دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٧٢٤
| ابراهيم موصلی جلد: ٢ شماره مقاله:٧٢٤ |
اِبْراهيمِ موصِلى، ابواسحاق، ابراهيم بن ماهان بن بهمن بن نُسك، ملقب
به نديم، موسيقىدان، آهنگساز و شاعر بزرگ اوايل عصر عباسى. دربارة زندگى و
فعاليت هنري اين شخصيت پرآوازه اطلاعات تاريخى و روايات افسانهاي
فراوانى در دست است كه در منابع گوناگون پراكنده است. با اينهمه، منبع
اصلى تحقيق در احوال و آثار وي همان كتاب اغانى ابوالفرج اصفهانى است.
حدود ٣٥ منبعى كه در اينجا بررسى شدهاند - و نخستين آنها ديوان ابوالعتاهيه
(د ٢١٠ق/٨٢٥م) و آخرينشان شذرات الذهب ابن عماد (د ١٠٨٩ق/١٦٧٨م) است - جز
آنها كه مقدم بر ابوالفرج بودهاند، غالباً روايات ابوالفرج را عيناً يا با
مختصر تغييري نقل كردهاند. مقالة حاضر نيز به ناچار متكى بر دادههاي اين
كتاب است.
زندگى: ابراهيم در ١٢٥ق/٧٤٣م در كوفه به دنيا آمد. اين تاريخ مورد تأييد
همة منابعى است كه به سال تولد وي اشاره كردهاند (ابوالفرج، ٥/١٥٥؛ ابن
نديم، ١٥٧؛ خطيب، ٦/١٧٥؛ سمعانى، ١٢/٤٨٢ و ديگران)، مگر ابن كثير (٩/٢٠١) كه
ولادت او را در ١١٥ق/٧٣٣م دانسته است. پدر وي ماهان كه از نجيب زادگان
ايرانى (ابوالفرج، ٥/١٥٤؛ ابن خلكان، ١/٤٢؛ يافعى، ١/٤٢٠؛ ريبرا، و ساكن
اَرّجان فارس بود، براي گريز از ستم كارگزارانِ اموي كه خراجى سنگين از او
مطالبه مىكردند، به كوفه مهاجرت كرد (ابن نديم، همانجا) و در آن شهر دختر
يكى از دهگانان ايرانى را كه همچون خود وي از ستم امويان به كوفه گريخته
بود، به زنى گرفت (ابوالفرج، همانجا)، گرچه از پارهاي روايات چنين
برمىآيد كه اين وصلت پيش از مهاجرت به كوفه و احتمالاً در اَرّجان صورت
گرفته بوده، چه روايت شده كه مادر ابراهيم هنگام خروج از اَرّجان و ورود
به كوفه باردار بوده است (خطيت، سمعانى، همانجاها). ابراهيم زادة اين پيوند
بود.
زندگى ابراهيم را به طور كلى به دو دوره مىتوان تقسيم كرد: دورة نخست كه
در سفرهاي گوناگون و با بىپيرايگى گذشت، تا اواسط عمر وي ادامه داشت، اما
دورة دوم يكسره در بغداد و در بارگاه پرشكوه خلفاي عباسى سپري شد. غالب
روايات مندرج در اغانى و ساير منابع نيز به ويژه به همين دوره از زندگى
وي مربوط مىشود. دو يا سه ساله بود كه پدرش ماهان در اثر ابتلا به طاعون
در كوفه درگذشت (ابوالفرج، ٥/١٥٤- ١٥٥) و خاندان خُزَيمة بن خازم كه از
تميميان بودند، كفالت او و دو برادر صلبى وي را به عهده گرفتند (همانجا؛ ابن
خلكان، ١/٤٣؛ نويري، ٤/٣٢٨) و او با فرزندان خُزِيمة بن خازم پرورش يافت و
به مكتب رفت و بدين سبب وي را از موالى بنى تميم شمردهاند (ابوالفرج،
ابن كثير، همانجاها). معروف است كه وي نام پدر خود ماهان را كه موجب
سرزنش عربها نسبت به وي بود، به ميل خود يا به اشارة ديگران به ميمون
بدل كرد (ابوالفرج، ٥/١٥٤؛ ابن نديم، همانجا). به همين سبب است كه در
پارهاي از منابع نام پدر وي را ميمون (مسعودي، ٨/٩٨؛ خطيب، ٦/١٧٦؛ ابن
خلكان، ١/٤٢؛ ابن تغري بردي، ٢/٢٨٠) و در يك مورد ماهان بن ميمون (نويري،
همانجا) نيز گفتهاند. گويند در جوانى ميلى به فراگيري علم از خود نشان
نمىداده (ابوالفرج، ٥/١٥٧) و ظاهراً در همين دوره شوقى به موسيقى در او
پديدار گشته است (همو، ٥/١٥٦). علت دلبستگى او را به موسيقى همنشينى با
جوانان كوفه دانستهاند (همانجا؛ خطيب، ٦/١٧٥؛ نويري، همانجا؛ ذهبى، ٩/٨٠؛
ابن كثير، ٩/ ٢٠٠).
روايتى افسانهآميز هم در اين باره نقل شده حاكى از آنكه وي در سفر موصل
با گروهى همراه شد كه راهزنى مىكردند و با مالى كه از اين طريق به دست
مىآوردند، به بادهنوشى و آوازخوانى مىپرداختند، و او در ميان ايشان به
موسيقى علاقهمند شد (ابوالفرج، ريبرا، همانجاها)، اما بستگانش موسيقى و
خنياگري را زيبندة او نمىيافتند و عرصه را بر او تنگ مىكردند. وي سرانجام
نكوهش ايشان را برنتافت و نه تنها از آنان، كه از زادگاه خود كوفه نيز
گريخته روي به جانب موصل آورد (ابوالفرج، ٥/١٥٦-١٥٧؛ خطيب، نويري، ذهبى،
همانجاها)، و مىدانيم كه كوفه درآن روزگار شاهراه ارتباط ميان سرزمينهاي
مختلف بود و طبعاً محل تلاقى فرهنگهاي گوناگون. ظاهراً هدف وي از عزيمت به
موصل پرداختن به هنر مورد علاقهاش موسيقى بوده است (همو، ٥/١٥٧)، گرچه از
پسرش اسحاق روايت كردهاند كه «طلب روزي» او را به موصل كشانده است
(خطيب، ٦/١٧٥-١٧٦). وي در طول اقامت كوتاه خود در موصل، كه مدت آن را بين
چهار ماه تا يك سال نوشتهاند (ابوالفرج، ٥/١٥٦؛ خطيب، ٦/١٧٦؛ نويري،
همانجا)، به فراگيري موسيقى پرداخت (ابوالفرج، ٥/١٥٧).
