دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٧٦٨
| ابناء جلد: ٢ شماره مقاله:٧٦٨ |
اَبناء، يا بنوالاحرار، يا ابناء فارس، نام فرزندان گروهى از ايرانيان كه به
دوران پادشاهى خسرو انوشيروان به ياري سيف بن ذي يزين گسيل شدند و يمن
را گشودند و از آن پس در اين سرزمين ماندگار شدند.
نام و خاستگاه: نام ابناء (پسران) دربارة فرزندانِ اين ايرانيان از آن رو
به كار رفت كه پدران و مادران آنان هم نژاد نبودند. اما نام ديگر، «بنو
الاحرار»، پيشينهاي كهنتر دارد و ويژة ايشان نيست، زيرا عربها تمامى
ايرانيان را از ديرباز «احرار» و «بنو الاحرا» مىخواندند. در شعرهاي ابودؤاد
ايادي، لقيط بن مَعْمَر (يا يعمر)، عدي بن زيد حيري از شاعران جاهلى (ابن
هشام، ١/٦٩، ٧٠؛ مسعودي، التنبيه و الاشراف، ٢٠٥؛ ابن قتيبه، الشعر و
الشعراء، ١/١٢٩، ١٣٠) و شعرهاي اَعْشَى (ص٨٦)، بكير بن اَصَمّ و اعشى بنى
ربيعه پيرامون نبرد ذوقار (طبري، ١/١٠٣٥-١٠٣٧؛ ابوالفرج، ٢٤/٧٨)، و شعر
اُمَيّه بن ابى الصَلّت در ستايش سيف بن ذي يزن (وهب بن منبّه، ٣١٧،
٣١٨)، نيز در شعرهاي شاعران عرب پس از السلام مانند بحتري (٢/٩١٩) و شاعران
ايرانى نژاد همچون بشّار بن برد (٢/٣٠٤؛ ابوالفرج، ٣/١٦٦)، ابونواس (١٢٧، ١٩٣؛
ابن عبدربه، ٣/٤٠٩)، اسحاق موصلى موسيقىدان و شاعر ايرانىنژاد (ابوالفرج،
٥/٢٧٨) و مهيار ديلمى (١/٤٠٦) شواهدي دراينباره مىتوان يافت (نيز نك:
همدانى، الاكليل، ٨/١٨٠؛ وهب بن منبّه، ٣١٧؛ مسعودي، مروج، ٢/٦٣).
برپاية نوشتة ابن فقيه، عربها در دوران پيش از اسلام پارسيان را «احرار»
مىناميدند، از آنرو كه ديگران را به بندگى و خدمتگزاري مىگرفتند و خود به
بندگى و خدمتگزاري ديگران در نمىآمدند (نيز نك: سهيلى، ١/٣٢٠). در اين سخن
جاي درنگ هست، زيرا ايرانيان خود خويشتن را آزادان و آزادگان مىخواندند
(ابن حزم، الفصل فى الملل، ٢/١١٥؛ قس: كيا، ١-٧: «اير» و «ايران» در زبان
پهلوي به معناي «آزاد» يا «آزاده» و «سرزمين آزادان» يا «آزادبوم»). در
شاهنامة فردوسى نيز واژههاي «آزاده» و «آزاد مرد» و «آزادگان» بارها به جاي
ايرانى و ايرانيان به كار رفته است (مثلاً نك: ٦/١٦٣٧، ٧/٢٢٢٩، ٨/٢٦١٠، ٢٦٢٧،
٩/٢٨٤٣) و نام «احرار» را بىگمان بايد برگردان عربى «آزادان» و «آزادگان»
شمرد، امّا ابن حزم (همانجا) دو واژة «احرا» و «ابناء» را به گونهاي مترادف
به كار برده است و بنابراين شايد «زادگان = آزادگان» يا «زادان = آزادان»
نخست به «ابناء» برگردانده شده (كيا، ١٢) و سپس دربارة پسران سربازان
ايرانى در يمن به كار رفته باشد. همچنين واژه «آزاد» را در اينجا نبايد در
برابر واژة «بنده» گرفت، بلكه بيشتر بايد آن را به معناي «شريف» و «نژاده»
و «پاكزاد» دانست (نولدكه، ٣٩٧). كاربرد تركيب «حرالاحرار» به معنايى مترادف
با «شريف الاشراف» نيز تأييدي بر اين نكته تواند بود (ثعالبى، ٤٠٩؛ ابن
اثير، ١/٢٨٤؛ قس: پيگولوسكايا، شهرهاي ايران، ٤٥٥-٤٥٧).
