دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص
٧٥٦ ص
٧٥٧ ص
٧٥٨ ص
٧٥٩ ص
٧٦٠ ص
٧٦١ ص
٧٦٢ ص
٧٦٣ ص
٧٦٤ ص
٧٦٥ ص
٧٦٦ ص
٧٦٧ ص
٧٦٨ ص
٧٦٩ ص
٧٧٠ ص
٧٧١ ص
٧٧٢ ص
٧٧٣ ص
٧٧٤ ص
٧٧٥ ص
٧٧٦ ص
٧٧٧ ص
٧٧٨ ص
٧٧٩ ص
٧٨٠ ص
٧٨١ ص
٧٨٢ ص
٧٨٣ ص
٧٨٤ ص
٧٨٥ ص
٧٨٦ ص
٧٨٧ ص
٧٨٨ ص
٧٨٩ ص
٧٩٠ ص
٧٩١ ص
٧٩٢ ص
٧٩٣ ص
٧٩٤ ص
٧٩٥ ص
٧٩٦ ص
٧٩٧ ص
٧٩٨ ص
٧٩٩ ص
٨٠٠ ص
٨٠١ ص
٨٠٢ ص
٨٠٣ ص
٨٠٤ ص
٨٠٥ ص
٨٠٦ ص
٨٠٧ ص
٨٠٨ ص
٨٠٩ ص
٨١٠ ص
٨١١ ص
٨١٢ ص
٨١٣ ص
٨١٤ ص
٨١٥ ص
٨١٦ ص
٨١٧ ص
٨١٨ ص
٨١٩ ص
٨٢٠ ص
٨٢١ ص
٨٢٢ ص
٨٢٣ ص
٨٢٤ ص
٨٢٥ ص
٨٢٦ ص
٨٢٧ ص
٨٢٨ ص
٨٢٩ ص
٨٣٠ ص
٨٣١ ص
٨٣٢ ص
٨٣٣ ص
٨٣٤ ص
٨٣٥ ص
٨٣٦ ص
٨٣٧ ص
٨٣٨ ص
٨٣٩ ص
٨٤٠ ص
٨٤١ ص
٨٤٢ ص
٨٤٣ ص
٨٤٤ ص
٨٤٥ ص
٨٤٦ ص
٨٤٧ ص
٨٤٨ ص
٨٤٩ ص
٨٥٠ ص
٨٥١ ص
٨٥٢ ص
٨٥٣ ص
٨٥٤ ص
٨٥٥ ص
٨٥٦ ص
٨٥٧ ص
٨٥٨ ص
٨٥٩ ص
٨٦٠ ص
٨٦١ ص
٨٦٢ ص
٨٦٣ ص
٨٦٤ ص
٨٦٥ ص
٨٦٦ ص
٨٦٧ ص
٨٦٨ ص
٨٦٩ ص
٨٧٠ ص
٨٧١ ص
٨٧٢ ص
٨٧٣ ص
٨٧٤ ص
٨٧٥ ص
٨٧٦ ص
٨٧٧ ص
٨٧٨ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٠٩

ابخار
جلد: ٢
     
شماره مقاله:٦٠٩

 
اَبْخاز، یا ابخازیه، سرزمینی در شمال غرب قفقاز و کرانۀ شرقی دریای سیاه که نام کنونی آن جمهوری شوروی سوسیالیستی خودمختار ابخاز است و ٦٠٠‘٨ (آکینر، ٢٢٢) یا ٧٠٠‘٨ کم‌ ٢ («مردم قفقاز »، II/٣٧٣) وسعت و ٠٠٠‘٥٢١ نفر جمعیت (آمار ١٩٨٤م) دارد که در هر کم‌ ٢ حدود ٦٠ نفر زندگی می‌کنند. این جمهوری بخشی از جمهوری شوروی سوسیالیستی گرجستان و شامل مناطقی از ارتفاعات رشته‌کوههای قفقاز تا کرانۀ دریای سیاه است که از ناحیۀ گاگرا در شمال تا مصب رود اینگوری در جنوب، امتداد دارد. مرکز این جمهوری شهر سوخوم (بنابر گویش محلی: سوخومی) است که در کنار دریای سیاه واقع شده است و ٠٠٠‘١٢٤ نفر جمعیت (آمار ١٩٨٤م) دارد (آکینر، همانجا). نام ابخاز در زبان محلی و زبان روسی به صورت ابخازیا (همو، ٢٢١؛ «مردم قفقاز»، همانجا) و در متون فارسی و عربی به صورت ابخازیه آمده است. گاه این نام را ابخازستان نیز نوشته‌اند (TA, I/٧٤). ساکنان شبه جزیرۀ آناتولی قوم ابخاز را آبازا می‌نامیدند (همان، I/١٤). در مآخذ آشوری و دیگر مآخذ عهد باستان از جمله مآخذ یونانی از نیاکان مردم ابخازیه که در سواحل دریای سیاهِ قفقاز سکنی داشتند، یاد شده است که خود را آپسوا می‌نامیدند. در نوشته‌های مورخان باستان از جمله آریان و پلینیوس نام ابخاز به صورت آباسکوی و اباسگی آمده است (بارتولد، II(١)/٨٦١). ابخاز در نوشته‌های پروکوپیوس مورخ سدۀ ٦م به صورت اباسگی ذکر شده است (II/٥٣٣). این نام در تألیفات مورخان و جغرافی‌نویسان سده‌های نخست اسلامی به چند صورت آمده است: ابن خردادبه، (ص ١٢٣)، اصطخری (ص ١٨٧)، مسعودی (١/٢٢٦) و یاقوت (١/٧٨، ٨٥٨، ٢/٥٨) ابخاز آورده‌اند؛ طبری ابخز (٢/١٠١) و ابوالفداء (ص ٣٧٤) ابخاس نوشته است؛ ابن حوقل آن را به دو صورت اللایجان و الابخاز آورده است (٢/٣٤٨)؛ در احسن التقاسیم به صورت الابخان نوشته شده که احتمالاً حاصل خطای کاتب است (مقدسی، ٣٧٤)؛ ابن رسته آن را به صورت «لوغر» آورده (ص ١٣٩). مارکوارت بر این عقیده است که لوغر نگارش تحریف شده‌ای از «اَوْغَز» و «اَوْغَزیّه» و درواقع همان ابخاز و ابخازیه است (ص ١٧٦)؛ بلاذری این نام را به صورت افخاز و افخاد ذکر کرده است (ص ١٩٧)؛ ابوالفداء گذشته از نام قوم و سرزمین به وجود شهری به نام ابخاس (ابخاز) نیز اشاره کرده و نوشته است که «این شهر کوهستانی بر ساحل دریای قِرِم (دریای سیاه) بر خلیجی پیشرفته در خشکی در مشرق شهر سوخوم با اندک میلی به شمال قرار گرفته است» (ص ٣٣٨).