با توجه به چند گونگى اجتماعى و فرهنگى موصلِ آن روزگار، بعيد نيست كه در
آن مدت علاوه بر موسيقى عربى با موسيقى سرزمينهاي ديگر نيز آشنا شده باشد
(نك: خانلري، ٤- ٥). پس از اين اقامت كوتاه به كوفه بازگشت (ابوالفرج،
٥/١٥٦؛ ابن اثير، ٦/٤١١؛ سمعانى، نويري، ابن كثير، همانجاها). البته دو روايت
ديگر نيز حاكى از عزيميت وي از موصل به ري (ابوالفرج، ٥/١٥٧) يا به بغداد
(خطيب، همانجا) در اين باره نقل شده كه احتمالاً مراد از هر دو، سفرهاي
بعدي وي به اين دو شهر بوده است. معروف است كه در بازگشت به كوفه او را
موصلى خطاب كردند (ابوالفرج، ٥/١٥٦؛ خطيب، ٦/١٧٥؛ سمعانى، ابن اثير، ابن
خلكان، نويري، ابن كثير، همانجاها) و از آن پس به موصلى شهرت يافت. البته
در وجه انتساب وي به موصل روايات ديگري نيز نقل شده، اما مسلم اين است
كه اقامت او در اين شهر موجب اين انتساب بوده است. از آن پس نام موصلى
بر او و خانوادة او ماند، چنانكه پسرش اسحاق (ه م) نيز، كه از مشاهير موسيقى
دانان عصر عباسى است، به موصلى معروف است.
دلبستگى ابراهيم به موسيقى سبب شد كه وي ديگر بار عزم سفر كند و اين بار
ظاهراً براي هميشه زادگاه خود كوفه را ترك گويد. او اين بار رهسپار ري شد و
ديرزمانى در آن شهر زيست و به فراگيري موسيقى ايرانى و عربى همت گماشت
(ابوالفرج، ٥/١٥٧- ١٥٨؛ نويري، همانجا) و در همين شهر با دو زن ايرانى به
نامهاي دُوشار و شاهَك ازدواج كرد (ابوالفرج، همانجا). گويند دُوشار كه ظاهراً
بيشتر مورد محبت او قرار داشت، نوازندة دف بوده و ابراهيم او را در حال
نوازندگى و خنياگري در ري ديده و دلباختهاش شده بود (همو، ٥/٢٧١؛ خانلري، ٦
-٧). شعري نيز كه ابراهيم در ستايش وي سروده، سخت معروف است (نك:
ابوالفرج، ٥/١٥٨). يوهان فوك ( ٢ EI)، دوشار (دوشير١) را مادر ابراهيم خوانده،
امااين نظرموردتأييد هيچيك ازمنابع نيست. شاهَك زن ديگر ابراهيم مادر
اسحاق است (ابوالفرج، ٥/١٥٨؛ نويري، همانجا). وي ظاهراً در مدت اقامت در ري
در خنياگري مهارتى يافته بوده، چه نقل شده است كه يكى از خادمان منصور
عباسى را باآواز شيفتة خود ساخت و از او صله گرفت (همانجاها). اين صله، كه
به تصريح خود وي نخستين درآمد او از موسيقى و خنياگري بود (همانجاها)، وي را
ياري داد كه براي تكميل هنر ارزشمند خود، از نو بار سفر بربندد و براي ديدار
جُوانويه موسيقىدان زرتشتى كه آوازهاش را در ري شنيده بوده، رهسپار
اُبُلّه شود (ابوالفرج، همانجا؛ نويري، ٤/٣٢٨-٣٢٩؛ قس: فارمر، .(١١٦
از زندگى و هنر جُوانويه، كه بىگمان ايرانى بوده است، چندان اطلاعى در
دست نيست. همين اندازه مىدانيم كه وي مردي زرتشتى و موسيقى دانى حاذق
بوده كه در اُبُلّه تنى چند از ايرانيان را تعليم موسيقى و آواز مىداده
است (ابوالفرج، ٥/١٥٨-١٥٩؛ نويري، همانجا)، ابراهيم چندي در جوار وي به سر
برد و از او تعليم موسيقى گرفت (ابوالفرج، همانجا؛ نويري، ٤/٣٢٩). ظاهراً وي
طى همين مدت در موسيقى و خنياگري آوازهاي بلند يافته بوده است، چه توجه
محمدبن سلمان بن على والى بصره يا برادرش على بن سليمان را (ظاهراً توسط
جُوانويه) به خود جلب كرده و مدتى در ملازمت وي به سر برده، و در مقام
خيناگر بارگاه وي از عزت و احترامى وافر برخوردار بوده است (ابوالفرج،
٥/١٥٩-١٦٠؛ نويري، همانجا). با اين حال به نقل از وي روايت كردهاند كه
مايل نبوده است كه موسيقى و آواز را وسيلة امرار معاش سازد و ترجيح مىداده
است كه به شهر خود كوفه بازگردد (ابوالفرج، ٥/١٥٩؛ نويري، همانجا). پس از
چندي مهدي خليفة عباسى كه آوازة او را شنيده بود، وي را به بغداد پايتخت
عباسيان فراخواند (همانجاها). عزيمت وي به بغداد و ورودش به بارگاه مهدي
سرآغاز دوران ثروت و عزت است كه تا پايان عمر وي ادامه يافت. اين دوره
از زندگى او كه يكسره در بغداد و در ملازمت سه تن از خلفاي عباسى سپري
گشت، سرشار از كاميابى است، گرچه مهدي خليفه گهگاه به كيفر شرابخواري او
را گرفتار تازيانه و سياهچال مىساخت (ابوالفرج، ٥/١٦٠-١٦١).
