دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص
٧٥٦ ص
٧٥٧ ص
٧٥٨ ص
٧٥٩ ص
٧٦٠ ص
٧٦١ ص
٧٦٢ ص
٧٦٣ ص
٧٦٤ ص
٧٦٥ ص
٧٦٦ ص
٧٦٧ ص
٧٦٨ ص
٧٦٩ ص
٧٧٠ ص
٧٧١ ص
٧٧٢ ص
٧٧٣ ص
٧٧٤ ص
٧٧٥ ص
٧٧٦ ص
٧٧٧ ص
٧٧٨ ص
٧٧٩ ص
٧٨٠ ص
٧٨١ ص
٧٨٢ ص
٧٨٣ ص
٧٨٤ ص
٧٨٥ ص
٧٨٦ ص
٧٨٧ ص
٧٨٨ ص
٧٨٩ ص
٧٩٠ ص
٧٩١ ص
٧٩٢ ص
٧٩٣ ص
٧٩٤ ص
٧٩٥ ص
٧٩٦ ص
٧٩٧ ص
٧٩٨ ص
٧٩٩ ص
٨٠٠ ص
٨٠١ ص
٨٠٢ ص
٨٠٣ ص
٨٠٤ ص
٨٠٥ ص
٨٠٦ ص
٨٠٧ ص
٨٠٨ ص
٨٠٩ ص
٨١٠ ص
٨١١ ص
٨١٢ ص
٨١٣ ص
٨١٤ ص
٨١٥ ص
٨١٦ ص
٨١٧ ص
٨١٨ ص
٨١٩ ص
٨٢٠ ص
٨٢١ ص
٨٢٢ ص
٨٢٣ ص
٨٢٤ ص
٨٢٥ ص
٨٢٦ ص
٨٢٧ ص
٨٢٨ ص
٨٢٩ ص
٨٣٠ ص
٨٣١ ص
٨٣٢ ص
٨٣٣ ص
٨٣٤ ص
٨٣٥ ص
٨٣٦ ص
٨٣٧ ص
٨٣٨ ص
٨٣٩ ص
٨٤٠ ص
٨٤١ ص
٨٤٢ ص
٨٤٣ ص
٨٤٤ ص
٨٤٥ ص
٨٤٦ ص
٨٤٧ ص
٨٤٨ ص
٨٤٩ ص
٨٥٠ ص
٨٥١ ص
٨٥٢ ص
٨٥٣ ص
٨٥٤ ص
٨٥٥ ص
٨٥٦ ص
٨٥٧ ص
٨٥٨ ص
٨٥٩ ص
٨٦٠ ص
٨٦١ ص
٨٦٢ ص
٨٦٣ ص
٨٦٤ ص
٨٦٥ ص
٨٦٦ ص
٨٦٧ ص
٨٦٨ ص
٨٦٩ ص
٨٧٠ ص
٨٧١ ص
٨٧٢ ص
٨٧٣ ص
٨٧٤ ص
٨٧٥ ص
٨٧٦ ص
٨٧٧ ص
٨٧٨ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٦٣

آل مأمون
جلد: ٢
     
شماره مقاله:٤٦٣


آلِ مَأْمون، سلسله‌ای از فرمانروایان محلی خوارزم که از حدود ٣٨٥ تا ٤٠٨ق/٩٩٥ تا ١٠١٧م بر این ولایت فرمانروایی داشتند و مرکز حکومتشان شهر گُرْگانْج یا جُرجانیه بود. آل مأمون یا مأمونیان در آغاز مطیع سامانیان بودند و پس از برافتادن این سلسله، اندک زمانی به گونۀ مستقل فرمان راندند و پس از قدرت یافتن غزنویان، زیر سلطۀ محمود غزنوی درآمدند.