سرزمین ابخازیه دارای طبیعتی متنوع و گونه‌گون است. بخشهای ساحلی آن بریدگیهای اندکی دارد. این بخشها همگون نیستند و عرض آنها متفاوت است. در بعضی از نواحی شاخه‌هایی از کوهستان تا دریا امتداد دارد و در نواحی دیگر، جلگه‌ها وسعت کافی دارند. این بخش از سرزمین ابخازیه دارای جنگلهای وسیع انبوه و رودخانه‌های خروشان است. در مرز شمالی این جمهوری کوههای بزرگ قفقاز کشیده شده که قلل آنها مناظر بدیعی به سرزمین ابخاز بخشیده است. بلندترین قلۀ جبال قفقاز در این سرزمین قلۀ مشهور دومبای ـ اولگن به ارتفاع ٠٤٦‘٤ متر از سطح دریاست. شاخه‌های دیگر این رشته‌کوهها عبارتند از گاگرا، بزیب ، ابخاز و کودور . قلۀ کلوخور به ارتفاع ٧٨١‘٢ متر و قلۀ ماروخ به ارتفاع ٧٣٩‘٢ متر از جمله بلندیهای عمدۀ این ناحیه‌اند. از دامنۀ کوهها تا کرانۀ دریا دشت وسیع کُلخید (لازیکا) واقع شده است که رطوبت آن بیش‌تر از نواحی کوهستانی ْ٢ تا ْ٢- و در و در تابستان ْ٢٢ تا ْ٢٤ و در مناطق کوهستانی ْ١٦ تا ْ١٨ سانتی‌گراد است. میزان بارندگی در نواحی جلگه‌ای ٣٠٠‘١ تا ٥٠٠‘١ میلی‌متر و در مناطق کوهستانی ٠٠٠‘٢ تا ٤٠٠‘٢ میلی‌متر است. رودهای ابخازیه به حوضۀ دریای سیاه تعلق دارند که بزرگ‌ترین آنها عبارتند از کودوری ، بزیب، کلاسوری و گومیستا . دریاچه‌های ریتسا و آمتکل در منطقۀ کوهستانی واقع شده‌اند. ریتسا یکی از زیباترین دریاچه‌های کوهستانی جهان است که آن را مروارید قفقاز نیز می‌نامند. در سرزمین ابخازیه که بیش از ٥٥٪ آن جنگلی است بالغ بر ٠٠٠‘٢ نوع گیاه می‌روید که می‌توان آنها را به چند گروه بخش کرد: ١. گیاهان منطقۀ شن‌زار ساحلی کم‌عرض؛ ٢. گیاهان مناطق جنگلی جلگه‌ای؛ ٣. گیاهان مناطق کوهستانی که شامل مناطقی به ارتفاع از ٥٠٠‘١ متر تا ١٠٠‘٢ متر می‌شوند (BSE٢, I/٤٦-٤٧’ BSE٣, I/٤١). مناطق ساحلی پوشیده از باغهای مرکبات و میوه، تاکستانها، مزارع چای، توتون و دیگر کشتزارهاست. در منطقۀ پیتسوندا که به دماغه‌ای به همین نام منتهی می‌شود جنگل کاج عظیمی با شهرت جهانی وجود دارد (BSE٣, I/٤١). در جنگلهای ابخازیه حیواناتی چون خرس، گراز، گربۀ وحشی، آهو، بز کوهی، شغال و در رودخانه‌ها و دریاچه‌های آن انواع ماهی از جمله قزل‌آلا، آزاد، کپور، سوف و غیره زندگی می‌کنند.
وجود انسان در سرزمین ابخازیه را به اوایل عهد کهنه سنگی (نیمۀ هزارۀ ٣ و هزارۀ ٢ق م) دانسته‌اند. در ١٩٣٤م، طی کشفیات باستان‌شناسان در ایستگاه یاشتوخا ، در نزدیکی بندر سوخوم، یکی از کهن‌ترین نقاط زیست انسانهای عهد کهنه سنگی معلوم و مشخص گردید. در ناحیۀ مسکونی کیستریک واقع در نزدیکی گودائوتا آثار زیست انسان در دوران نوسنگی به وضوح معلوم و روشن شده است. گمان می‌رود کتیبۀ نیگلات پیلسر (پالاسِر) اول، شاه آشور که در سدۀ ١١ق م می‌زیسته است، کهن‌ترین منبع تاریخی مکتوب دربارۀ اقوام کهن ابخازیه باشد. در این کتیبه از قوم ابِشلا یاد شده است. بعضی محققان بر این عقیده‌اند که ابشلا باید همان قوم ابسیلی یا ابشیلی باشد که یکی از اقوام اولیه و اصلی ابخاز بوده‌اند. بررسی اطلاعات مذکور مؤید آن است که تا پایان هزارۀ نخست ق م جریان تشکّل قومی منجر به اتحاد دو قوم ابازگ و اپسیل در ابخازیه گردید که اولی در شمال و دومی در جنوب و در امتداد رود کوراکس (رود کودوری کنونی) می‌زیسته‌اند. در اواخر هزارۀ نخست ق م اقوام ابخازیه تابع دولت کُلخید شدند («مردم قفقاز»، II/٣٧٣-٣٧٤). در کتیبه‌های اورارتویی بارها از سرزمین کولخ (کُلح ) یاد شده است که در زبان گرجی آن را کُلیخدا می‌نامیدند (آروتونیان، ٢٥١). از سده‌های ٧ و ٦ق م زوال جامعۀ ابتدایی در این سرزمین آغاز گردید و از سده‌های ٦ و ٥ق م کُلُنیهای یونانی در اراضی ابخازیه پدید آمد و دولت شهرهای (پولیسهای) پی تی اونت (نام کنونی آن: پیتسوندا) و دیوسکوریا (در محل کنونی سوخوم) تأسیس گردید («مردم قفقاز»، II/٣٧٤). هرودت از نزدیکی سرزمین کلخید و ماد یاد کرده و متذکر شده است که از کلخید تا ماد بیش از ٣٠ روز راه نیست. تنها سرزمین قوم ساسپیری در فاصلۀ میان این دو قرار گرفته است («مورخان یونان» ، ٦٦).