تاريخ ورود ابراهيم به بغداد روشن نيست، اما از پارهاي قرائن مىتوان به
تقريب زمان آن را مشخص كرد. مىدانيم كه آمدن ابراهيم به بغداد مقارن
دوران خلافت مهدي عباسى بوده است؛ پس با توجه به تاريخ آغاز خلافت مهدي
(١٥٨ق/٧٧٥م) بهيقين مىتوان گفت كه ورود ابراهيم به پايتخت پس از اين
تاريخ، يعنى پس از ٢٣ سالگى وي بوده است. از سوي ديگر به روايت ابن
اثير، محمدبن سليمان بن على ياد شده، در ١٦٠ق/٧٧٧م از جانب مهدي به
ولايت بصره و پارهاي نواحى ديگر منصوب شده و در ١٦٤ق/٧٨١م نيز از اين
مقام معزول گشته است (٦/٤٩، ٦٣). با اين حساب اقامت ابراهيم در بارگاه وي
و سپس عزيمت او به بغداد لاجرم در اين فاصله يعنى ميان ٣٥ تا ٣٩ سالگى
ابراهيم بوده است. به ديگر سخن، دورة نخست زندگى ابراهيم كه عمدتاً به
سفر و فراگيري موسيقى گذشته، تا سى و چند سالگى وي يعنى تا زمان ورودش به
بغداد ادامه داشته است (سلطانى، ٤٠، حاشيه).
در بغداد در حضور مهدي كه خود شيفتة موسيقى بود (فارمر، ٩٣ )، آواز مىخواند
(ابوالفرج، ٥/١٦٠؛ ابن خلكان، ١/٤٢؛ صفدي، ٦/٩٩؛ يافعى، همانجا؛ عامري، ١٧٥؛
ابن عماد، ١/٣١٩). وي پس از فُلَيْح بن ابى العَوْراء و سَيّاط سومين
موسيقى دانى بود كه به بارگاه مهدي راه مىيافت (ابوالفرج، نويري،
همانجاها). سَيّاط نسبت به وي سمت استادي داشت (ابوالفرج، ٦/١٥٢؛ فارمر، ١١٦
؛ دانش پژوه، ٩)، چنانكه پس از مرگ وي نيز به مناسبتى او را سخت ستود
(ابوالفرج، ٦/١٥٣؛ قس: فارمر، .(١١٣ ابراهيم در بارگاه مهدي از مقام و
منزلتى والا برخوردار بود (ابوالفرج، ٥/١٥٩؛ نويري، همانجا) و با فرزندان وي
موسى و هارون نيز روابطى نزديك داشت، چنانكه در مجالس بزم آنان شركت
مىجست، اما مهدي با آنكه دلبستة موسيقى و آواز بود و خود نيز صدايى دلنشين
داشت (فارمر، ٩٣ )، همنشينى فرزندان خود را با خنياگران، زيبندة ايشان
نمىيافت و از آنجا كه ابراهيم در باده گساري افراط ميكرد، مهدي كه ظاهراً
اهل باده نوشى نبود او را از همنشينى با فرزندانش منع كرد و چون ابراهيم
به فرمان وي وقعى ننهاد دستور داد تا او را تازيانه زدند و به زندان
افكندند. البته مهدي چندي بعد او را رها ساخت، اما سوگندش داد كه ديگر با
موسى و هارون معاشرت نداشته باشد (ابوالفرج، ٥/١٦٠-١٦٢؛ نويري، ٤/٣٣٠-٣٢١).
گفتنى است كه ابن جامع ديگر موسيقىدان برجستة روزگار مهدي نيز در اين
ماجرا همراه ابراهيم بود و همچون وي مورد خشم مهدي قرار گرفت، اما چون نسب
قريشى داشت، خليفه از مجازات او درگذشت و تنها به تبعيد او از بغداد اكتفا
كرد (ابوالفرج، ٦/٣٠٣؛ قس: فارمر، .(١١٥ ابراهيم در دوران كوتاه خلافت موسى
الهادي (١٦٩-١٧٠ق/ ٧٨٥- ٧٨٦م) فرزند مهدي مال و حشمت فراوان به دست آورد،
چه هادي به جبران جفايى كه در دوران خلافت پدرش بر ابراهيم رفته بود، او
را سخت اكرام كرد و پاداشهاي گران داد (ابوالفرج، ٥/١٦٣؛ نويري، ٤/٣٣١). وي
و ابن جامع و حَكَم الوادي ٣ موسيقىدان محبوب هادي بودند (فارمر، .(٩٣
در دوران خلافت هارون الرشيد (١٧٠-١٩٣ق/٧٨٦-٨٠٩م) ابراهيم به اوج شهرت و
كاميابى رسيد. دربارة روابط ميان ابراهيم و هارون روايات بسياري نقل شده
است، چنانكه از ميان بيش از ٢٠٠ روايت كوتاه و بلندي كه صاحب اغانى در
شرح احوال ابراهيم نقل كرده، بيش از يك سوم به زندگى وي در اين دوره
مربوط مىشود. گويند نخستين خنياگري كه پس از به خلافت رسيدن هارون در حضور
وي آواز خوانده، ابراهيم بوده است (ابوالفرج، ٥/٢٠٣-٢٠٤). نيز وي را نخستين
شاعري دانستهاند كه پس از به خلافت رسيدن هارون الرشيد با سرودن مديحهاي
از او صله گرفته است (همو، ٥/٢٤٢). وي در اين دوره كه مصادف با دو دهة آخر
عمرش بود، از هنرمندان طراز اول بارگاه هارون الرشيد محسوب مىشد (جاحظ، ٣٧-
٣٨؛ ابن عبدربه، ٦/٣١؛ ابشيهى، ١/١٧٠).
از ميان اين هنرمندان به ويژه بايد از يحيى مكى نام برد كه استاد موسيقى
كهن عرب بود و ابراهيم سنن موسيقى حجازي را نزد وي آموخت (ابوالفرج،
٦/١٧٥؛ قارمر، .(١١٣ ابراهيم كه موسيقى دان محبوب هارون شمرده مىشد، در سفر
و حضر ملازم و همنشين وي بود و لقب نديم را نيز از همينجا داشت (فارمر، .(١١٦
علاقة هارون به وي و هنرش چنان بود كه او همواره مىبايست آمادة باريابى
به حضور خليفه و عرضة هنرش باشد، گرچه اين دلبستگى مانع از آن نبود كه
هارون گاه همچون پدرش، به دلائل مختلف، بر وي خشم گيرد و روانة محبسش
سازد (ابوالفرج، ٥/١٦٦، ٢٢٠). در يكى از اين موارد دوستش ابوالعتاهيه، شاعر
معروف، شعري در ستايش وي سرود و در آن حبس ابراهيم را حبس «شادي» و فقدان
وي را ماية تلخكامى خواند (ص ٢٢٠؛ خطيب، ٦/١٧٧؛ ابن خلكان، ١/٤٣).