درباره تبار و خاستگاه ابناء سخن گونهگون گفتهاند. تقريباً همه مآخذ (بجز
ابن قتيبه، المعارف، ٦٣٨، ٦٦٤) نوشتهاند كه خسرو انوشيروان زندانيان مرگ
ارزانى را به فرماندهى وهرز به يمن گسيل داشت. شعر كمابيش كهنى كه
مسعودي ( مروج، ٢/٥٦، ٥٧) آورده است، آنان را از خاندانهاي ساسان و مهران
(مهرسن) بر شمرده، و حمزة اصفهانى (ص ٤٦) اغلب ايشان را فرزندان ساسان و
بهمن پسر اسفنديار دانسته است. شايد بتوان پذيرفت كه شماري و حتى بسياري
از آنان اين تبارنامه اشرافى را پس از گشودن يمن و برخورداري از عزت و
حرمت برخود بسته باشند (نك: نولدكه، ٣٩٥)، زيرا اگر سخن ثعالبى (ص ٦١٧) را
باور داريم، گذشته از زندانيان، گروهى از مردمان ترك و ديلم نيز همراه با
وهرز به يمن رهسپار شدند (كريستن سن، ٣٩٣)، اما به هر روي، زندانى بودن
گروهى از بزرگزادگان ايرانى نيز پذيرفتنى تواند بود، زيرا رقابتِ خويشاوندان
خاندان شاهى و حتى دودمانهاي بزرگ ايرانى با پادشاهان ساسانى بارها گزارش
شده است، به مثل بر پاية نوشتة دينوري (ص ١٠٢، ١٠٣) فرزندان بهمن پسر
اسفنديار خود را بيش از فرزندان ساسان شايستة پادشاهى مىديدند و هم از اين
رو در اين خاندان زمينة قيامهايى مانند قيام بستام فراهم بود (كولسنيكف،
١٦٥)، همچنين در دودمان بزرگ مهران نيز مخالفان برجستهاي مانند بهرام
چوبين پرورش يافتند (كريستن سن، ٤٦٤). با اينهمه دليل زندانى شدن اين
گروه روشن نيست.
اشارة گذراي دينوري (ص ٦٤) به زندانى شدن وهرز به كيفر راهزنى تأمل
برانگيز است، زيرا گزارشهاي ديگر او را از شمار زندانيان جدا دانستهاند. برخى
احتمال دادهاند كه اينان را به گناه مزدكى بودن به زندان افكنده باشند
(آذرنوش، ٢٦٣)، اما براي تأييد چنين احتمالى دليل يا قرينهاي نيرومند در
دست نيست. بىگمان خسرو انوشيروان كه با ريختن خون مزدكيان به پادشاهى
رسيده بود (كريستن سن، ٣٨٤، ٣٨٥) حتى احتمال برپايى يك فرمانروايى مزدك
آيين را به هيچ روي بر نمىتافت، زيرا نيك مىدانست كه نيرو گرفتن
مزدكيان در يمن به نابودي اقتدار امپراتوري ساسانى در حيره و گسترش دامنة
نفوذ بيزانس در شبه جزيرة عرب مىانجامد (همو، ٣٨٣؛ پيگولوسكايا، العرب على
حدود بيزنطة و ايران، ١٠٨، ١٠٩). شايد بتوان گفت كه اين زندانيان گروهى از
سركشان ديلمى بودند، زيرا ديلميان از ديرباز به استقلال مىزيستند و حتى گاه
پناه شورشيان مىشدند (دينوري، ١٠١)؛ با اينهمه هنگامى كه ميان ايران و
دشمنان جنگى در مىگرفت، داوطلبانه به مزدوري در سپاه روي مىآوردند
(پروكوپيوس، كتاب ، VIII فصل ١٤ ، بند ٧ -٥ ؛ ماركوارت، .(١٣٦ و سخن مسعودي (
التنبيه و الاشراف، ٢٦٠) در اين باره كه وهرز به هنگام گسيل شدن به يمن
رتبة وهرز گرفت، تأمل برانگيز مىنمايد. بنابراين شايد اين زندانيان از جمله
سركشانى بودند كه خسرو انوشيروان براي مهار ديلميان مىبايست به بند كشيده
باشد، و گسيل آنان به يمن يكى از سياستهاي ويژة وي در زمينه كوچاندان
طيفههاي مغلوب در چارچوب هدفهاي نظامى بوده است. به هر روي، از سخن
ثعالبى (ص ٦١٦) مىتوان دريافت كه دست كم يكى از علتهاي اصلى استفاده از
زنداينان صرفهجويى در هزينه جنگى بوده است.