اقوام محلی ابخازیه در عهد باستان به دامداری، کشاورزی، شکار و صید ماهی اشتغال داشتند. اینان پوست، دام، پشم، غله، کتان، چوب و ماهی می‌فروختند و در مقابل پارچه، اسلحه و زینت‌آلات دریافت می‌کردند. در اواسط سدۀ ٢ق م ابخازیه تابع دولت پونتوس (پنطس) شد که مهرداد ششم (میتریدات اوپاتور) ، بر آن فرمان می‌راند. از همان تاریخ دولت شهرهای آن دستخوش بحران شدند و به تدریج طریق زوال در پیش گرفتند و تا سدۀ ٤م منهدم شدند. از اواخر سدۀ نخست میلادی رمیان به ابخازیه رخنه کردند و دولت ابخازیه را وابسته به امپراتوری روم کردند. طی سده‌های ٣ و ٤م این وابستگی رو به کاهش نهاد. از سدۀ ٤ تا ٦م دولت روم شرقی (بیزانس) به تدریج در ابخازیه نفوذ کرد. رومیان از سرزمین ابخاز که بنا به نوشتۀ مورخانرومی بخشی از کشور لازیکا به‌شمار می‌رفت پوست، چرم، برده به قسطنطنیه می‌بردند و با مردم این سرزمین رفتاری بس خشن و آکنده از خودخواهی داشتند (پروکوپیوس، II(١٥)/٣٨٧). در نیمۀ نخست سدۀ ٦م یوستی نیانوس (وستی نین) امپراتور روم ابخازیان را منقاد کرد و به آیین مسیح درآورد (کائوخچیشویلی، I/٦٤). از ٥٢٣م آیین مسیح به عنوان دین رسمی مردم ابخازیه شناخته شد (آکینر، ٢٢١؛ نیز نک‌: پروکوپیوس، II(٢٨)/٥٢٣). خصی کردن بردگان یکی از رفتارهای زشت و ناهنجار امپراتوری روم شرقی در ابخازیه بود. یکی از مورخان قدیم گرجستان نوشته است: «ابخازهای بسیاری در استراحتگاه امپراتور خدمت می‌کردند که بنا بر معمول آنان را خصی و امرد می‌نامیدند» (کائوخچیشویلی، I/٦٤). ابخازیه همانند دیگر نواحی قفقاز مورد نزاع دولتهای روم شرقی و ایران ساسانی بود. فشار رومیان سبب می‌شد که گاه مردم لازیکا و ابخاز به شاهان ساسانی توسل جویند. در عهد یوستی نیانوس افسران رومی فشار زیادی بر مردم این سرزمین وارد آوردند به گونه‌ای که مردم، پنهان از رومیان، نمایندگانی به دربار خسرو انوشیروان گسیل داشتند و از نزدیکی با رومیان ابراز پشیمانی نمودند که از دیدگاه تاریخی و روابط مردم ابخازیه با دولت ایران حائز اهمیت است. پروکوپیوس دربارۀ شکایت نمایندگان لازی به انوشیروان متذکر گردیده که سفیران مزبور پنهانی به ایران رفتند و به حضور خسرو بار یافتند و چنین گفتند: «ای پادشاه، اگر قومی از فرط نادانی از دوستان خود روی برتافته و به مردمی بیگانه پیوسته و پس از مدتی بر خطای خویش واقف گشته و از روی نهایت شوق و مسرت به یاران دیرین روی آورده است، بدان که آن قوم مردم لازی هستند. زیرا اهالی کلخید پیش از این با ایرانیان دوست و یگانه بودند و خدمات شایان به ایشان کرده‌اند، چنانکه تفصیل آن در کتب تاریخ مندرج است و برخی از این کتابها نیز اکنون نزد ما و برخی دیگر در خزانۀ شاهی ایران محفوظ است، اما از بدحادثه اسلاف ما از روی نادانی یا به علل دیگری که اصل آن بر ما ناشناخته است از ایرانیان بریدند و به رومیان پیوستند. اکنون ما و پادشاه لازیکا آماده‌ایم خود و کشورمان را به دست تو بسپاریم تا هرگونه بخواهی با ما رفتار کنی... اگر بر تو معلوم شد که ما در ظاهر با رومیان دوست و در باطن بردۀ ایشان بوده‌ایم و تا امروز جور و ستمی فوق نیرو و تحمل خویش از آنان دیده‌ایم، آنگاه استمداد ما را بپذیر و کسانی را که پیش از این دوست یگانۀ تو بوده‌اند به بندگی خویش قبول کن و چون دادگستری آیین دیرینۀ ایرانیان بوده است، ریشۀ این ظلم و فساد را از سرزمین ما برکن» (II (١٥)/٣٨٩-٣٩٥).
طبری اشاره‌ای به هجوم ابخازها به ایران دارد و نوشته است که قوم ابخز و اقوام بَنْجَرْ و بَلَنْجَر و قوم آلان همدل شده بودند که به ایران حمله برند. آنان به ارمینیه رفتند تا مردم آنجا را غارت کنند. انوشیروان سپاهی به جنگ آنان فرستاد و از آنان جز ٠٠٠‘١٠ نفر که اسیر شدند، کسی باقی نماند. اینان نیز در آذربایجان و اطراف آن مسکن گرفتند (٢/١٠٠). نولْدِکه قوم بنجر را ناشناخته دانسته (ص ٣٠٨) ولی آرتامونوف نویسندۀ «تاریخ خزر» این قوم را ساکن کرانۀ دریای خزر از جمله قوم بنجر و بلنجر همراهی کرده باشند» (ص ١٢٦). با وجود تقاضای مردم لازیکا از انوشیروان، به نظر می‌رسد که ایشان بیش‌تر جانب رومیان را داشته‌اند. در ٦٢٤م هنگامی که سپاه ایران برای پیکار با هراکلیوس (هِرقل) آماده می‌شد، ایبریان، لازیان