دلبستگى خلفا به ويژه هارون به ابراهيم گذشته از مقام و منزلت والا،
ثروتى عظيم نيز به وي ارزانى كرد (ذهبى، ابن كثير، همانجاها؛ ابن تغري
بردي، ٢/١٢٦؛ فارمر، .(١١٧ به روايت پسرش اسحاق، دارايى وي، افزون بر
مقرري ماهانة ١٠ هزار درهمى و عوايد مستغلاتش و صلههاي گرانبهايى كه از
بزرگان مىگرفته، به ٢٤ ميليون درهم مىرسيده است (ابوالفرج، ٥/١٦٣؛ ابن
كثير، ٩/٢٠٠-٢٠١؛ ابن تغري بردي، فارمر، همانجاها). گويند: در بغداد خانهاي
مُزيّن به فرشهاي ابريشمين داشت كه در وسعت و نيكويى بىهمتا بوده است
(ابن عبدربه، ٦/٣٢؛ فارمر، همانجا). جاه و منزلت ابراهيم در دربار هارون تا
پايان عمر وي پايدار بود. حتى گويند هنگامى كه در اواخر عمر به سبب بيماري
از خدمت در دربار كناره گرفت و خانهنشين شد، هارون شخصاً از وي عيادت كرد
(ابوالفرج، ٥/٢٥٣؛ نويري، ٤/٣٤١؛ فارمر، همانجا). ابراهيم در مدت خدمت در
دستگاه خلافت بغداد با برمكيان نيز پيوندهاي نزديك و دوستانه داشت. دوستى
وي با ايشان نه تنها از روايات متعددي كه ابوالفرج در اين باره نقل
كرده، كه از شعري نيز كه ابراهيم پس از به خلافت رسيدن هارون در مدح وي
سروده، آشكار است. در اين مديحه، كه پيشتر بدان اشاره شد، ابراهيم، پس از
تحسين هارون، انتخاب يحيى برمكى را به وزارت مىستايد (ابوالفرج، ٥/٢٤٢؛
طبري، ٨/٢٣٣؛ مسعودي، ٦/٢٨٨- ٢٨٩؛ ابن اثير، ٦/١٠٨).
با آنكه ابراهيم دو سه دهة آخر عمر خود را يكسره در بغداد و در ملازمت خلفاي
عباسى به ويژه هارون سپري كرده است، از پارهاي روايات چنين برمىآيد كه
در اين سالها گاه سفرهايى نيز به سرزمينهاي ديگر به ويژه ايران و حجاز
داشته است، فى المثل از روايت در اغانى (٥/١٨٨-١٨٩) چنين بر مىآيد كه
سفري به ري كرده و در آن شهر تصادفاً با كنيزي از شاگردان قديميش ملاقات
نموده است. البته بعيد مىنمايد كه اين خبر مربوط به دورة نخست زندگى وي
يعنى روزگاري باشد كه در پى فراگيري موسيقى به شهرهاي مختلف، و از آن
جمله ري، سفرمىكرده است، چه در نخستين سفرش به ري او خود شاگردي بيش
نبوده است. در دو سفر ديگر نيز، يكى به طوس (ابوالفرج، ٥/١٦٨- ١٦٩) و ديگري
به شام (همو، ٥/٢٠٣)، او را همراه و همدم هارون مىيابيم. افزون بر اين، دو
روايت ديگر حضور او را در مكه (همو، ٥/٢٢٢-٢٢٣) و مدينه (همو، ٥/٢٥١) نشان
مىدهد. ريبرا (ص روايت اخير و نيز روايتى ديگر از اغانى (٥/٢٠٢) را دال بر
كوشش ابراهيم در گردآوري ترانههاي عاميانة عرب و فراگيري موسيقى كهن
حجازي دانسته است. روايات ديگري نيز در دست است كه به طور ضمنى حضور او
را در مكه، در حج سال ١٨٦ق/٨٠٢م، يعنى دو سال پيش از مرگش نشان ميدهد.
هارون در اين سفر براي خلافت ٣ فرزندش، به ترتيب امين و مأمون و قاسم،
بيعت مجدد گرفت و فرمان داد كه بيعتنامه را در كعبه بياويزند و ابراهيم نيز
كه ظاهراً در اين سفر در ركاب هارون بود، شعري در ستايش اين بيعت سروده
است (طبري، ٨/٢٨٦؛ ازدي، ١٣/٣٠٢؛ مقدسى، ٦/١٠٦؛ العيون و الحدائق، ٣/٣٠٤-
٣٠٥؛ ابن تغري بردي، ٢/١١٩).
ابراهيم در ١٨٨ق/٨٠٤م در ٦٣ سالگى در بغداد درگذشت (ابوالفرج، ٥/١٥٥؛ ابن
نديم، ١٥٧؛ خطيب، ٦/١٧٧؛ ابن خلكان، همانجا؛ نويري، ٤/٣٢٨، ٣٤١ و منابع متعدد
ديگر)، سبب مرگ وي را بيماري قولنج دانستهاند (ابوالفرج، ٥/٢٥٣؛ ابن
خلكان، همانجا؛ صفدي، ٦/١٠٠؛ يافعى، ١/٤٢١). در برخى منابع، افزون بر تاريخ
ياد شده، سال ٢١٣ق/ ٨٢٨م را نيز تاريخ احتمالى وفات وي دانستهاند (خطيب،
٦/١٧٧- ١٧٨؛ ابن خلكان، صفدي، يافعى، همانجاها)، اما همه، تاريخ نخست را بر
آن ترجيح دادهاند و هيچ نشانة تاريخى نيز مبنى بر اينكه وي دوران پس از
هارون (د ١٩٣ق) را درك كرده باشد، در دست نيست.