نام وهرز فرمانده اين زندانيان در مآخذ به صورتهاي گوناگون آمده است: حمزة
اصفهانى (٤٦، ١٠٩) او را خرزاد پسر نرسى از فرزندان بهافريدون پسر ساسان پسر
اسفنديار ناميده است (قس: ابن بلخى، ٩٥). مآخذ ديگر نيز نام خرزاد پسر نرسى
را آوردهاند، اما وي را فرزند جاماسب پسر فيروزشاه شمردهاند (مسعودي،
التنبيه و الاشراف، همانجا؛ بيرونى، ٦؛ ابن حزم، جمهره، ٥١٢؛ قس: دينوري،
٦٤؛ وهرز پسر كامگار). اما ترديدي نمىتوان داشت كه عنوان «وهرز» يا «وهريز»
(در پهلوي وهريچ = بهريز = صاحب مال و مكنت بسيار، يوستى، ٣٤٠ ؛ نولدكه،
٣٩٤، ٣٩٥؛ قس: مجمل التواريخ، ١٧٢) نشانة بلندپايگى و بزرگ زادگى (حمزة
اصفهانى، ١٠٩) بوده است. برپاية نوشتة طبري (١/٩٥٣؛ قس: مقدسى، مطهربن طاهر،
٣/١٩٠) وهرز ملقب به «هزار مرد» بود (كريستن سن، ٤٣٢) و مسعودي نيز او را
اسپهبد ديلم خوانده است ( مروج، ٢/٥٥؛ قس: پروگوپيوس، كتاب ، I فصل ١٢ ،
بند ١٠ ، عنوان Varizes = فرمانده سپاه، براي يكى از سرداران ايرانى؛ نك:
يوستى، همانجا). و ماركوارت (ص احتمال داده است كه «وهرز» لقب فرمانداران
ساسانى در ديلمستان باشد. به هر روي، مىتوان گفت كه وهرز فرمانده اين
گروه زندانى از خاندانى اشرافى برخاسته بود و بنابر نوشتة مسعودي وي هنگام
گسيل شدن به يمن مقام وهريزي يافت ( التنبيه و الاشراف، ٢٦٠).
زمينة تاريخى: در پايان دوران فرمانروايى حبشيان بر يمن، مردم اين سرزمين
به شورشهاي پراكنده بسياري براي رهايى ميهن خويش دست يازيدند، اما شكست
اين شورشها كه يهويژه زاييدة كشمكشهاي درونى بر سر رهبري بود، انديشة ياري
جستن از قدرتهاي بيگانه را پيش آورد. بدينسان سيف بن ذي يزن يكى از
شاهزادگان حميري كه نام خاندانش را در پادشاهى ذونواس و سپس ابرهه
مىتوان ديد، سرانجام به ياري ايران حبشيان را بيرون راند و خود به
پادشاهى نشست. سيف بن ذي يزن در گزارشهاي تاريخى، چهرة يك قهران ملى و
دلاور شكست ناپذير به خود گرفته است، اما در سرگذشت او حقيقت چنان با
افسانه درآميخته است كه باز شناختن آنها از يكديگر شدنى نيست (بافقيه، ٦٤)،
پس شگفت نيست كه داستان پردازيهاي پرشاخ وبرگ از زندگى وي همچون ديگر
افسانههاي مردم پسند، در قهوهخانههاي قاهره و بيروت و بغداد ماية سرگرمى
مردم شده باشد (حتى، ١/٨٤؛ على، ٣/٥٢٢).
اين سيف همان معدبِكَرِب (طبري، ١/٩٦٥؛ قس: همو، ١/٩٤٦، ٩٥٠؛ قل، فرزند
ابومره ذويزن (طبري، ١/٩٠٥؛ ابو مره فياض در گزارش ابن كلبى؛ قس: دينوري،
٦٣٠) است كه گفتهاند ابرهه همسرش (ريحانه دختر ذوجدن) رابهزورازوي جداكرد
وبه زنىگرفت. بدينسان سيف در ساية سرپرستى ابرهه پرورش يافت، و چون
نابرادري وي، مسروق، به پادشاهى رسيد، دريافت كه فرزند ابرهه نيست.
بيدادي كه مسروق بر حميريان و قبايل يمن روا مىداشت، سيف را به
چارهجويى برانگيخت. از اين رو نخست از قيصر روم (يوستى نين اول١ در صورتى
كه داستان انتظار ٧ سالة سيف بر درگاه قيصر راست باشد، وگرنه يوستين دوم٢،
حك ٥٦٥ - ٥٧٨) ياري خواست (نك: نولدكه، ٣٩٧) و چون پاسخى نشنيد به خسرو
انوشيروان روي آورد (ابن هشام، ١/٦٥). انوشيروان ٨٠٠ زندانى (حمزه اصفهانى،
٤٦:٨٠٩ تن؛ قس: ثعالبى، همانجا: هزارتن؛ ابن قبيبه، المعارف، ٦٣٨ و سهيلى،
١/٣٠١: ٥٠٠ ،٧تن) را به فرماندهى وهرز در ٨ كشتى با وي گسيل كرد كه از اين
ميان ٦ كشتى با ٦٠٠ سرنشين در جايى به نام منوب در ساحل حضرموت پياده
شدند (نولدكه، ٣٩٦). به هر روي، سپاهى كه از اين گروه و نيروهاي يمنى
جانبدار سيف فراهم آمد، در نبردي سپاه ١٠٠ هزار نفري مسروق (طبري، ١/٩٥٣؛
مسعودي، مروج، ٢/٥٦) را درهم شكستند و وهرز مسروق را كشت (قس: يعقوبى،
١/٢٠٠). آنگاه سيف را در برابر پرداخت گزيت و خراج سالانه به ايران، به
پادشاهى نشاند و خود به ايران بازگشت (طبري، ١/٩٤٩).
سيف در فرمانروايى خود بر حبشيان سخت گرفت و آنان را به بردگى كشيد. اين
بود كه سرانجام چند تن از پاسداران حبشى او را به خلوت كشتند و يكى از
ايشان به حكومت نشست.