سابقۀ تاریخی: در آغاز تأسیس این سلسله و شروع حکومت آنان اطلاع دقیقی در دست نیست. آنچه در حدودالعالم (تألیف در ٣٧٢ق/٩٨٢م) آمده است، در اواسط نیمۀ دوم سدۀ ٤ق/١٠م شهر گرگانج (جرجانیه) حکومتی مستقل از کاث (پایتخت رسمی خوارزمشاهیان آل عراق) داشته است. در این کتاب یادآوری شده که گرگانج پیش‌تر در تصرّف خوارزمشاهیان بود، لیکن اینک فرمانروایی مستقل دارد. این فرمانروا که نام او یاد نشده، احتمالاً فردی از مأمونیان بوده است (ص ١٢٣). بر پایۀ اطلاعات موثق تاریخی، نخستین فرد شناخته شده این دودمان، ابوعلی مأمون بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی به دنبال توسعۀ شهر گرگانج و استوار شدن موقعیت آن به عنوان منزل نهایی کاروانهای رهسپار به سوی مناطق جنوبی روسیه، آغاز به کشورگشایی کرد. در ٣٨٥ق/٩٩٥م که ابوعلی سیمجوری سردار فراری سامانیان توسط ابوعبداللـه محمدبن احمد خوارزمشاه، آخرین فرد خوارزمشاهیان آل عراق، دستگیر و زندانی شد، مأمون بن محمد به بهانۀ آزاد کردن او به شهر کاث هجوم برد. وی خوارزمشاه را دستگیر کرد و در همین تاریخ در برابر چشمان ابوعلی سیمجوری به قتل رساند و بدین‌سان سراسر ولایت خوارزم را به تصرف خود درآورد و نام خوارزمشاه را که عنوان قدیمی فرمانروایان خوارزم بود بر خاندان خود نهاد.
فرمانروایان این خاندان: از زمانی که آل مأمون سراسر خوارزم را به تصرف خود درآوردند تا انقراض ایشان به دست محمود غزنوی (٣٨٥-٤٠٨ق/٩٩٥-١٠١٧م)، ٤ تن از آنان به شرح زیر به حکومت رسیدند:
١. ابوعلی مأمون اول (حک‌ ٣٨٥-٣٨٧ق/٩٩٥-٩٩٧م). وی در آغاز و پیش از ٣٨٥ق/٩٩٥م به مدت چند سال فرمانروای گرگانج بود و بر اثر ضعف سامانیان، چنانکه باز نموده شد، به کاث حمله برد و محمدبن احمد خوارزمشاه را برانداخت و سراسر خوارزم را به اطاعت خود آورد (عتبی، ١٣٠ به بعد). سامانیان که خود سرگرم جدال با قَراختانیان بودند، نتوانستند به خوارزمشاه کمک رسانند. پس از آن و به دنبال برافتادن سامانیان، مأمونیان مدتی کوتاه به استقلال فرمان راندند. مأمون اول در ٣٨٧ق/٩٩٧م درگذشت و فرزندش ابوالحسن علی بن مأمون اول در ٣٨٧ق/٩٩٧م درگذشت و فرزندش ابوالحسن علی بن مأمون بر جایش نشست (همو، ١٥١).
٢. ابوالحسن علی بن مأمون (حک‌ ٣٨٧- ح ٣٩٩ق/٩٩٧-١٠٠٨). در دوران فرمانروایی وی غزنویان قدرت بسیار یافته بودند. او به منظور تثبیت موقعیت خود، خواهر سلطان محمود غزنوی، حُرّۀ کالجی، را به همسری برگزید. درنتیجه، مأمونیان ظاهراً متحد غزنویان شدند، لیکن سیاست نهایی محمود این بود که به تدریج زمینۀ تسلط خود را بر سراسر خوارزم فراهم آورد. حکومت علی بن مأمون تا ٣٩٩ق/١٠٠٨م که تاریخ احتمالی درگذشت اوست به درازا کشید. علی بن مأمون از فرمانروایان او دانشمندان بسیاری از جهان اسلام در دربار وی گرد آمده بودند. ابوالحسین سهیلی وزارت او را داشت.