به روايت بعضى از منابع وفات ابراهيم موصلى با وفات كسائى نحوي
(ابوالفرج، ٥/٢٥٤؛ ابن عبدربه، ٥/٣٧٧؛ ابن تغري بردي، ٢/١٢٨) و عباس بن
احنف (همانجاها؛ سراج قاري، ١/٢٣١؛ نويري، ٤/٣٤١) و ابوالعتاهيه (سراج قاري،
ابن خلكان، همانجاها؛ ابن كثير، ٩/ ٢٠٩) و ابوعمرو شيبانى (ابن خلكان، ابن
كثير، همانجاها) در يك روز روي داده و مأمون نيز به امر هارون بر جنازههاي
ايشان نماز خوانده است ( ابوالفرج، ٥/٢٥٤؛ ابن عبدربه، ٥/٣٧٧- ٣٧٨؛ سراج
قاري، ابن تغري بردي، همانجاها؛ قس: فارمر، همانجا). ليكن با توجه به
گزارش منابع ديگر دربارة سالهاي وفات ٤ شخصيت ياد شده (كسائى، ١٨٩ق/٨٠٥م؛
عباس بن احنف، ١٩٢ق/٨٠٨م؛ ابوالعتاهيه، ٢١١ق/ ٨٢٦م؛ ابوعمرو شيبانى، ح
٢٠٦ق/٨٢١م) در صحت اين روايت، به رغم آنكه در چندين منبع آمده است،
بايد ترديد كرد، چنانكه ابن خلكان (٣/٢٥) و ابن تغري بردي (٢/١٢٨-١٢٩) نيز
به همين دليل در صحت آن ترديد كردهاند.
ويژگيهاي هنري و خصوصيات اخلاقى: ابراهيم دردورانى مىزيست كه عموماً آن
را «عصر زرين» تمدن عباسى خواندهاند (فارمر، ٩١ )، دورانى كه در آن بغداد با
شكوه و ثروت خيرهكنندهاش كانون علم و هنر مشرق زمين شده بود و موسيقى
عرب نيز در اوج شكوفايى خود بود. ابراهيم كه خود در اين شكوفايى سهمى بسزا
داشته است (ابن خلدون، ٤٢٧؛ بروكلمان، ١٦٢)، طى سفرهاي مختلف خود و در محضر
استادان گوناگون با سنن موسيقى ايرانى و عربى آشنا شده و در اين هنر تسلط و
مهارت يافته بود (خطيب، ٦/١٧٥؛ سمعانى، ذهبى، همانجاها؛ صفدي، ٦/٩٩؛ ابن
تغري بردي، ٢/١٢٦). وي يكى از ٣ موسيقىدان نامداري به شمار مىرود كه در
همة مقامهاي موسيقى روزگار خود استاد بودهاند (ابوالفرج، ٥/٢٣٠-٢٣١). خنياگري
توانا بود و صدايى بس دلنشين داشت (ذهبى، همانجا)، چنانكه گويند: هرگاه آواز
او با نواي عود شاگردش زَلْزَلْ همراه مىشد، شنوندگان را به وجد مىآورد
(ابوالفرج، ٥/٢٠١-٢٠٢؛ ابن خلكان، ١/٤٢؛ صفدي، ابن كثير، همانجاها). در
نوازندگى چيره دست بود و عود را نيكو مىنواخت (ذهبى، همانجا؛ ابن نغري
بردي، ٢/٢٦٠). بنابر روايتى مشهور زبردستى و دقت وي در نوازندگى تا
اندازهاي بوده كه مىتوانسته است از ميان گروه بيشماري عود نواز كه همگى
آهنگ واحدي را مىنواختهاند، نوازندهاي را كه خارج مىنواخته و حتى زهى
را كه در عود وي با ديگر زهها همساز نبوده است، به دقت تشخيص دهد
(ابوالفرج، ٥/٢٤٣؛ قس: ريبرا، ٤٩ ؛ فامر، .(١١٧ در آهنگسازي نيز ابراهيم را
بىبديل دانستهاند (ابنخلكان، همانجا؛ يافعى،١/٤٢٠).به روايت پسرش اسحاق،
وي در طول فعاليت هنري خود ٩٠٠ آهنگ ساخته بود، كه از آن ميان ٣٠٠ آهنگ
به نظر اسحاق بىهمتا بوده است (ابوالفرج، ٥/١٨٧؛ ريبرا، .(٥٠ در روايتى ديگر
اسحاق پدر را آفرينندة ٦٠٠ آهنگ دانسته كه او از آن ميان ٢٠٠ آهنگ را به
سبك موسيقى كهن و به غايت نغز و دلكش يافته است (ابوالفرج، ٢١/٥٦).
ابراهيم خود دربارة روش آهنگسازيش گفته است: «نخست هر آنچه فكرم را به خود
مشغول مىدارد از انديشه دور مىكنم و جلوههاي طرب را در نظرم مجسم
مىسازم. در اين هنگام رشتههاي آهنگ به سويم روان مىشوند، پس به هدايت
ايقاع به راه آنها مىروم و بر آهنگى كه خواستة من است دست مىيابم و آن
را به تكرار مىخوانم» (همو، ٥/٢٣٠؛ ريبرا، .(٤٩
از ابتكارات ابراهيم در موسيقى عرب ابداع مقام ماخوري يا «خفيف ثقيل
ثانى» است و آن نوعى موسيقى سبك و طرب انگيز بوده كه نغمة آن از ٦ مضراب
تشكيل مىشده است: دو مضراب سبك و يك مضراب سنگين، سپس سكون و بعد دو
مضراب سبك و يك مضراب سنگين ديگر (نك: فارابى، ١٠٤٢-١٠٤٣؛ خوارزمى، ٢٤٦).
مسعودي (٨/٩٨) در وجه تسمية آن گويد كه چون ابراهيم در اين مقام آوازهاي
فراوانى در ميكدهها (ماخورها) مىخوانده لاجرم اين نوع آهنگ نام ماخوري
به خود گرفته است. با اينهمه شباهت لفظى و معنائى دو اصطلاح «ماخور» و
«ماهور» در خور تأمل است و پژوهش عميقتري را ايجاب مىكند. ابراهيم در
روايتى مشهور مدعى شده كه ماخوري را ابليس به وي آموخته است (ابوالفرج،
٥/٢٣١-٢٣٦؛ قس: مقري، ٤/١٢٢-١٢٣). ارتباط با ابليس نكتة جالبى است. با توجه
به اينكه ابراهيم تنها كسى نيست كه مدعى ملاقات با ابليس يا جن شده،
موسيقىدانان ديگري نيز چون شاگردش زَرْياب (ه م) برجستهترين موسيقىدان
اندلس، پسرش اسحاق، ابراهيم بن مهدي و حتى برخى موسيقىدانان معاصر اروپا
و به طور كلى غالب هنرمندان بزرگ ادعاهايى از اين دست كردهاند (نك: مقري،
همانجا؛ باربيه دومنار، ٣٠٧ ؛ ريبرا، ١٠٣ ؛ شيلُوا، ١٩٥ ، حاشيه)، بعيد نيست كه
اينگونه ادعاها با الهامات و تجربههاي روحى اين هنرمندان مرتبط بوده باشد.