دوران پادشاهى سيف نمىبايست دير پاييده باشد، اما در اينباره اختلاف هست:
به نوشتة ازرقى (١/١٥٤) سيف كمتر از يك سال پادشاهىكرد (نك:نويري، ١٦/١٤١)،
اما ابنخلكان(٦/٣٦) فرمانروايى مشترك سيف و وهرز را ٤ سال دانسته است (نك:
مقدسى، مطهر بن طاهر، ٣/١٩٥) و بنابراين وهرز نمىبايست به ايران بازگشته
باشد. به هر روي، در پس كشته شدن سيف، انوشيروان بار ديگر وهرز را با ٤ هزار
سپاهى به سركوب حبشيان به يمن گسيل كرد (دينوري، ٦٤؛ طبري، ١/٩٥٧). وهرز
پس از در هم شكستن حبشيان به صنعا درآمد و به فرمانروايى نشست. از اين پس
يمن تا ظهور اسلام زير فرمان حكمرانان ايرانى ماند.
تاريخ فتح يمن مىبايست در فاصلة آخرين صلح انوشيروان با يوستى نين در
٥٦٢م و آغاز دوبارة جنگ در زمان يوستين در ٥٧٢م بوده باشد، زيرا يكى از
شكايتهاي روميان پيش از آغاز جنگ همين فتح يمن به دست ايرانيان بود.
تاريخنگاران مسلمان (ازرقى، ١/١٤٩؛ بيهقى، ٢/٩) تاريخ اين رويداد را گاه
سال دوم تولد پيامبر يا در چهل و يكمين سال پادشاهى خسرو انوشيروان (مقدسى،
مطهر بن طاهر، ٣/١٩٤) و گاه در چهل و پنجمين سال پادشاهى خسرو انوشيروان (حك
٥٣١ - ٥٧٨م) (مسعودي، مروج، ٢/٥٧) دانستهاند كه تاريخ نخست درستتر مىنمايد
(نولدكه، ٣٩٥؛ كريستن سن، ٣٩٦). با اينهمه فِل (ص تاريخ دومين لشكركشى
ايران را با توجه به برخى گزارشها كه آمدن وهرز را به يمن با ٣٠ سالگى
پيامبر (حمزة اصفهانى، ١٠٧؛ ابوالفرج، ١٧/٣١١) مقارن شمردهاند، در حدود ٥٩٧ يا
٥٩٨م دانسته است، در اين صورت پادشاهى سيف مىبايست نزديك به ٢٥ سال به
درازا كشيده باشد، نكتهاي كه هيچيك از گزارشهاي تاريخى آن را تأييد
نمىكنند. با اينهمه اين دوره از تاريخ يمن سخت ابهامآميز مانده است.
اغلب تاريخنگاران نوشتهاند كه پس از كشتهشدن سيف، يمن دستخوش گونهاي
ملوك الطوايفى شد و اين وضع تا ظهور اسلام ادامه يافت (ابن قتيبه،
المعارف، ٦٣٨ -٦٣٩).
فرمانروايان ايرانى يمن: گزارشهاي تاريخى، مرزبانان يا فرمانروايان ايرانى
يمن را به تفاوت از ٢ تن (دينوري، ٤،٦) تا ٨ تن (حمزة اصفهانى، ١١٠) با
نامها و ترتيبى گونهگون برشمردهاند (نك: ابن اثير، ١/٤٥١):
١. وهرز: با آغاز فرمانروايى وهرز يمن به صورت يكى از مرزبانيهاي ايران
درآمد كه ماليات سالانة آن به پايتخت فرستاده مىشد. مدت فرمانروايى وهرز
روشن نيست. بلعمى ٤ سال (٢/١٠٣٧؛ قس: ابن خلكان، ٦/٣٦)، دينوري ٥ سال (ص
٦٤) و مطهر بن طاهر مقدسى ٦ سال (٣/١٩٤) نوشتهاند. از دوران فرمانروايى او
اطلاع چندانى در دست نيست، و هنگامى كه درگذشت او را در جايى پشت كليساي
نُعْم به خاك سپردند كه تا روزگار دينوري (همانجا) و طبري (١/٩٨٨) به نام
مقبرة وهرز شناخته مىشد.
٢. در مورد جانشين وهرز اختلاف نظر هست: طبري دو جانشين متفاوت براي وهرز
نام برده است: يكى «زين» (١/٩٨٨، ١٠٣٩) يا «زرّين»(ابناثير١/٤٥١، ٤٩٢؛
كهخودكامهاي خونخواره بود و هرمزد چهارم (حك: ٥٩٠ -٥٧٩م) او را بركنار كرد و
«مَرْوَزان» (همو، را به جايش گماشت؛ و ديگري «مَرْزُبان» پسر وهرز (طبري
١/٩٥٨؛ ابن هشام، ١/٧١؛ ابن اثير، ١/٤٥١؛ قلقشندي، ٥/٢٥)، اما حمزة اصفهانى
(ص ١٠٩) از «وليسجان» (از ريشة «ولاش»، يوستى،٣٤٩ ؛ قس: بيرونى،٦: فلشجان)
ومسعودي ( مروج، ٢/٦٢) «نوشجان» (يوستى، :١٧ انوشجان، انوشگان) نام برده
است.