٣. ابوالعباس مأمون بن مأمون (حک‌ ح ٣٩٩-٤٠٧ق/١٠٠٨-١٠١٧م)، پس از درگذشت برادر به حکومت رسید. ابوالعباس در ٤٠٦ق/١٠١٥م از محمود غزنوی خواست که خواهر خود یعنی زوجۀ برادر درگذشته‌اش علی را به عقد نکاح وی درآورد. محمود موافقت کرد (گردیزی، ٣٩٥-٣٩٦؛ عتبی، ٣٧٤). بدین ترتیب رشتۀ علاقه بین آنان استحکام بیش‌تری یافت. رویدادهای دوران فرمانروایی او را ابوالفضل بیهقی به نقل از کتاب گم‌شدۀ المسامره فی اخبار خوارزم اثر ابوریحان بیرونی، در بخش پایانی کتاب خود با تفصیل و دقتی تحسین‌انگیز آورده است. بیش‌تر تاریخ‌نگاران بعد از وی، نوشته‌های او را با تغییراتی در آثار خود منعکس کرده‌اند. بر پایۀ گفتار وی، ابوالعباس به علت هراسی که از نیروی روزافزون غزنویان داشت، نسبت به محمود با احتیاط و مدارای بسیار رفتار می‌کرد و جانب او را از هر جهت نگه می‌داشت، به گونه‌ای که به هنگام باده‌گساری نیز چون قدح سوم را به دست می‌گرفت، به احترام وی برپا می‌خاست (ص، ٦٦٨). چون خلیفۀ عباسی القادر باللـه توسط حسین، سالار حاجیان، برای او خلعت فرستاد و او را لقب عین‌الدوله و زین‌المله داد، به پاس حرمت محمود یا هراس از او، فرستادۀ خلیفه را به صورتی پوشیده پذیرفت بدین‌سان که ابوریحان بیرونی را فرستاد تا در بیابانی بیرون از خوارزم از او استقبال کند و هدایای خلیفه را دریافت دارد. نیز به او فرمان داد که از این کار کسی را آگاه نسازد (همو، ٦٦٩) و مقصود این بود تا سلطان محمود نپندارد که خوارزمشاه مستقیماً و بی‌واسطۀ وی از خلیفه خلعت و لقب گرفته است.
در همین هنگام سلطان محمود که در پی بهانه می‌گشت، رسولی نزد ابوالعباس فرستاد و از او خواست که نام وی را در خطبه بیاورد. بیرونی که در این هنگام از مقربان و مشاوران مأمون بود، می‌گوید که چون فرستادۀ محمود به خوارزم رسید، خوارزمشاه مدتی را به تعلل گذراند و سپس بزرگان خوارزم را فرا خواند و راه چاره را از آنان جویا شد و سرانجام چنین تصمیم گرفت که نخست فرستاده‌ای نزد پادشاه مقتدر غزنوی اعزام دارد و حقیقت حال را دریابد. پس از آن امیران لشکر و برخی دیگر از بزرگان پایتخت را به رایزنی خواند و دربارۀ خطبه خواندن به نام محمود و خطری که از سوی او متوجه خوارزم است، مطالبی بیان داشت. آنان برآشفتند و گفتند به هیچ روی به چنین کاری تن در نمی‌دهیم. سپس از نزد او بیرون آمدند و خود را آمادۀ کارزار ساختند. ابوالعباس یک چند کوشید با امیران ترکستان متحد شود تا در صورت دست‌اندازی محمود به یاری هم به مقابله برخیزند. در این زمان محمود که از مدتی پیش در بلخ مستقر شده بود، چون پاسخی از سوی خوارزمشاه دریافت نکرد، نامه‌ای تهدیدآمیز فرستاد و از وی خواست که یکی از سهکار را انجام دهد: یا به طوع و رغبت به نام وی خطبه بخواند، یا هدیه‌ای تمام فرستد و یا اعیان و امامان و فقیهان را از آن ولایت به استغفار به نزد وی گسیل دارد.