چنانكه به گفتة حسن كاتب (ص ١٣٨-١٣٩) برخى منشأ موسيقى را گاه در ابليس
جستوجو مىكردهاند. ابوالفرج نيز كه حكايت ملاقات ابراهيم را با ابليس نقل
كرده با آنكه ساختگى بودن آن را محتمل دانسته، امكان برگرفته شدن آن را
نيز از روايت ديگري كه به الهامات ابراهيم در خواب مربوط مىشود، رد نكرده
است (نك: ابوالفرج، ٥/٢٣١-٢٣٧).
معروف است كه هارون الرشيد ابراهيم را مأمور ساخته بود كه به ياري اين
جامع و فُلَيح بن ابى العَورا، ١٠٠ ترانه از زيباترين آن روزگار را براي او
گردآوري كنند (همو، ١/٧-٩؛ قس؛ ريبرا، ٩٤ ؛ فارمر، ٢٢؛ همو، .(١١٩ مجموعهاي كه
اين ٣ تن فراهم آوردند بعدها مبناي اغانى ابوالفرج اصفهانى شد. ابوالفرج
ترانههاي مزبور را همراه با اطلاعاتى دربارة «ايقاع» و «اصبع» خاص هر آهنگ
و نيز زندگىنامة سراينگان اشعار و سازندگان آهنگها در اغانى گردآوري كرده
است (نك: بلاشر، ١/٢١١ به بعد).
ابراهيم نخستين موسيقىدانى است كه به كنيزان سفيدپوست تعليم نوازندگى و
خنياگري داده است (ابوالفرج، ٥/١٧٠؛ قس: فارمر، .(١٠٢ وي در اين كار افزون
بر ملاحظات هنري، منافع مادي خود را نيز در نظر داشت، چه نوازندگى و
خنياگري ارزش و اعتبار كنيزان سفيدپوست را كه خود بهائى گران داشتند
دوچندان مىكرد (ريبرا، .(٤٦ در واقع تربيت و فروش كنيزان سفيدپوست كه
ابراهيم و يزيد حَوراء موسيقىدان برجستة دربار مهدي و هارون، مشتركاً بدان
مىپرداختند (ابوالفرج، ٣/٢٥١؛ ريبرا، همانجا) از منابع مهم درآمد ابراهيم
محسوب مىشد (ابوالفرج، ٥/١٦٣).
در تاريخ موسيقى شرق اسلامى، ابراهيم نمايندة سنت كهن موسيقى عرب به شمار
مىرود و اين نكتهاي است درخور تأمل، چه وي و پسرش اسحاق، كه خود بعدها
نامورترين نمانيدة اين سنت كهن و بزرگترين استاد موسيقى در عصر خود و بلكه
در تمامى تاريخ اسلام شدند (نك: فارمر، ١٢٦ -١٢٤ )، تبار ايرانى داشتند و طبعاً
موسيقى ايرانى را نيك مىشناختند. با اينهمه، چون شيفتة موسيقى كهن عرب
بودند، به روش موسيقىدانان حجاز، كه گاهوارة هنر عرب شمرده مىشد (فارمر، ٩١
)، سخت پاي بند بودند و تخطى از آن را مجاز نمىدانستند. ابراهيم موسيقى كهن
را به حرير كهنهاي تشبيه مىكرد كه هرچه بيشتر در آن نگريسته شود، زيباتر
مىنمايد و هرچه بيشتر در آن تأمل كنند، محاسنش آشكارتر مىگردد، اما موسيقى
جديد را همانند حرير تازهبافتى مىدانست كه چشمها را خيره مىكند، اما با
تأمل در آن معايبش آشكار و از زيباييش كاسته مىگردد (كاتب، ٣٠).
اسحاق به ويژه در اين وادي گوي سبقت از پدر ربود. او چنان شيفتة موسيقى
كهن عرب بود كه هر نوع تغيير در سنن موسيقى پيشينيان را عملى زشت و
نكوهيده مىشمرد (ابوالفرج، ١٠/٦٩؛ قس: باربيه دومنار، ٣٢٨ -٣٢٧ ؛ فارمر، .(١٤٨
عجيب اينكه رقيب او ابن جامع (ه م) كه اشراف زادهاي قرشى بود از تغيير و
نوآوري در موسيقى عرب استقبال مىكرد و خود و هواخواهانش، مُخارِق عَقِيد و
ديگران، در برابر سنت طلبان پيرو ابراهيم، جبهة مخالفى تشكيل داده بودند
(قس: فارمر، ١٤٦ ؛ دانش پژوه، ٩). با آنكه اين رقابتها افزون بر انگيزههاي
هنري، دلايل شخصى و حرفهاي نيز داشته و به گفتة فارمر (همانجا) اساساً از
حسادت نسبت به موقعيت عالى خاندان موصلى در بارگاه خلفا سرچشمه مىگرفته
است، رهبران اين گروه رقيب را بايد پيشگامان دو مكتب متفاوت به شمار آورد
كه بعدها به ترتيب به مكتب كهن (كلاسيك) عربى به رهبري اسحاق موصلى و
مكتب ابداعى ايرانى (رمانتيك) به رهبري ابراهيم بن مهدي (ه م) معروف
شدند (نك: ابوالفرج، ١٠/٦٩ -٧٠؛ قس: باربيه دومنار، ٣٢٩ -٣٢٧ ؛ ريبرا، ٦٩ -٦٦ ؛
فارمر، ١٤٨ -١٤٦ ؛ دانش پژوه، همانجا).