و ابخازیان به یاری رومیان شتافتند (همو، ١٤٤). ظاهراً پس از انوشیروان و فرزندش هرمزد چهارم، ابخازها دوباره به امپراتوری روم شرقی روی آوردند. در یکی از مآخذ ارمنی سدۀ ١٠م (٤ق) زیر عنوان «تاریخ نویسنده‌ای ناشناخته» که گویا شخصی با نام مستعار شاپوخ باگراتونی آن را نگاشته مطالب زیر درج شده است: «موریکیوس (موریق، موریس) امپراتور بیزانس پس از فراغت از جنگ در شرق اراضی ارمنستان، آلوان (آلبانیای قفقاز = اران) و ابخاز را به تصرف درآورد» (ص ٥٠). مؤلف مذکور ضمن ارائۀ شرحی پیرامون اقدامات هراکلیوس اشاره می‌کند که او اراضی ارمنستان بزرگ و ابخاز را به سرزمین خود ملحق ساخت (ص ٥٢). در سده‌های ٦ تا ٨م اهالی ابخازیه بر ضد سلطۀ دولت روم شرقی و سپس با اعراب به مبارزه دست زدند. این مبارزات موجبات نزدیکی و اتحاد اپسیلها و اباسگها را فراهم آورد. اباسگها در این طریق نقش عمده را برعهده داشتند. از نیمۀ دوم سدۀ ٨م (٢ق) دیگر به تقریب نامی از اپسیلها در مآخذ نمی‌یابیم («مردم قفقاز»، II/٣٧٥). در ٢٢ق/٦٤٣م عمربن خطاب، سراقه بن عمرو را مأمور فتح قفقاز کرد. سراقه، حبیب بن مَسلَمۀ فهری را مأمور تفلیس و منطقۀ گرجستان کرد (طبری، ٤/١٥٧). بِطْریق اَرَمنیاقُس گروه کثیری را به مقابلۀ مسلمین فرستاد و گروههایی از مردم آلان و ابخاز (افخاز) و سمندر از سرزمین خزر به سپاه او پیوستند. حبیب در نامه‌ای خطاب به مردم تفلیس و گرجستان آنان را به پرداخت جزیه ملزم داشت (بلاذری، ١٩٧-١٩٨). مدتی بعد اعراب با در دست داشتن اراضی شرق گرجستان به لازیکا حمله بردند و در ٧٠٥-٧١١م (٨٦-٩٣ق) نه تنها پایتخت لازیکا، بلکه بعضی استحکامات واقع در درۀ کودور را نیز به تصرف درآوردند. در ٧٣٦-٧٣٨م (١١٨-١٢٠ق) سپاهیان بنی‌امیه به حملات شدیدی دست زدند و شهر سوخوم را ویران کردند. همچنین آمده است که سرداری عرب به نام مروان قرو (مروان اصم) گذرگاههای داریال و دربند را تصرف کرد و به ابخازیه تاخت و دو پادشاه گرجی (میر و ارچیل) از برابر او گریختند. او شهر سوخوم را ویران کرد، ولی طغیان آب و شیوع بیماری اسهال و حملات ابخازیان و گرجیان تلفات سنگینی بر سپاه او وارد آورد و او ناچار از بازگشت شد (EI٢, I/١٠٠-١٠١). باید افزود که متأسفانه تاریخ سالنامه‌های گرجی مشکوک و عاری از دقت است. ظاهراً منظور از مروان قرو (اصم) باید محمدبن مران بن حکم و یا فرزندش مروان بن محمد باشد (بلاذری، ٢٠٥، ٢٠٧، ٢٠٨). هرگاه به راستی چنین باشد، در آن صورت ماجرا به اوایل قرن ٨م (اواخر سدۀ نخست و نیمۀ اول سدۀ ٢ق) مربوط می‌شود و باید تاریخ آن ظاهراً پیش از ١٢٢ق/٧٣٩م باشد، زیرا اعراب در اواخر دهۀ ٤ سدۀ ٨م (دهۀ ٢ سدۀ ٢ق) ابخازیه را ترک گفتند («مردم قفقاز»، II/٣٧٥). چنین به نظر می‌رسد که ابخازیان به سبب وضع جغرافیایی و شاید دیگر عوامل که قیام ابومسلم خراسانی و سقوط دولت بنی‌امیه را باید از آن جمله دانست، سر از اطاعت امویان برتافتند و بار دیگر تابعیت دولت روم شرقی (بیزانس) را پذیرفتند. دشواریهای داخلی دولت بیزانس موجب شد که ابخازیها طریق استقلال در پیش گیرند. در نیمۀ ٢ سدۀ ٨م (سدۀ ٢ق) شاهزاده لئون اول اراضی وسیعی را از سواحل رود کلاسوری به تقریب تا شبه‌جزیرۀ تامان زیر فرمان گرفت (همانجا). گرچه ابخازیه اسماً وابسته به دولت روم شرقی بود، ولی با اتکاء به دولت خزران رفته رفته سیاستی بالنسبه مستقلدر پیش گرفتو از ١٧١ق/٧٨٧م رسماً اعلام استقلال کرد (آرتامونوف، ٢٤٨). این کار توسط لئون دوم شاهزاده اریستهاوی تحقق پذیرفت. در مآخذ تاریخی گرجستان، رومیان با عنوان یونانی معرفی شده‌اند. در یکی از مآخذ مزبور آمده است که یونانیان (رومیان) هنگامی که رو به ضعف نهادند، لئون دوم، سردار ابخاز و برادرزادۀ لئون اول، فرمانروای ابخازیه شد. لئون دوم که نوۀ دختریِ فرمانروای خزر بود، توانست به یاری وی از قید رومیان رها گردد. وی اراضی ابخازیه را به تصرف آورد و خود را شاه ابخاز نامید (کائوخچیشویلی، I/٧٠). آرتامونوف نیز همین عقیده را ابراز داشته و نوشته است که دختر فرمانروای خزران مادر لئون دوم بود نه همسر او (ص ٢٤٨). لئون دوم در آغاز شهر آناکوپیا و سپس شهر کوتائیسی را به عنوان پایتخت خود برگزید (بارتولد، II(١)/٨٦١). با وجود این مردم