٣. طبري نام سومين فرمانروا را گاه «مروزان» (١/٩٨٨) و گاه «بينجان»
(١/٩٥٨)، ضبطهاي ديگر آن «بينَگان» (يوستى، ٦٨ ؛ نولدكه، ٣٩٨) و «تينجان»
(ابن هشام، ابن اثير، همانجاها) پسر «مرزبان» و نوة وهرز آورده است، اما حمزة
اصفهانى (همانجا) از «حرزادانشهر» ياهمان «خرزاذانشهر» (بيرونى، همانجا)
ومسعودي ( مروج، ٢/٦٣) از «سبحان» (احتمالاً تصحيف شدة «بينجان») نام مىبرد.
بنابر نوشتة طبري دوران فرمانروايى مروزان تا روزگار خسرو پرويز ادامه يافت
(١/١٠٣٩)، و در روزگار اين مروزان بود كه مردم كوهنشين مصانع شوريدند و از
پرداخت خراج سرباز زدند. مروزان شورشيان را سركوب كرد و اين رويداد را به
خسرو پرويز گزارش داد. خسرو او را به پايتخت فرا خواند. مروزان پسرش
خُرّخُسْرَه را به جاي خويش گماشت و رهسپار ايران شد، اما در ميان راه در
سرزمين عرب درگذشت (همو، ١/١٠٤٠؛ ابن اثير، ١/٤٩٢).
٤. چهارمين فرمانروا راطبري (١/٩٥٨، ١٠٤٠)، ابناثير(همانجا) و قلقشندي (٥/٢٥)
خُرّخُسْرَه (يوستى، :١٧٨ خُرَّه خسرو) پسر «بينجان»، حمزة اصفهانى (ص ١٠٩)
«نوشجان» (قس: مسعودي، مروج، ٢/٦٢)، بيرونى (همانجا) «انوشجان» و مسعودي (
مروج، ٢/٦٣) «خرزاد» (قس: حمزة اصفهانى، همانجا) آوردهاند. بر پاية نوشتة
مسعودي او تنها ٦ ماه فرمان راند.
٥. نام پنجمين فرمانروا در تاريخ طبري (١/٩٥٨، ١٠٤٠، ٣/٢٥٥٥) و در الكامل
(ابن اثير، ١/٤٥١) «باذان» يا «باذام» (نك: يوستى، ٥٦ ؛ نولدكه. همانجا:
منسوب به «باد» به معناي خدا) است كه واپسين فرمانروا نيز هست، اما حمزة
اصفهانى و بيرونى (همانجاها) از «مروزان» و «مرزبان» نام بردهاند.
٦. نام ششمين فرمانروا را حمزة اصفهانى و مسعودي (همانجا) «مروزان» آوردهاند
و مسعودي او را از خاندان پادشاهى ايران شمرده است.
٧. اگر از تفاوت شمار فرمانروايان ايرانى يمن بگذريم همه مآخذ دراينباره
همداستانند كه نام دو فرمانرواي واپسين به ترتيب «خره خسرو» و «باذام»
بوده است. اين خره خسرو كه همه مآخذ (به استثناي يك گزارش طبري، ١/٩٥٨؛
نك: قلقشندي، ٥/٢٥) او را پسر «مروزان» شمردهاند، در يمن زاده شد (مسعودي،
مروج، ٢/٦٣)، بنابراين بايد او را به معناي دقيق كلمه از «ابناء» دانست. او
زبان عربى را دوست مىداشت، شعر روايت مىكرد و فرهنگ پذيري او از محيط
زندگى خود به مرحلة «عرب شدگى» رسيده بود (طبري، ١/١٠٤٠). شايد از همينرو
بود كه كسري او را بركنار كرد (همو، ١/٩٥٨).
٨. دراينباره كه واپسين فرمانرواي ايرانى يمن «باذام» يا «باذان» نام
داشته است، ترديدي نمىتوان داشت، با اينهمه حمزة اصفهانى (ص ١١٠)
«داذويه» پسر هرمزد فيروز (يوستى، را واپسين فرمانرواي يمن دانسته است. اما
به نوشته ابن سعد (٥/٥٣٤، ٥٣٥) داذويه در زمان خلافت ابوبكر كارشناس نظامى
بود.
دوران فرمانروايى باذام، دوران دگرگونيهاي بنيادينى بود كه ظهور اسلام در
سراسر شبه جزيره عرب پديد آورد. در همين هنگام امپراتوري ساسانى رو به
فروپاشى نهاده بود. پس از آنكه هراكليوس، خسروپرويز را در ٦٢٨م شكست داد و
آمادة محاصرة تيسفون پايتخت ايران شد (كريستن سن، ٤٦٩)، همه چيز از هم
فروپاشيد و پيوند مرزبانان ايرانى يمن با دولت مركزي گسست. شايد اشارة
تاريخنگاران مسلمان به حالت ملوك الطوايفى يمن با اين دوران بيش از هر
هنگام ديگر راست درآيد. درپى اين دگرگونيها زمينة اسلام آوردن ابناء فراهم
آمد. طبري دو گزارش متفاوت از چگونگى مسلمان شدن ابناء به دست داده است.