چون نامه به خوارزمشاه رسید، بترسید و دانست که عملاً اجرای هر سه کار از او خواسته شده است. پس فرمان داد که نخست در شهرهای نسا و فراوه و سپس در سایر متصرفات وی به استثنای کاث و گرگانج ــ دو پایتخت ــ خطبه به نام محمود خوانده شود. همچنین ٠٠٠‘٨٠ دینار و ٠٠٠‘٣ اسب به همراه گروهی از قاضیان و پیران و بزرگان خوارزم به نزد محمود فرستاد و کوشید کار را به صلح و سازش خاتمه دهد (همو، ٦٧٥؛ بارتولد، ٥٨٨). اما لشکریان خوارزم که سپهسالار آنان اَلْبْتَگین بخاری بود و خودشان در هزار اسب مأموا داشتند، این رفتار را نپسندیدند و بر خوارزمشاه شوریدند. آنان پس از مدتی اندک به شهر آمدند و کاخ ابوالعباس را محاصره کردند و سرانجام آن را به آتش کشیدند و در نیمۀ شوال ٤٠٧ق/١٧ مارس ١٠١٧م او را که بیش از ٣٢ سال نداشت به خواری کشتند. شورشیان پس از آن برادرزادۀ فرمانروای مقتول، ابوالحارث محمدبن علی بن مأمون، را که جوانی هفده ساله بود بر تخت نشاندند و خود سررشتۀ کارها را به دست گرفتند (بیهقی، ٦٧٦؛ عتبی، ٣٧٥؛ گردیزی، ٣٩٦). ابوالعباس خوارزمشاه پادشاهی بردبار و نیک‌نفس بود و از خشونت در گفتار و کردار احتراز داشت.
٤. ابوالحارث محمدبن علی بن مأمون بن محمد (حک‌ ٤٠٧- ٤٠٨ق/١٠١٧م). وی پس از کشته شدن عمویش بر سر کار آمد. سلطان محمود که در بلخ مترصد فرصت بود، قتل داماد و نجات خواهر را دستاویز ساخت و آهنگ خوارزم کرد. در آغاز به سفارش خواجه احمد حسن وزیر، با خوارزمیان به نرمی رفتار کرد تا جان خواهرش به خطر نیفتد. پس فرستاده‌ای نزد امیران لشکر خوارزم گسیل داشت و از آنان خواست که قاتلان ابوالعباس را همراه خواهرش نزد او فرستد و خطبه به نامش بخوانند. البتگین بخاری و دیگر بزرگان خوارزم این شرایط را از ترس انتقام محمود پذیرفتند، اما به جای قاتلان اصلی خوارزمشاه چند تن از افراد عادی را دربند کردند و به محمود پیام دادند که آمادۀ تسلیم آنانند، اما سلطان که صد تصرف خوارزم داشت، کار جنگ را ساز کرد و روانۀ خوارزم گردید. جنگی سخت درگرفت که به شکست قطعی خوارزمیان انجامید. البتگین بخاری، خمارتاش و شادتگین که سران شورشی لشکر خوارزم بودند، دستگیر شدند. محمود آنان را به زیر پای پیل انداخت و بکشت و پیکرشان را در شهر بگردانید و فرمود تا در شهر آواز در دهند که «هرکس خداوند خویش را بکشد، وی را سزا این باشد» (٥ صفر ٤٠٨ق/٣ ژوئیۀ ١٠١٧م). پس همۀ مأمونیان را دستگیر کرد و ولایت خوارزم را به حاجب خود آلتونتاش داد و از آنجا بازگشت (بیهقی، ٦٧٦ به بعد؛ عتبی، ٣٧٥ به بعد؛ گردیزی، همانجا؛ میرخواند، ٤/١١٢). بدین‌سان مأمونیان برافتادند و غزنویان بر خوارزم چیره گشتند.