ابخازیه به مرزبان تفلیس جزیه می‌دادند، تا اینکه در روزگار خلافت متوکل (٢٣١-٢٤٧ق/٨٤٥-٨٦١م) مردی به نام اسحاق‌بن اسماعیل که در تفلیس حکومت داشت و به نیروی سپاهیان خویش از مردم ابخاز جزیه می‌گرفت و دم از استقلال می‌زد، به دست سپاهیان خویش از مردم ابخاز جزیه می‌گرفت و دم از استقلال می‌زد، به دست سپاهیان خلیفه کشته شد (٢٣٩ق/٨٥٣م) و تفلیس عملاً به متصرفات خلیفۀ عباسی ملحق شد (مسعودی، ٢٢٦، ٢٢٧). دولت ابخازیه در ٢٣٦-٣٣٩ق/٨٥٠-٩٥٠م از رونق فراوان برخوردار بود و شاهان آن سرزمین بر نواحی مینگرِلی، ایمرتی ، کارتلی و به دیگر سخن بر سراسر ایبری (گرجستان) فرمانروایی داشتند و از نفوذ بسیار در ارمنستان برخوردار بودند (بارتولد، II(٢)/٨٦٢). از ٩٧٨م (٣٦٨ق) دودمان با گراتیون گرجستان بر آن سرزمین فرمانروایی یافت و ابخازیه بخشی از کشور متحد گرجستان شد که باگرات سوم بر آن حکومت می‌کرد. وی جانشین داوید سوم و خواهرزادۀ آخرین پادشاه ابخاز و از دودمانی ابخازی ـ گرجی بود (BSE٢, I/٤٨). گرچه ابخازیان اسماً مستقل بودند، ولی رفته‌رفته برتری گرجیان را پذیرفتند (آکینر، ٢٢١). در سده‌های ١١-١٣م (٥-٧ق) در سرزمین ابخاز فرهنگ گرجی جانشین فرهنگ بیزانسی گردید. از این زمان زبان و خط گرجی وسیلۀ بیان و ضبط ادبیات مکتوب مردم ابخاز شد و نجبای ابخازی به زبان گرجی تکلم می‌کردند. سرانجام این زبان جای زبان مذهبی یونانی را گرفت (همانجا). تا روزگار مغولان دودمان با گراتیون خود را شاه ابخازیه می‌نامیدند. در نوشته‌های بیزانسی این عصر شاه گرجستان عنوان و مقام فرمانرواییِ اباسگی (ابخاز) را نیز داشت. اغلب عناوین فرمانروایان گرجستان با عنوان «شاه ابخازیان» آغاز می‌شد. این عنوان منحصراً مربوط به سرزمین ابخازیه نبود، بلکه فرمانرواییِ کارتولها و مردم ساکن گرجستان غربی و شرقی را نیز شامل می‌گردید (بارتولد، همانجا). اصطخری عنوان فارسی «ابخاز شاه» را برای فرمانروای ابخازیه به کار برده و نوشته است که «ملک الابخاز یُعرف بالابخاز شاه» (ص ١٩١). گمان می‌رود با اتحاد سرزمینهای گرجستان عنوان شاه ابخاز صورت دیگری یافته باشد. فصیح خوافی ضمن بحث پیرامون جنگ جلال‌الدین منکبرنی در بلاد گرجستان عنوان شاه ابخازیه را به صورت «ملک الملوک ابخاز و گرجیان» نوشته است (٢/٢٩٨). به نظر می‌رسد که تصرف ابخازیه از سوی جلال‌الدین کوتاه مدت بوده است. ابن اثیر متذکر شده است که وی پس از تصرف شهرِ آنی به تفلیس بازگشت و از آنجا عازم فتح ابخازیه شد و گویا حضور او در این سرزمین حدود ١٠ روز ادامه داشت (١٢/٤٦٠). نسوی فتح ابخازیه را در ٦٢٢ق/١٢٢٥م نوشته است (ص ١٤٥). در حدود ٧٢٦ق/١٣٢٥م فرمانروای باگراتی، ابخازیه را به صورت تیول به دودمن شرواشیدزه که گویا از بازماندگان شروانشاهان بودند واگذار کرد. تا سدۀ ١٧م (١١ق) سرزمین اصلی ابخازیه را شاهزادگانی از دودمان شرواشیدزه اداره می‌کردند و ناحیۀ کوهستان آن که به تْسِبِلْدا معروف است، تحت فرمان شاهزادگانی از دودمان مارشانی قرار داشت. منطقۀ سامورزاکان که در بعضی نوشته‌های کهن به صورت سمور آمده است، ولی قفقازیان آن را سامور تلفظ می‌کنند، از گالیدزگا تا اینگور را در کرانۀ دریای سیاه ابتدا توسط شاخه‌ای از دودمان شرواشیدزه اداره می‌شد، ولی بعدها به مینگرلی پیوست (بارتولد، II(١)/٨٦١, ٨٦٢). در سده‌های ١٤ و ١٥م (٨ و ٩ق) شاهزاده‌نشین سوبدیانو تأسیس گردید که استانهای غرب گرجستان از جمله گوریا و مگرلیا و ابخازیه به‌ویژه جنوب شرق این سرزمین به تابعیت آن درآمدند، ولی شاهزاده‌نشین سوبدیانو دیری نپایید و ابخازیه بار دیگر از آن جدا شد و شاهزادگان شرواشیدزه، حاکمیت را در دست گرفتند و در امور سیاسی غرب گرجستان و مناطق ساحلی دریای سیاه (قفقاز) از موقعیت ویژه‌ای برخوردار شدند. در اواسط سدۀ ١٥م (٩ق) دولت عثمانی به ابخازیه لشکر کشید و در ١٤٥١م (٨٥٥ق) ناوگان عثمانی به بنادر آن رخنه کردند. از ١٥٧٨م (٩٨٦ق) اراضی ساحلی ابخازیه به‌ویژه بندر مهم آن، سوخوم به پایگاه نظامی دولت عثمانی بدل شد. در سوخوم استحکاماتی نظامی پدید آمد که ترکان آن را «سوخوم قلعه» می‌نامیدند («مردم قفقاز»، II/٣٧٦). با ورود سپاهیان عثمانی دین اسلام در میان ابخازیان گسترش یافت، اما مسیحیت نیز همچنان به حیات خود ادامه داد (آکینر، ٢٢١). مردم ابخازیه در ١٧٢٥م (١١٣٨ق) و ١٧٢٨م (١١٤١ق) و ١٧٧١م (١١٨٥ق) بر ضد تصرف سرزمین خود از سوی دولت عثمانی به قیامهایی دست زدند که حاصل آن تصرف دژ سوخوم و بیرون راندن سپاهیان عثمانی بود (بارتولد، II(١).