بر پاية گزارش ابن اسحاق، پيامبر در ٦ق/٦٢٧م در نامهاي خسرو پرويز را به
اسلام خواند، و او از سر خشم به باذام فرمان داد تا دو تن را براي دستگيري
محمد (ص) به حجاز گسيل دارد. بدينسان بابويه و خرخره به مدينه روانه
شدند، اما در اين ميان خسرو پرويز كشته شد و پيامبر به باذام پيشنهاد كرد كه
اگر به اسلام بگرود، همچنان شاه يمن و ابناء خواهد ماند. بر پاية اين گزارش
ابناء در ٧ق/٦٢٨م مسلمان شدند (طبري، ١/١٥٧١-١٥٧٤). اما بنابر گزارش واقدي،
ابناء درپى اعزام مبلغان مسلمان به سراسر شبهجزيره در ١٠ق/٦٣١ و ٦٣٢م،
يعنى در اوج نابسامانى امپراتوري ساسانى، مسلمان شدند. اين تاريخ با توجه
به مفهوم سياسى اسلام آوردن در آن شرايط، پذيرفتنىتر مىنمايد (همو،
١/١٧٦٣).
به هر روي، پس از آنكه باذام به اسلام گرويد، پيامبر (ص) امارت سراسر يمن
را به وي وانهاد، و چون باذام درگذشت، پيامبر (ص) امارت يمن را در ميان
گروهى از ياران خويش بخش كرد، و تنها شهر صنعا را به «شهر»، پسر باذام
واگذاشت (طبري، ١/١٨٥١-١٨٥٢).
ابناء در گيرودار ارتداد و دعوي پيامبري اَسوَد عَنْسى كه از واپسين سال
زندگى پيامبر (ص) در يمن آغاز شد، جانب پيامبر اسلام و سپس خلافت را گرفتند:
پس از حجةالوداع، عَبْهَلةبن كَعب، ملقّب به اَسوَد عَنْسى و ذوالخِمار (يا
ذوالحمار) در يمن به دعوي پيامبري برخاست (يعقوبى، ٢/١٢٩) و به ياري قبيلة
مَذحِج سراسر منطقة ساحلى و همچنين بخشهايدرونى شبهجزيره تاحضرموت وطائفرا
فرمانبردار خود كرد (طبري، ١/١٧٩٥-١٧٩٦، ١٨٥٤- ١٨٥٥). پيامبر (ص) وَبَربن
يُحَنّس را نزد داذويه اصطخري، فيروز و جشيش ديلمى (ابن اثير، ٢/٣٦٧؛
جِشْنَس؛ قس: يوستى، فرستاد تا آنان را به ايستادگى در برابر اسود بخواند
(طبري، ١/١٨٥٦)، اما اسود به صنعا تاخت و در نبردي كه به شكست ابناء
انجاميد، شهربن باذام را كشت (قس: بسوي، ٣/٢٦٢) و صنعا را گرفت (طبري،
١/١٨٥٤). اسود سرانى بر قبايل گماشت و از جمله كار ابناء را به فيروز و
داذويه سپرد، اما سپس فيروز و داذويه را به چيزي نگرفت و همسر شهر دختر عموي
فيروز را به زنى ستاند و چنان به كشتار پرداخت كه حتى قيس بن عبديغوث بن
مَكْشوح مرادي، سپهسالار وي بر جان خود بيمناك شد. از اين رو داذويه و فيروز
با قيس همداستان شدند و به ترفندي اسود را كشتند (همو، ١/١٨٥٦-١٨٦٢- ١٨٦٨؛ قس:
يعقوبى، ٢/١٣٠). بدينسان آشوب سه تا چهار ماهة اسود عنسى در آخر ربيعالاول
١١ق/٦٣٢م فروخفت (طبري،١/١٨٦٨؛ بلاذري،١٠٥-١٠٧). بااينهمه، رقابتى كه پس
ازاين بر سر امارت يمن در گرفت (طبري، ١/١٨٦٣)، قيس را به دشمنى با ابناء
برانگيخت. اين رويداد زير نام ارتداد دوم يمن گزارش شده است:
چون خبر درگذشت پيامبر (ص) به صنعا رسيد، قيس ابناء را بيگانه خواند و از
قبايل عرب براي بيرون راندن آنان ياري خواست. ابوبكر براي فرونشاندن اين
آشوب فيروز را به واليگري يمن برگماشت (همو، ١/١٩٨٩) و به سران قبايل يمن
پيغام داد تا به ياري ابناء بر خيزند، اما ايشان بىطرفى گزيدند. سرانجام
قيس، داذويه را به نيرنگ كشت و به ياري ياران بازماندة اسود عَنْسى صنعا
را گرفت، اما فيروز و جشيش به بنى خِوْلان پناه بردند (همو، ١/١٩٩٠؛ ابن
اثير، ٢/٣٧٦). قيس آن گروه از ابناء را كه در صنعا مانده بودند، به خود
واگذاشت، ولى خانواده آن كسان را كه به نزد فيروز گريخته بودند، روانة
ايران كرد (طبري، ١/١٩٩٩). اما فيروز به ياري قبايل بنى عُقَيْل بن ربيعة
بن عامر بن صعصعه وعَكّ در بيرون صنعا با قيس جنگيد و او را شكست داد (همو،
١/١٩٩٣-١٩٩٤). چندي بعد نيروهاي امدادي مدينه به فرماندهى مهاجربن
ابىاميّه، قيس راگرفتند وبهنزدابوبكربردند (همو، ١/١٩٩٨). از اين پس برپاية
گزارش طبري (١/٢٠١٣) فيروز و مهاجر با هم بر يمن امارت داشتند. طبري (٣/٢٣٦٨)
فيروز مكنّى به ابوعبدالله را در ميان صحابيان پيامبر برشمرده است (ابن
سعد، ٥/٥٣٣) و نوشته است كه در خلافت عثمان درگذشت، اما برپاية نوشته
يعقوبى (٢/٢٣٤)، او در دوران معاويه چندي والى صنعا بود، و بنابر نوشتة ابن
اثير در ٥٣ق/ ٦٧٣م درگذشت (٣/٤٩٦).
وضع اجتماعى و پراكندگى جغرافيايى ابناء: دربارة وضع اجتماعى ابناء پس از
گشوده شدن يمن به دست مسلمانان آگاهيهاي پراكندهاي در مآخذ كهن مىتوان
يافت كه اندك پرتوي بر اين موضوع مىتاباند: بر پاية نوشتة مسعودي ( مروج،
٢/٥٤) يكى از شرطهاي انوشيروان با سيف بن ذي يزن آن بود كه ايرانيان
بتوانند از ميان زنان عرب همسر بگزينند، اما به عربها زن ندهند، گويى هدف از
اين شرط ايجاد نوعى جامعة شبه بسته بود؛ به هر روي حتى اگر سخن مسعودي
يكسره بىپايه باشد، باز برخى قرائن چنين نكتهاي را تأييد مىكند، مانند
حضور انبوهى از ديلميان در سپاه ايران كه ابوعبدالله محمد مقدسى (ص ٣٦٨،
٣٦٩) تعصب بيش از اندازة آنان را در همسر گزينى درون گروهى به چشم ديده
بود، همچنين واكنش تند دولت مركزي در برابر هرگونه همسانى فرهنگى مرزبانان
ايرانى با عربهاي يمن، به عنوان نمونه بركناري خرخسرهازفرمانروايىيمن
(طبري، ١/٩٥٨، ١٠٤٠). پيداست كه چنين روندي نمىتوانست ادامه يابد، و به
ويژه در پايان دوران امپراتوري ساسانى، ابناء بر اثر احساس ناتوانى و
جادماندگى، به نزديكى و همپيمانى با قبايل عرب همچون همدان و بنى خولان
گراييدند (رازي صنعانى، ٣٨؛ ابن اثير، ٢/٣٧٦).
از ميان بازارهاي موسمى مشهور عرب در دوران جاهليت، دو بازار عدن و صنعا به
دست ابناء بود. بازار عدن در ١٠ روز نخست ماه رمضان برپا مىشد، و ابناء به
شيوة شاهان حميري از بازرگانان ده يك مىگرفتند، و خود به دادوستد
نمىپرداختند. در اين بازار بازرگانان از هيچ قبيلهاي پاسداري نمىخواستند،
زيرا عدن در قلمرو پادشاهى جاي داشت و از سامانى استوار برخوردار بود.
مشهورترين كالاهاي اين بازار مشك و عطرهاي گوناگون بود (ابن حبيب، ٢٦٦؛
يعقوبى، ١/٢٧٠؛ مرزوقى، ٢/١٦٤؛ قلقشندي، ١/٤١١)، اما بازار صنعا در نيمة دوم
ماه رمضان برپا مىشد. در اين بازار نيز ابناء ده يك مىگرفتند. مشهورترين
كالاهايى كه در اين بازار خريد و فروش مىشد مهره، پوست، سرمه، پنبه،
كتان، زعفران و ديگر محصولات يمن بود (ابن حبيب، يعقوبى، مرزوقى،
همانجاها).