ظاهراً دلبستگى ابراهيم به موسيقى كهن عرب همچون پارهاي خصوصيات ديگر وي
با محيط تربيتى و نيز خوي و خصلت او بىارتباط نبوده است. او «عجم» ي بود
كه از اوان كودكى جذب فرهنگ عربىِ زادگاه خود كوفه شده بود. با آنكه پدر
و مادرش ايرانى بودند، در خانوادهاي عرب پرورش يافته و با زبان و سنن
قومى عرب خو گرفته بود. دوران كودكى و نوجوانى او يكسره به دور از سرزمين
پدريش سپري شده بود. بعدها نيز جز سفر ري و اقامت كمابيش طولانيش درآن شهر،
كه ظاهراً نخستين تماس مستقيم او با ايران و فرهنگ آن بوده است، و نيز
برخى سفرهاي ديگر كه پيشتر بدانها اشاره شد، مجال ديگري براي آشنايى
مستقيم با فرهنگ و آداب و رسوم سرزمين نياكانش نداشته است. از آنچه دربارة
دورة كودكى و جوانى وي نقل شده، نكتهاي نيز كه دال بر آشنايى او با زبان
و ادب فارسى يا ميل وي به فراگيري آن باشد، به دست نمىآيد. بدين سبب
روشن نيست كه آيا زبان فارسى را به درستى مىدانسته و آيا همواره
مىتوانسته است بدان تكلم كند يا نه، گرچه از تصويري كه خود از زندگيش در
ري به دست داده چنين برمىآيد كه در معاشرت با ايرانيان مشكلى نداشته
است (ابوالفرج، ٥/١٥٨). چنانكه ازدواجش با دُوشار و شاهك رازي نيز مؤيد همين
نظر است. در هر حال اگر هم پيوند او با فرهنگ و ادب ايرانى هيچگاه گسيخته
نشده باشد، قرينهاي نيز در دست نيست كه دال بر انس و الفت او با فرهنگ
سرزمين نياكانش باشد.
ظاهراً مرگ زودرس پدر و در نتيجه مؤانست وي با اعراب در شخصيت او تأثيري
قاطع داشته و با فراهم آوردن امكان تأثير عوامل قومى و فرهنگى عرب بر
شخصيت وي ماية دوري تدريجى او از فرهنگ و سنن ايرانى شده است. لذا عجيب
نيست كه از علائق ملى در او اثري نمىبينيم، چنانكه باكى نداشته كه نسب
خود را انكار كند و خود را موصلى بخواند (همو، ٥/١٥٩؛ خانلري، ٦) و يا نام
ايرانى پدر خود را چنانكه گفتيم، به نام عربى تبديل كند. اينگونه رفتار
البته با حال و هواي اجتماعى و فرهنگى آن روزگار، كه در آن حاكميت اعراب
با ستيزهجويى فزايندة شعوبيان مواجه شده بود، سازگار بوده است، اما دلبستگى
به فرهنگ و موسيقى كهن عرب و جانبداري مصرانه از سبكهاي كهن حجازي در
برابر عناصر و سبكهاي موسيقى سرزمينهاي ديگر به ويژه ايران، آن هم از جانب
كسى كه خود ايرانى تبار بوده است، بى گمان از مرز احتياط و دورانديشى بسى
فراتر مىرود. اين پديدهاي است كه نشان از همدلى و سنخيت روحى دارد و شايد
بتوان آن را نوعى دفاع از ميراث فرهنگى جامعهاي خواند كه ابراهيم ظاهراً
خود را دست كم از لحاظ تربيتى، عضوي از آن مىدانسته است. شخصيت و خوي و
خصلت ابراهيم نيز طبعاً در اين وضع بىتأثير نبوده است.
ابراهيم هنرمندي بود كه آسودگى و بهره مندي از مواهب زندگى را بر
مبارزهجويى و درگيري در كشاكشهاي اجتماعى ترجيح مىداد. از سياست دوري
مىجست، عشرت طلب و كامجوي بود. صفحات اغانى مشحون از ذكر مجالس لهو و
كامرانى او و دوستانش دربارگاه خلفاست. هنرمندي را از ثروت اندوزي جدا
نمىدانست. چندانكه از بركت هنر و قريحة خود ثروتى افسانهاي به چنگ آورد، و
از آنجا كه از زيركى نيز بهرهاي وافر داشت، مى كوشيد در كنار بذل و بخششهاي
فراوان (نك: ابوالفرج، ٥/١٦٩) از جهالت برخى اعراب توانگر، اما سادهدل نيز
به سود خود و هنرش بهره گيرد (همو، ١٩٠-١٩١). با دينداري و پارسايى ميانهاي
نداشت و در بند رعايت حلال و حرام نبود. پس از مرگ وي دِعبل (١٤٨-
٢٤٦ق/٧٦٥-٨٦٠م) در رثايش شعري سرود كه شايد بيش از هر توصيف ديگري روشنگر
شخصيت و هنر او باشد. در تصاوير اين مرثيه، تارهاي عود، كنيزان خنيانگر،
خمهاي شراب و مهرههاي شطرنج را مىبينيم كه در سوگ ابراهيم به عزا
نشستهاند (نك: راغب، ٢/٣١٤؛ دعبل، ٢٦٢-٢٦٣). توان گفت آنچه اين تصاوير بدان
اشاره دارند، يعنى نوازندگى، خنياگري، باده نوشى و كامرانى و به ديگر سخن
موسيقى و لذت، اجزاءِ اصلى زندگى و هنر ابراهيم بوده است.
وي شاگردان برجستهاي نيز تربيت كرده است. از آن جملهاند ابوجعفر محمد بن
حمزه، ابوصَدَقه، اسحاق فرزند وي، بَرصَوما، زَلْزَلْ برادر زن وي، سُلَيم
بن سَلاّم، عَلُّويه، مُخارِق، مُعَلَّى بن طَريف و نيز بسياري كنيزان
خنياگر كه از آن ميان نيز مىتوان از بَذْل، دَنانير و مُتيَّم نام برد (نك:
ابوالفرج، ٥/٢٢٧، ٦/١٦٤، ٢٣٩-٢٤٠، ٧/٢٩٣، ١١/٣٣٣، ١٥/٣٥٦، ١٧/٧٥، ١٨/٦٥؛ قس:
ريبرا، ٥٠ ؛ فارمر، .(١١٧
ابراهيم در شعر نيز صاحب ذوق بوده و منابع مختلف به اين نكته اشاره
كردهاند (ابوالفرج، ٥/١٦٩-١٧٠؛ خطيب، سمعانى، ذهبى، صفدي، همانجاها؛ ابن
كثير، ٩/٢٠٠؛ ابن تغري بردي، ٢/١٢٦). تنها ابوالفرج حدود ١٣٠ بيت از اشعار وي
را عمدتاً در جلدهاي ٥ و ٦ اغانى نقل كرده است. اين سرودهها كه از قطعات
كوجك ٢ تا ٦ بيتى تشكيل شدهاند، معمولاً مضامينى ساده و اوزانى پُر ايقاع
دارند و مىتوان آنها را از زمرة اشعار ساده و ترانهوار شعراي «نوخاسته» به
شمار آورد. وي اين سرودهها را اغلب دستماية ترانههاي خود مىساخته است.