٨٦٣؛ «مردم قفقاز»، II/٣٧٦). ابخاز تا پیش از الحاق به روسیه به سه بخش تقسیم می‌شد: بخش نخست ابخاز اصلی بود که در امتداد دریای سیاه از گاگرا تا رود گالیدزگا قرار داشت؛ بخش دوم شامل منطقۀ کوهستانی تسبلدا بود؛ بخش سوم شامل منطقۀ سامورزاکان از گالیدزگا تا اینگورا بود که بعدها به مینگرلی پیوست (بارتولد، II(١)/٨٦١). در ١٧٧٠م (١١٨٤ق) لِوان شرواشیدزه درصدد کسب حمایت از امپراتوری ر.وسیه که سرگرم توسعۀ متصرفات خود در سواحل دریای سیاه بود، برآمد. سرانجام ابخازیها در سال ١٨١٠م/١٢٢٥ق تحت‌الحمایگی دولت روسیه را پذیرفتند و سپاهیان عثمانی اراضی ابخازیه را ترک گفتند. پس از نفوذ روسیه، امیرنشینی نیمه مستقل در آنجا پدید آمد که نواحی ابخاز بزرگ، بزیب، گودائوتا ، گوما ، منطقۀ سوخوم و سامورزاکان را زیر نفوذ خود داشت. ابخاز کوچک و حد فاصل میان رودهای بزیب و مزیمتا و بخشهایی از مناطق کوهستانی، خارج از نفوذ شاهزادگان و امیران محلی بود. در ١٨٦٤م (١٢٨١ق) جنگهای قفقاز پایان پذیرفت و دولت روسیه تسلط کامل خود را در سراسر قفقاز پایان پذیرفت و دولت روسیه تسلط کامل خود را در سراسر قفقاز برقرار کرد. متعاقب آن حکومتهای پدید آمده از سوی دودمان شرواشیدزه و دیگر امیران و شاهزادگان محلی دستخوش انقراض شدند («مردم قفقاز»، II/٣٧٧) و استان سوخوم به ٣ ولایت پیتسونْدا، اچمچیری و تسبِلدا بخش گردید. وظیفۀ سازمان اداری روسیه جمع‌آوری اطلاعات دقیق‌تر پیرامون وضع زندگی ابخازیان به منظور تعیین میزان مالیاتهای جدید بود. در ١٨٦٦م (١٢٨٣ق) اعمال زور و فشار دولت روسیه موجب شورش و قیام مردم گردید. پس از سرکوب شورش گروه کثیری از ابخازیان که اغلب آنان مسلمان بودند، به سرزمین عثمانی ]یعنی ترکیۀ کنونی[ مهاجرت کردند (بارتولد، II(١)/٨٦٤). پس از جنگ روس و عثمانی در ١٨٧٧-١٨٧٨م (١٢٩٤-١٢٩٥ق) بار دیگر گروهی از مردم ابخازیه سرزمین خود را ترک گفته به شبه جزیرۀ آناتولی رفتند (آکینر، ٢٢١-٢٢٢). ٣ سال و اندی پس از گذشت انقلاب روسیه، در ٤ مارس ١٩٢١م حکومت شوروی در ابخازیه مستقر گردید و در فوریۀ ١٩٢٢م به صورت بخشی از جمهوری گرجستان درآمد. در ١٩٣٠م ابخازیه به عنوان جمهوری شوروی سوسیالیستی خودمختار اعلام موجودیت کرد، ولی همچنان به صورت بخشی از جمهوری شوروی گرجستان باقی ماند («مردم قفقاز، II/٣٧٨).
در اوایل ١٨٧٧م (١٢٩٤ق) شمار جمعیت ابخازیه ٠٠٠‘٧٨ نفر بود، ولی در پایان همان سال به ٠٠٠‘٤٦ نفر تقلیل یافت (BSE٣, I/٤٢). در این مورد اختلاف نظرهایی وجود دارد. بارتولد تقلیل جمعیت را از ٠٠٠‘٧٩ به ٠٠٠‘٦٥ نفر نوشته است (II(١)/٨٦٤)، ولی آکینر شمارۀ جمعیت ابخاز را ٠٠٠‘١٢٨ نفر نوشته است که تا پایان قرن ١٩م به ٠٠٠‘٢٠ نفر کاستی پذیرفت (ص ٢٢١-٢٢٢). بارتولد وجود ٠٠٠‘٢٠ نفر را تأیید کرده و نوشته است که در ١٨٨١م (١٢٩٩ق) (٥ سال پس از تاریخ یاد شده) عدۀ ابخازیان به تقریب از ٠٠٠‘٢٠ نفر تجاوز نمی‌کرد (II(١)/٨٦٤). تسبلدا تا حد زیادی از سکنه خالی شد. متعاقب آن ادارات ولایت مذکور نیز دستخوش انحلال گردید و تنها شخصی با عنوان «سرپرست اهالی» در آنجا باقی ماند (همانجا). ترکیب قومی ابخازیه متنوع است و درواقع ابخازها در سرزمین خود اقلیتی را تشکیل می‌دهند. گرجیها، روسها، اوکراینیها، بلوروسها، استونیاییها، یونانیان و یهودیان نیز در آنجا سکنی دارند. در مورد جمعیت ابخازیه اختلاف نظر وجود دارد. در ندائره‌المعارف بزرگ شوروی» ، طبق آمار ١٩٧٦م حدود ٠٠٠‘٥٠٠ نفر نوشته شده است (XXIV(٢)/٥٢٤)، ولی آکینر شمارۀ جمعیت این سرزمین را در ١٩٧٩م، ٠٨٢‘٤٨٦ نفر ذکر کرده است (ص ٢٢٣). از این عده ٠٩٧‘٨٣ نفر (١/١٧٪) ابخازی؛ ٣٢٢‘٢١٣ نفر (٩/٤٣٪) گرجی؛ ٧٣٠‘٧٩ نفر (٤/١٦٪) روسی؛ ٣٥٠‘٧٣ نفر (١/١٥٪) ارمنی؛ ٢٥٧‘١٠ نفر (١/٢٪) اوکرایینی و ٣٢٦‘٢٦ نفر (٤/٥٪) بلوروسی، استونیایی، یونانی، یهودی و از سایر اقوام و ملیتها هستند. از کل جمعیت ابخازیه طبق آمار ١٩٧٠م حدود ٦/٣١٪ شهری و ٤/٦٨٪ روستایی بوده‌اند (همانجا).
در روزگار باستان از سدۀ ٦م مردم ابخاز به آیین مسیح درآمدند و به مرزبانان تفلیس که گاه از فرمان خلفا سرپیچی می‌کردند جزیه می‌دادند (مسعودی، ٢٢٦-٢٢٧). ابوالفداء به مسلمان بودن مردم سوخوم و حوالی آن در ساحل دریای سیاه (بحرالقرم) اشاره کرده و نوشته است که اهالی آنجا مسلمان هستند (ص ٣٨٩). مسیحیان قفقاز از زمانهای گذشته، جاثلیق ویژۀ خود را داشتند که از سدۀ ١٣م (٧ق) ذکر آن آمده است. جاثلیق‌نشین ابخازیه در ناحیۀ پیتسوندا بود. گفته شده است که در ابخازیه ویرانه‌های ٨ کلیسای بزرگ و قریب ١٠٠ کلیسای کوچک موجود است (بارتولد، II(١)/٨٦٣). کلیسای عمدۀ پیتسوندا که بنای آن را به سدۀ ١٢م (٦ق) نسبت می‌دهند، تاکنون بر جای مانده است. در نیمۀ دوم سدۀ ١٨م (١٢ق) در عهد شاهزاده لوان، فرمانروایان دودمان شرواشیدزه اسلام آوردند و حکومت عالیۀ امپراتوری عثمانی را به رسمیت شناختند و دژ سوخوم را به آنان واگذاردند (همانجا). اکثر مسلمانان ابخازیه اهل سنت هستند و در قلمرو مذهبی مرکز روحانی قفقاز (باکو) قرار دارند (آکینر، ٢٢٦). اطلاعی در مورد شمار جداگانۀ مسلمانان ابخازیه منتشر نشده است. مضافاً در مورد شمار ابخازها طبق آمار ١٩٧٩م نیز اختلاف وجود دارد. آکینر شمار آنان را ٠٩٧‘٨٣ نفر ذکر کرده است، ولی بنیگسن شمار آنان را ٠٠٠‘٩١ نفر نوشته و خاطرنشان کرده است که بخشی از این مردم مسلمانند (ص ٦). نخستین قانون اساسی جمهوری ابخازیه در اول آوریل ١٩٢٥م (BSE٣, I/٤٢) و دومین قانون اساسی آن اول اوت ١٩٣٧م به تصویب رسید که تاکنون نیز به قوت خود باقی است («مردم قفقاز»، II/٣٧٨). مردم ابخاز از دیدگاه فرهنگی با اهالی غرب گرجستان و ادیگه (ادیغه) نزدیکی بسیار دارند. آکادمیسین ن. یا. مار ، از جمله نخستین دانشمندانی بود که به مطالعۀ ابخازها از دیدگاه مردم‌شناسی پرداخت. اکنون محققان انستیتوی علمی و پژوهشی ن. یا. مار تحقیقات این دانشمند را ادامه می‌دهند (BSE٢, I/٥٨).
زبان ابخازی به گروه زبان ادیگه ـ ابخازی تعلق دارد که آن خود از گروه زبانهای شمال باختری خانوادۀ زبانهای قفقازی است. این زبان دارای دو لهجه است: لهجۀ بزیب در شمال و ناحیۀ گودائوتا، و لهجۀ ابژوی در جنوب و ناحیۀ اُچَمچیری («مردم قفقاز»، II/٣٧١). گذشته از آن زبان آبازی نیز به زبان ابخازی چندان نزدیک است که گفته می‌شود دو گویش از یک زبانند، حال آنکه هریبک از آنها بر پایۀ مناطق جغرافیایی خاص خود را دارای گویشهای فرعی دیگری نیز هستند (آکینر، ٢٢٤). نه تنها زبان ابخازی بلکه فرهنگ ابخازی نیز به فرهنگ ادیگه نزدیک است و علت آن همسایگی و نزدیکی این دو قوم در طی قرنهای متمادی بوده است. ابخازهای ساکن ترکیه نیز به ابخازی تکلم می‌کنند. این زبان از دیدگاه لغوی تحت تأثیر زبانهای گرجی، ترکی و روسی قرار گرفته است. در ١٩٢٦م، ٩/٨٣٪ از مردم ابخازیه، زبان ابخازی را به عنوان زبان مادری خود اعلام کردند. در ١٩٥٩م این رقم به ٩٥٪ و در ١٩٧٠م به ٩/٩٥٪ رسید، اما در ١٩٧٩م به ٣/٩٤٪ تقلیل یافت. در ابخازیه برای امور اداری، قضایی و اقدامهای رسمی معمولاً از زبان روسی استفاده می‌شود، ولی در صورت لزوم زبان ابخازی نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. در ١٨٦٢م پروفسور بارون اوسلر بر پایۀ خط سیریلی (روسی) برای زبان ابخازی نوعی الفبا تدوین کرد. وی در ضمن به نوشتن دستور زبان ابخازی نیز پرداخت (همو، ٢٢٥-٢٢٦). نخستین کتاب با الفبای ابخازی در ١٨٦٥م و صورت تکمیل شدۀ آن در ١٨٩٢م انتشار یافت (BSE٣, I/٤٣) و تا زمان حکومت شوروی خط و کتابتِ اندکی بر پایۀ این الفبا وجود داشت. از ١٩٢٦م تا ١٩٢٨م نیز الفبای ابداعی اکادمیسین مار، مورد استفاده بود که سپس منسوخ شد. از ١٩٢٨م خط لاتین برای زبان ابخازی معمول و متداول گردید، ولی از ١٩٣٨م خط گرجی جای خط لاتین را گرفت و تا ١٩٥٤م معمول بود. از آن پس دوباره الفبای روسی متداول گردید. (آکینر، ٢٢٢-٢٢٦). زبان ابخازی دارای دو مصوت متغیر است، ولی صامتهای آن بسیار غنی است. در زبان ادبی ابخازی ٥٨ واج و در گویش بزیب ٦٥ واج وجود دارد. د. ای. گولیا شاعر ابخازی را بنیادگذار ادب آن سرزمین دانسته‌اند. نخستین مجموعۀ اشعار او در ١٩١٢م انتشار یافت. در ١٩١٩م نخستین روزنامۀ ابخازیه به نام اپسنی منتشر گردید که سردبیر آن گولیا بود. در همان سال گولیا داستانی زیر عنوان «در زیر آسمانی دیگر» به رشتۀ تحریر کشید که سرآغاز نثر ادبی ابخازیه شمرده می‌شود. در ١٩٢٠م چانبا، نخستین اثر درام خود را تحت عنوان «مهاجران» انتشار داد. بعدها آثار متعدد منظوم و منثور دیگری در ادبیات ابخازی ظهور کرد که نمایندگان مشهور آن کسانی چون ای. کوگونیا ، لاکربایا ، لاباخوآ ، دارسالیا ، چکادوآ ، لاسوریا ، جونوا ، لومیا ، و دیگران بودند (BSE٣, I/٤٣-٤٥).