دانش دوستی آل مأمون: فرمانروایان آل مأمون توجه خاصی به فضل و دانش داشتند و به‌رغم کوتاهی حکومت، دربار آنان در گرگانج مرکز دانشمندان بزرگ آن روزگار بود. خود مأمونیان نیز غالباً اهل فضل بودند. پس از انقراض آل عراق (ﻫ م)، دانشمندانی همچون ابوریحان بیرونی و ابونصر عراقی که در نزد آنان بودند، به درگاه مأمونیان آمدند و به گرمی پذیرفته شدند. دانشمندان دیگری همچون ابوعلی‌سینا، ابوالخیر خَمّار و ابوسَهل مسیحی نیز در مجمع علمی آنجا گرد آمده بودند. بیرونی گذشته از پرداختن به تحقیقات علمی. در ادارۀ حکومت نیز شرکت داشت و جزو مشاوران آل مأمون بود. نظامی عروضی در چهارمقاله، داستانی دربارۀ دانشمندانی که پیرامون آل مأمون بودند، یاد کرده که با واقعیات تاریخی چندان سازگار نمی‌نماید. بر طبق نوشتۀ او محمود غزنوی که آوازۀ دانشمندان دربار ابوالعباس خوارزمشاه را شنیده بود، نامه‌ای به او نوشت و درخواست کرد که آنان را به دربار وی بفرستد. برخی از آنان درخواست محمود را پذیرفتند و نزد وی رفتند، لیکن دیگران تمایلی نشان ندادند و راه خراسان را در پیش گرفتند (ص ٧٦)، اما چنانکه بیهقی تصریح کرده، بیرونی تا فتح خوارزم به دست محمود نزد خوارزمشاه بود و همراه محمود به غزنین رفت. ابونصر عراق نیز در زمان فتح خوارزم به فرمان وی به دار آویخته شد (سبکی، ٣٠٦). افزون بر دانشمندان یاد شده، ابومنصور ثعالبی نویسندۀ یتیمه الدهر نیز مدتی را در دربار ابوالعباس گذراند و برخی از کتابهای خود را به نام او نوشت (بیهقی، ٦٦٩)، از آن میان آداب‌الملوک الخوارزمشاهی را که راهنمای حکومت است، تألیف و به ابوالعباس مأمون تقدیم کرد (ایرانیکا، I, ٧٦٣). نیز ابوالحسین احمدبن محمد سهیلی که وزیر علی بن مأمون و ابوالعباس مأمون تا ٤٠٤ق/١٠١٣م بود، از افراد فاضل و علم‌دوستی است که در تشویق دانشمندان نقش مؤثری داشت.
مأمونیان به هنرهای دیگر از جمله معماری نیز علاقه داشتند. از بناهایی که آنان در شهر گرگانج ایجاد کردند یکی کاخ مأمون بود که نزدیک دروازۀ حجاج قرار داشت. دروازۀ این کاخ در سراسر خراسان مانند نداشت. علی بن مأمون هم کاخ دیگری در برابر کاخ پدر برافراشت. از اثار برجای ماندۀ مأمونیان باید مناره‌ای را نام برد که در میان ویرانه‌های گرگانج کهنه دیده شده است. این مناره در ٤٠١ق/١٠١٠م توسط ابوالعباس مأمون خوارزمشاه ساخته شده است (بارتولد، ١/٣٣٤، حاشیه).
مآخذ: ابن اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، ١٤٠٢ق/٩/١٣٢، ٢٦٤، ٤٢٢؛ ابن فضلان، احمدبن عباس، سفرنامه، ترجمۀ ابوالفضل طباطبایی، تهران، ١٣٤٥ش، صص ٦٤-٦٥؛ اقبال، عباس، تاریخ ایران، تهران، ١٣٦٢ش، صص ٢٥٩-٢٦٠؛ بارتولد، و.، ترکستان‌نامه، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٥٢ش، ١/٣٣٤-٣٣٨، ٥٨٤-٥٨٩؛ باسورث، گلیفورد ادموند، سلسله‌های اسلامی، ترجمۀ فریدون بدره‌ای، تهران، ١٣٤٩ش، صص ١٦٧-١٧٠؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش قاسم غنی و علی‌اکبر فیاض، تهران، ١٣٦٢ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٦٢ش، ص ١٢٢؛ زامباور، نسب‌نامۀ خلفا و شهریاران، ترجمۀ محمدجواد مشکور، تهران، ١٣٥٦ش، ص ٣١٦؛ سبکی، تاج‌الدین، طبقات الافعیه، مصر، ١٩٦٤م؛ عتبی، ابونصر، تاریخ یمینی، ترجمۀ ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٥٧ش، صص ١٠٤-١٠٥، ١٢٥-١٣٢، ١٥٢، ٣٧٤-٣٧٦؛ گردیزی، عبدالحی بن ضحاک، تاریخ، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٦٣ش؛ میرخواند، محمدبن خاوندشاه، روضه الصفا، تهران، ١٣٣٨ش، ٤/١١١-١١٣؛ نظامی عروضی، احمد، چهار مقاله، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٣٢٧ق، صص ٢٤١-٢٤٥؛ نیز:
Iranica.
سیدعلی آل داود