عامري (ص ١٧٥) ابراهيم را صاحب مصنفات بسيار در فقه و غريب الحديث نيز
شمرده است، اما نظر به اينكه در جاي ديگري به مصنفات او اشاره نرفته و
نيز با توجه به شناختى كه از زندگى و شخصيت ابراهيم داريم، اين روايت را
بايد بىاساس تلقى كرد.
آوازة ابراهيم موصلى به غرب نيز رسيده است، واين به گفته فارمر (همانجا)
به بركت كتاب هزارويك شب است كه حكايات ابراهيم، گاه در هالهاي از
افسانه، به صفحات آن راه يافته است.
مآخذ: ابشيهى، محمد، المستطرف فى كل فن مستظرف، قاهره، ١٣٧١ق/ ١٩٥٢م؛ ابن
اثير، الكامل، بيروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ ابن تغري بردي، النجوم الزاهرة، قاهره،
١٣٤٩ق/١٩٣٠م؛ ابن خلدون، مقدمه، بيروت، داراحياء التراث العربى؛ ابن
خلكان، وفيات الاعيان، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ ابن
عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، قاهره،
١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ ابن عماد، عبدالحى، شذرات الهذب، قاهره، ١٣٥٠ق/١٩٣١م؛ ابن
كثير، البداية و النهاية، قاهري، ١٣٥١- ١٣٥٨ق؛ ابن نديم، الفهرست؛
ابوالعتاهيه، اسماعيل، ديوان، بيروت، ١٣٨٤ق/١٩٤٦م؛ ابوالفرج اصفهانى، على،
اغانى، بيرت، داراحياء التراث العربى؛ ازدي، يزيد، تاريخ الموصل، به كوشش
على حبيبة، قاهره، ١٣٨٧ق/١٦٩٧م؛ بروكلمان، كارل، تاريخ ملل و دول اسلامى،
ترجمة هادي جزايري، تهران، ١٣٤٦ش؛ بلاشر، رژي، تاريخ ادبيات عرب، ترجمة آ.
آذرنوش، تهران، ١٣٦٣ش؛ جاحظ، عمرو، كتاب التاج، به كوشش احمد زكى پاشا،
قاهره، ١٣٢٢ق/١٩١٤م؛ خانلري، پرويز، «ابراهيم ماهان و اسحاق موصلى»، مجلة
موسيقى، دورة سوم، شم ٤٠، بهمن ١٣٢٨ش؛ خطيب بغدادي، احمد، تاريخ بغداد،
قاهره، ١٩٣١م؛ خوارزمى، محمد، مفاتيح العلوم، به كوشش فان فلوتن، ليدن،
١٨٩٥م؛ دانش پژوه، محمد تقى، مداومت در اصول موسيقى ايران، ١٣٥٥ش؛ دعبل
بن على خزائى، شعر دعبل، به كوشش عبدالكريم الاشتر، دمشق، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛
ذهبى، شمس الدين محمد، سيراعلام النبلاء، به كوشش شعيب الارنؤط و كامل
الخراط، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ راغب اصفهانى، حسين، محاضرات الادباء، قاهره،
١٢٨٧ق/١٨٧٠م؛ سراج قاريء، جعفر، مصارع العشاق، بيروت، دارصادر؛ سلطانى،
سلطانعلى، «موسيقى و موسيقى شناسان ايران»، مهر، س ٧، شم ١، ٢، مهر و آبان
١٣٢١ش؛ سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش شرف الدين احمد، حيدرآباد
دكن، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ صفدي، خليل بن ابيك، الوافى بالوفيات، به كوشش س.
ددرينگ، بيروت، ١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛ طبري، تاريخ، به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم، قاهره، ١٩٦٠- ١٩٦٨م؛ عامري، يحيى بن ابى بكر، غربال الزمان، به
كوشش محمد ناجى زعبى العمر، دمشق، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥م؛ العيون و الحدائق، به
كوشش دخويه و دييونگ، ليدن، ١٨٦٥م؛ فارابى، محمد، كتاب الموسيقى الكبير،
به كوشش غطّاس عبدالملك خشبه، قاهره، دارالكاتب العربى للطباعة و النشر؛
فرمر، هنري جورج، مصادر موسيقى العربية، ترجمة حسين نصار، قاهره، مكتبة مصر؛
كاتب، حسن احمد، كمال ادب الغناء، به كوشش غطاس عبدالملك خشبه، قاهره،
١٣٩٥ق/١٩٧٥م؛ مسعودي، على، مروج الذهب، به كوشش باربيه دومنار، پاريس،
١٨٧١-١٨٧٤م؛ مقدسى، مُطَهَّر بن طاهر، البدء و التاريخ، به كوشش كلمان هوار،
پاريس، ١٩١٩م؛ مقري تلمسانى، احمد، نفح الطيب، به كوشش يوسف الشيخ محمد
البقاعى، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ نويري، احمد، نهايةالادب، قاهره، وزارة
الثقافة والارشاد القومى؛ يافعى، عبدالله، مرآةالجنان، حيدرآباد دكن،
١٣٣٤-١٣٤٩ق؛ نيز:
Barbier de Meynard, M. C., "Ibrahim fils de Mehdi", J A, vol. XIII, paris, ١٨٦٩;
EI ٢ ; Farmer, H. G., History of Arabian Music, London, ١٩٦٧" K b tib Hasan ibn
Ahmad, La perfection des connaissances musicales, ed. Amnon Shiloah, Paris,
١٩٧٢; Ribera, Julian, Music in Ancient Arabia And Spain, Translated and abridged
by Eleanor Hague and Marion Leffingwell, New York, ١٩٧٠.
مهران ارزنده
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا