکی فتوا به جواز
شهادت ولدزنا بوده که به حَکَم بن عُتیبه (از بزرگان این گروه) نسبت داده شده است
(طوسی، ٢٠٩؛ حلی، ٤٤٩) و دیگر، مسیح از روی کفش (خفّین)، نوشیدن شراب نبیذ و خوردن
ماهی جِرّی است (نوبختی، ١٣؛ ابوالفرج، ٤٦٨).
بزرگان ابتریه: پس از رهبران اصلی این طایفه، کثیرالنواء و حسن بن صالح، نام چند تن
از بزرگان آنان در طبقۀ اول میآید. بعضی از علما نام سالم بن ابی حفصه، ابوالمقدام
ثابت الحداد، حکم ابن عتیبه و سلمه بن کُهیل را در کنار آن دو تن میآوردند
(نوبختی، ١٣، ٥٧؛ طوسی، ٢٣٠، ٢٣٣، ٢٣٦، ٢٤٠). حلی (صص ٥٦٩، ٥٧٠) هم در کنار کثیر،
از ابوالمقدام، حکم بن عتیبه و سلمه بن کهیل نام میبرد و به این ترتیب طبقۀ اول
بزرگان ابتریه شامل این چند تن است. نکتۀ قابل ذکر اینکه چون علمای رجال و حدیث از
گروههای مذهبی مخالف زیدیه و ابتریه بودهاند، اغلب اوقات از بزرگان این فرقه به
نیکی یاد نکرده و در مخالفت با آنان سخن راندهاند.
١. طبقۀ اول از بزرگان ابتریه: نخست باید از سالمبن ابی حفصه یاد کرد که اهل کوفه
و مولای بنی عِجل بوده (نجاشی، ١٨٨) و در حوالی ١٤٠ق/٧٥٧م (ابن حجر، ٣/٤٣٤) یا ١٣٧ق
(نجاشی، همانجا) درگذشته است. چنانکه گفته شد وی ابوبکر و عمر را ستایش میکرد،
لیکن با عثمان دشمنی میورزید، با وجود این او را در تشیّع افراطی و غالی گفتهاند
(ذهبی، ٢/١١٠؛ ابن حجر، همانجا). برقی وی را از اصحاب امام باقر(ع) شمرده است (ص
١٢)، اما درحقیقت او با امام مخالفت داشته و امام نیز به ترک و دوری از مصاحبت وی
حکم کرده است، زیرا به فرمودۀ امام وی بسیاری را به گمراهی کشیده بود. امام صادق(ع)
نیز وی را گمراه و نادان خطاب کرده و کذاب و مکذب و کافر خوانده است (طوسی، ٢٣٠،
٢٣٤-٢٣٦، ٢٤٠؛ حلی، ٤٥٥). سالم اهل حدیث بود، اما بعضی او را قلیل الحدیث گفتهاند،
گروهی وی را ثقه و برخی متروک دانستهاند (ابن حجر، ٣/٤٣٣، ٤٣٤)، و ظاهراً کتابی
نیز داشته است (نجاشی، ١٨٨). وی از مخالفان شدید بنیامیه بود و مخالفت خود را
پنهان نمیداشت (نک: ذهبی، ٢/١١٠؛ ابن حجر، همانجا)، اما سرانجام ناچار شد که مدتی
در اختفا زندگی کند و بالاخره شهر خود کوفه را ترک گوید (طوسی، ٢٣٦).
پس از سالم میتوان از سلمهبن کُهیل سخن گفت. وی اهل کوفه و مکنّی به ابویحیی بوده
است (ابن حجر، ٤/١٥٥). برقی وی را از اصحاب امیرالمؤمنین علی(ع) و امام
زینالعابدین(ع) شمرده (صص ٤، ٨) که اشارۀ اول دور از احتمال است. ابن حجر (٤/١٥٦،
١٥٧) تولد او را در ٤٧ق/٦٦٧م و وفاتش را در ١٢١ق/٧٣٩م، ١٢٢ق یا ١٢٣ق گفته است و ابن
حبان (٤/٣١٧) مرگ او را در عاشورای ١٢١ق میداند. سلمه نیز از محدّثین بوده و
غالباً وی را از ثقات دانستهاند (ابن حجر، همانجا). پس از او باید از ثابت الحداد
یاد کرد. وی مکنّی به ابوالمقدام و نام پدرش هرمز بوده است (نجاشی، ١١٦؛ نیز نک:
طوسی، ٣٩٠؛ ذهبی، ١/٣٦٨). او را عجلی (ابن سعد، ٦/٣٢٨؛ حلی، ٤٣٣) و مولای بکربن
وائل (ابن حجر، ٢/١٦) نیز خواندهاند، اما حلی (همانجا) وی را ثابتبن هرمز الفارسی
مینامد. او شیعۀ افراطی (ابن سعد، ٦/٣٨٣) و از محدثین بوده است. گروهی وی را ثقه و
بعضی ضعیف دانستهاند (ابن حجر، ٢/١٦، ١٧). شخص دیگر از این طبقه حکم بن عتیبه،
مکنّی به ابومحمد است (حلی، ٤٤٩). وی اهل کوفه و گویا در آنجا صاحب منصب قضا بوده
است (ذهبی، ١/٥٧٧). حَکَم را از فقهای عامه، ار مرجئه و استاد زراره و حمران و
طیّار گفتهاند (حلی، همانجا؛ طوسی، ٢١٠). برقی ابوالمقدام و حکم را در شمار اصحاب
امام زینالعابدین(ع) و امام باقر(ع) ذکر کرده است (ص ٩).
٢. بزرگان دیگر این فرقه: عمربن ریاح یکی از اینان است. کنیۀ وی ابوحفص بود (ذهبی،
٣/١٩٧؛ ابن حجر، ٧/٤٤٧) و او را بصری (همانجاها) و اهوازی (حلی، ٤٨٨) گفتهاند.
چنانکه قبلاً گفته شد وی ظاهراً نخست از اصحاب امام باقر(ع) بود، ولی بعداً به
ابتریان پیوست. عمربن ریاح محدّث بود و گروهی در رد و انکارش، وی را متروک الحدیث و
حتّی دجال خواندهاند (ذهبی، ٣/١٩٧؛ ابن حجر، ٧/٤٤٧، ٤٤٨). دیگری مسعده بن صدقه
العبدی است که کنیهاش ابومحمد بود و کتاب خطب امیرالمؤمنین را به او نسبت دادهاند
(نجاشی، ٤١٥؛ حلی، ٣٤٤). او را از لحاظ حدیث متروک و ضعیف خواندهاند (حلی، همانجا؛
ذهبی، ٤/٩٨). دیگری عمروبن جُمَیع الاسدی (یا الازدی) مکنی به ابوعثمان (نجاشی،
٢٢٨؛ ذهبی، ٣/٢٥١) یا ابوالمنذر است (ذهبی، همانجا). وی قاضی ری بوده (نجاشی،
همانجا؛ حلی، ٤٨٨) و ضعیف الحدیث، غیرموثق و حتّی متروک خوانده شده است (همان
مآخذ). برقی این هر سه تن را از اصحاب امام صادق خوانده است (صص ٣٥، ٣٦، ٣٨).
قیسبن ربیع الاسدی کوفی و مکنّی به ابومحمد نیز از ابتریان بوده و دربارۀ صحت
احادیث او آرای متعارض نقل شده است (ابن حجر، ٨/٣٩١-٣٩٥). طوسی عمروبن قیس الماصر
را نیز از ابتریان میگوید (ص ٣٩٠)، اما وی را از مرجئه و حتی پیشوای فرقهای از
ایشان به نام «ماصریه» دانستهاند (نوبختی، ٧). طوسی (همانجا) و حلی (ص ٥١٩) مقاتل
بن سلیمان (ﻫ م) را نیز ابتری میدانند و از کتاب او، الاشباه و النظائر، نیز به
وضوح تمایل وی به زیدیه مشهود است. ابوالحسن مقاتل بن سلیمان بن بشیر الازدی (ابن
جوزی، ٣/١٦٣؛ ابن خلکان، ٥/٢٥٥؛ ذهبی، ٤/١٧٣؛ ابن حجر، ١٠/٢٧٩-٢٨٣)، خراسانی و
اصلاً از بلخ بود که به مرو رفت و سرانجام در عراق (بصره) درگذشت (ابن خلکان،
همانجا؛ حلی، ٥١٩). تاریخ مرگ او را ١٥٠ق/٧٦٧م (ابن خلکان، ٥/٢٥٧؛ ذهبی، ٤/١٧٥؛ ابن
حجر، ١٠/٢٨٤) یا پس از آن (ذهبی، همانجا) نوشتهاند. مقاتل از مفسران بوده و گروهی
علم و مقام او را در تفسیر بسیار ستودهاند، تا جایی که شافعی او را در تفسیر پیشوا
میشناسد (ابن خلکان، ٥/٢٥٥، ٤٠٩؛ ذهبی، ٤/١٧٣-١٧٥؛ ابن حجر، ١٠/٢٨٠-٢٨٤)، اما برخی
گویند که وی علم قرآن را از یهود و نصاری فرا گرفته و بر طبق کتب آنان تفسیر کرده
است (همانجاها؛ ابن جوزی، ٢/١٣٦، ١٣٧). در حدیث نیز کسانی وی را ضعیف، متروک،
مهجورالقول، و حتّی ناموثق، کذّاب و جاعل خواندهاند. دجّال و جسور نیز از دیگر
عناوین اوست (همانجاها). کتابهایی به مقاتل منسوب است که ابن ندیم فهرستی از آنها
را آورده است (ص ٢٢٧) و از آن میان الاشباه و النظائر او به چاپ رسیده است. مقاتل
را از مشبهه و مجسمه گفتهاند، یعنی ذات باری را همچون خلق تصور کرده است و تأکید
بیش از حدّش بر صفات باعث شده بود که خداوند را جسم و به شکل انسان، و با اعضاء و
جوارح تصور کند، و از این روی او را مبدع طریقهای از اهل تشبیه به نام «مقاتلیه»
شمردهاند (اشعری، ١/٢٥٨، ٢٥٩؛ مقدسی، ٥/١٤١؛ ابن جوزی، همانجا؛ ابن خلکان، ٥/٢٥٧؛
ذهبی، همانجا). لیکن این نظریات با آرا و مبانی فکری زیدیه مغایرت دارد. از کتب
باقیمانده از مقاتل نیز چنین بر میآید که این نسبتها چندان موجه نیست، چنانکه در
اشباه و النظائر او هیچجا سخنی مؤید این معانی دیده نمیشود، تنها شاید بتوان از
گرایش معتدل به برخی نظریات مرجئه در این اثر او سراغ گرفت.
مآخذ: ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الانساب، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ ابن جوزی، عبدالرحمن
بن علی، الضعفاء و المتروکین، بیروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابن حبّان، محمدبن احمد، الثقات،
حیدرآباد دکن، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابن حجر عسقلانی، احمدبن علی، تهذیب التهذیب، حیدرآباد
دکن، ١٣٢٥-١٣٢٧ق؛ ابن حزم، علی بن احمد، الفصل فی الملل و الاهواء والنحل، بیروت،
١٣٩٥ق/١٩٧٥م؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، به کوشش احسان عباس، بیروت، ١٩٦٨م؛ ابن
سعد، محمد، الطبقات الکبری، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر؛ ابن قتیبه،
عبداللـه بن مسلم، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ١٩٦٠م؛ ابن ندیم، الفهرست؛
ابوالفرج اصفهانی، علی ابنالحسین، مقاتل الطالبیین، قاهره، ١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛
ابوالمعالی، محمدبن عبیداللـه، بیان الادیان، به کوشش هاشم رضی، تهران، ١٣٤٢ش؛
اسفراینی، شهفوربن طاهر، التبصیر فیالدین، به کوشش محمد زاهدبن الحسن الکوثری،
قاهره، ١٩٤٠م؛ اشعری، علیبن اسماعیل، مقالات الاسلامیین، به کوشش محمد محییالدین
بن عبدالحمید، قاهره، ١٣٦٩ق/١٩٥٠م؛ برقی، احمدبن محمد، کتاب الرجال، به کوشش
جلالالدین حسینی «محدث»، تهران، ١٣٤٢ش؛ بغدادی، عبدالقاهربن طاهر، الفرق بین
الفرق، به کوشش محمدزاهد الکوثری، قاهره ١٣٦٧ق/١٩٤٨م؛ حلی، حسن بن علی، رجال، به
کوشش جلالالدین حسینی «محدث»، تهران، ١٣٤٢ش؛ حمیری، ابوسعیدبن نشوان، الحورالعین،
به کوشش کمال مصطفی، قاهره، ١٩٤٨م؛ خوارزمی، محمدبن احمد، مفاتیح العلوم، به کوشش
فان فلوتن، لیدن، ١٨٩٥م؛ ذهبی، محمدبن احمد، میزان الاعتدال، به کوشش علی محمد
البجاوی، قاهره، ١٣٨٢ق/١٩٦٣م؛ سمعانی، عبدالکریم ابن محمد، الانساب، حیدرآباد دکن،
١٣٩٧ق/١٩٧٧م؛ شمسالدین آملی، محمدبن محمود، نفایس الفنون فی عرایس العیون، تهران،
١٣٧٩ق؛ شهرستانی، محمدبن عبدالکریم، الملل و النحل، به کوشش محمدبن فتحاللـه
بدران، قاهره، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ طوسی، محمدبن حسن، اختیار معرفه الرجال، به کوشش حسن
المصطفوی، مشهد، ١٣٤٨ش؛ علم الهدی، مرتضی بن داعی، تبصره العوام، به کوشش عباس
اقبال، تهران، ١٣١٣ش؛ قاضی عبدالجباربن احمد، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، به
کوشش عبدالحلیم محمود سلیمان دنیا، قاهره، الدارالمصریه للتألیف و الترجمه؛ مسعودی،
علی ابنالحسین، مروج الذهب، بیروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ مقاتل بن سلیمان، الاشباه و
النظائر، به کوشش عبداللـه محمود شماته، قاهره، ١٣٩٥ق/١٩٧٥م؛ مقدسی، مطهربن طاهر،
البء و التاریخ، به کوشش کلمان هوار، پاریس، ١٨٩٩-١٩٠٦م؛ مقریزی، احمدبن علی، مواعظ
و الاعتبار، بولاق، ١٢٧٠ق/١٨٥٤م؛ نجاشی، احمدبن علی، رجال، قم، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛
نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، نجف، ١٣٥٥ق/١٩٣٦م.
مسعود جلالی مقدم