کشاورزی در ابخازیه به کشت چای، توتون، مرکبات، انگور و برخی محصولات دیگر منحصر می‌شود. در گالی، آچیگواری ، سیدی ، اُچَمچیری و موکْوی باغهای چای و در کوخوری سوخوم، گودائوتا و گاگرا باغهای مرکبات و در بامبوری تاکستانهای بزرگی وجود دارد. در ١٩٧٥م محصول چای بالغ بر ٠٠٠‘٦٣ تن بود. مساحت کشتزارهای ابخازیه را در همان سال ٠٠٠‘٤٢ هکتار نوشته‌اند. تأسیسات دامپروری و مرغداری نیز در آنجا دایر است. تا پایان ١٩٧٥م تعداد گاو ٠٠٠‘١٤١ و گوسفند و بز آن ٠٠٠‘٢٨ رأس بوده است. پیتسوندا یکی از مراکز عمدۀ تره‌بار و دامپروری ابخازیه است. در ابخازیه واحدهای مخصوص پرورش گیاهان دارویی نیز تأسیس شده است. پرورش زنبور عسل از روزگاران کهن رواج داشته و عسل یکی از کالاهای عمدۀ بازرگانی آن سرزمین به‌شمار می‌رفته است. نخستین مآخذ در این زمینه مربوط به سدۀ ٤ق م است. بسیاری از جهانگردان طی سده‌های ١٧ تا ١٩م از فراوانی عسل در ابخازیه یاد کرده‌اند. اکنون نیز پرورش زنیور عسل در آنجا رواج دارد. نووی آفون یکی از مراکز عمدۀ پرورش گل در ابخازیه است («مردم قفقاز»، II/٣٨٤-٣٨٨). صنایع ابخازیه بر پایۀ محصولات کشاورزی آن سرزمین مبتنی است، از این‌رو در آنجا تأسیسات تدارک چای، توتون، کنسروسازی، ماشین‌سازی، صنایع چوب و مصالح ساختمانی، تولید کفش و غیره وجود دارد. مراکز صنعتی عمدۀ ابخاز عبارتند از سوخوم و تکوارچلی . کارخانۀ دخانیات سوخوم از بزرگ‌ترین تأسیسات ابخاز در این رشتۀ صنعتی است. در ابخازیه ١١ کارخانۀ تهیۀ چای و نیز کارخانه‌های عطرسازی، تهیۀ مبل، تولید پارکت (کف‌پوش) و دیگر وسایل چوبی وجود دارد (همان، II/٣٨٨-٣٨٩). یکی از مراکز صنعتی عمدۀ ابخاز کارخانۀ تولید فلز روستای است. نیروگاه بزرگ برق گرجستان در تکوارچلی واقع است. گذشته از آن در سوخوم و باگناری نیروگاههای آبی فعالیت دارند (همانجا). در گذشته‌های دور وجود جنگلهای انبوه مانع از عبور و مرور آزاد مسافران در ابخاز به‌ویژه نواحی ساحلی آن بود. راهها اغلب به سبب فقدان پل مناسب قطع می‌شدند و درنتیجه، دریا وسیلۀ عمده‌ای برای رفت و آمد ابخازیان به‌شمار می‌رفت. بازرگانان یونانی از دزدان دریایی ابخازیه در هراس بودند، زیرا اینان با مهارت در آبهای ساحلی دریای سیاه شنا می‌کردند و زورقهایی داشتند که حدود ٢٥ تا ٣٠ نفر را در هریک از آنها جا می‌دادند و پس از بازگشت آنها را به ساحل و درون جنگل می‌کشاندند و پنهان می‌کردند. ابخازیان دریانوردان ماهری بودند. در سدۀ ١٨م آنان زورقهای بزرگی می‌ساختند که تا ٣٠٠ نفر در آنجا می‌گرفت. گفته می‌شد که ابخازها در خشکی ضعیف و در جنگهای دریایی نیرومندند. از ١٨٤٠ق/١٢٥٦ق توسط دولت روسیۀ تزاری در ابخاز راههای ساخته شد که به راههای سوق‌الجیشی معروف است. اکنون در ابخازیه راههای اسفالته وجود دارد. ١٩٠ کم‌ از راه‌آهن مشهور قفقاز نیز از اراضی آن می‌گذرد (همان، II/٣٩٠-٣٩١).
تا ١٩٧٦م تعداد مدارس ابخازیه به ٤١٦ باب می‌رسید که در آن ١٠٠‘١٠٣ نفر تحصیل می‌کردند. در ابخازیه چند دانشکده و حدود ١٥ مؤسسۀ علمی ـ پژوهشی وجود دارد که انستیتوی زبان، ادبیات و تاریخ از آن جمله است. در ابخازیه روزنامه‌هایی به زبان محلی و زبانهای روسی و گرجی انتشار می‌یابد. رادیوی ابخازیه نیز به این سه زبان برنامه دارد (BSE٣, I/٤٣, XXIV(٢)/٥٢٤).
مآخذ: ابن اثیر، علی‌بن محمد، الکامل، بیروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن حوقل، صوره الارض، به کوشش دخویه، لیدن، ١٩٣٩م؛ ابن خردادبه، عبیداللـه‌بن عبداللـه، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٨٩م؛ ابن رُسته، احمدبن عمر، الاعلاق النفیسه، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩١م؛ ابوالفداء، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دُسلان، پاریس، ١٨٤٠م؛ اصطخری، ابراهیم بن محمد، مسالک الممالک، لیدن، ١٩٢٧م؛ بلاذُری، احمدبن یحیی، فتوح البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٦٥م؛ طبری، محمدبن جریر، تاریخ، به کوشش محمدابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٦٠-١٩٦٨م؛ فصیح خوافی، احمدبن محمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٤٠ش؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ مقدسی، محمدبن احمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، ١٩٠٦م؛ نَسَوی، محمدبن احمد، سیرت جلال‌الدین منکبرنی، به کوشش مجتبی مینوی، تهران، ١٣٦٥ش؛ یاقوت، معجم البلدان، به کوشش ووستنفلد، لایپزیک، ١٨٦١-١٨٧٠م؛ نیز:
Akiner, shirin, Islamic Peoples of the Soviet Union, London, ١٩٨٦; Artamonov, M. I., Istoriia Khazar, Leningrad, ١٩٦٢; Arutunian, N. V., Biaynili (Urartu), Erevan, ١٩٧٠; Bartold, V. V., Sochineniia, Moskva, ١٩٦٣; Benigsen, A., Musulmane v SSSR, Paris, ١٩٨٣; BSE٢; BSE٣; EI٢; Istoriia Anonimnogo Povestrovatelia Psevdo-Shapukh Bagratuni, Erevan, ١٩٧١; Istoriki Gretsii, Moskva, ١٩٧٦; Kaukhchishvili, S. G., Gruzinskie istoriki po istorii Vizantii, Tbilisi, ١٩٧٤; Marquart, Joseph, Östeuropäische und östasiatische Streifzüge, Darmstadt, ١٩٦١; Narody Kavkaza, eds. B. A. Gardanova, et al. Moskva, ١٩٦٢; Nöldeke, Th., Geschichte der Perser und Araber zur Zeit der Sasaniden, Leiden (reprint ١٩٧٣); Procopius, History of the Wars, English translation by H. B. Dewing, Books, I, II, III, IV, London, ١٩٥٤; TA.
عنایت‌اللـه رضا