در دوران پس از اسلام، ابناء در ساختار اجتماعى شهر صنعا يكى از نقيبان
چهارگانه به شمار مىآمدند، و گروهى از ايشان كارهاي مسجد جامع را به عهده
داشتند (رازي صنعانى، ٣١٣). در روزگار همدانى (نيمههاي سدة ٤ق/١٠م) ستيز
ديرپاي دو اتحادية بزرگ قبيلهاي نزار و قحطان، مردم بسياري از شهرها و
روستاها را دو دسته مىكرد؛ بدينسان مردم شهر صنعا نيز به دو گروه تقسيم
شده بودند: از يك سو بنى شهاب و هواداران قحطان و از سوي ديگر ابناء و
هواداران نزار ( صفة جزيرةالعرب، ٢٣٧). برپاية نوشتة ابوالفرج اصفهانى، ابناء
در روزگار وي در گسترة جغرافيايى پهناوري پراكنده بودند و نامهايى گوناگون
داشتند: آنان را در صنعا «بنواحرا»، در يمن «ابناء»، در كوفه «احامره»، در
بصره «اساوره»، در جزيره «خضارمه»، در شام «جراجمه» مىناميدند (١٧/٣١٣).
جوهري نيز در صحاح به اين نامها اشاره كرده است (ذيل احمر، سور، خضرم،
جرجم) و نام «جرامقة» را نيز بر سياهة ابوالفرج افزوده است. از ميان اين
نامها تنها «اساوره» به گونهاي روشن دربارة ابناي يمن به كار رفته است.
با اينهمه، حتىاين نام نيز ويژةآنان نيست، زيرا خاندانهاي ايرانى ازديرباز
درعراق مىزيستند و تا سدة ٣ق/٩م در آن سامان به سر مىبردند (لسترنج، .(٣٨
از نوشتة جاحظ (١/٦٩، ٢٣٧؛ نك: طبري، ١/٨٢٧) كه جرامقه وجراجمه را در كنار
بربرها، صقالبه، قبطيها و نبطيها، «عجم» ناميده است، مىتوان دريافت كه در
اينجا واژة «عجم» (جوهري، ٤،١٤٥٤، ٥/١٨٨٦) كمتر ممكن است ايرانيان را
دربرگيرد. اين سخن را مىتوان دربارة نامهاي «احامره» يا «الحمراء» (احمر به
معناي سفيدپوست، نك: همو، ٢/٦٣٦؛ خوارزمى، ١٢١) و «خضارمه» نيز تكرار كرد.
برپاية نوشتة همدانى در صفة جزيرة العرب پراكندگى جغرافيايى ابناء در يمن در
روزگار وي چنين بوده است: گروههايى از ابناء در مِخْلاف (= استان) ذِمار (ص
٢٠٦) و صَعْدَه (ص ٢٢٤) و برخى در وادي عقار (ص ٢٢١) مىزيستند، همچنين برخى
در روستاهاي صِيحَه، مَساك، بيب الفواقم، جَوْب (ص ٢٢٠) و احتمالاً در
رَدّاع (ص ١٠١) به سر مىبردند، اما به نظر مىآيد كه بزرگترين تجمع آنان
در شهر صنعا و روستاهاي پيرامون آن بوده است. اما ابناء به تدريج چنان در
جامعة يمن ذوب شدند كه در روزگار ياقوت حموي از ابناي ساكن ذِمار جز گروهى
«ناشناخته اصل و گُم تبار» (افناء من الابناء، ياقوت، ٤/٤٣٦، ٥/٤٢٠) كسى
نمانده بود.
امروزه ديگر نه در ذمار از ابناء نشانى مىتوان يافت و نه در وادي عقار
(اكوع، ١٠٠، ٢٠٦، ٢٢١)، با اينهمه در دو روستاي «الفرس» و «ابناء» (د ٢٢
كيلومتري شمال شرقىصنعا) ازبنىحبيش [حشيش؟] خولان، و بيت بوس و بنى
بهلول و سنحان بازماندگانى از ايشان تواند بود (همو، ١٠١؛ حسين شرف الدين،
٢٧).
از ميان اين ابناء تنى چند در زمينة حديث، قرآن و تاريخ نامآور شدهاند (نك:
سمعانى، ١/١٠٠-١٠٢؛ رازي صنعانى، ٢١٥، ٢١٦، ٢٩٨، ٣٠٠، ٤٣٧)، مانند وهب بن
منبه، عطاء بن مركبوذ، ابوعبدالرحمان طاووس بن كيسان، ليث بن ابى سليم.
از ميان ايشان شاعرانى همچون ابن ابى منى (همدانى، صفة جزيرة العرب، ١٠١)
نيز برخاستند. نسبت اينان را اغلب به صورت «ابناوي» آوردهاند (رازي
صنعانى، ٢١٥؛ سمعانى، ١/١٠٠)، اما برخى نيز «بنوي» را درست دانستهاند
(جوهري، ذيل بنو؛ نك: خوارزمى، ١١٩).
مآخذ: آذرنوش، آذرتاش، راههاي نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازي. تهران،
١٣٥٤ش؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن بلخى، فارسنامه، به كوشش گ. لسترنح و
رينولد الن نيكلسون، تهران، ١٣٦٢ش؛ ابن حبيب، احمد، المحبر، به كوشش ايلزه
ليختن شتبتر، حيدرآباد، ١٣٦١ق؛ ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت،
١٩٨٣م؛ همو، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، بيروت، ١٩٧٥م؛ ابن خلكان،
وفيات؛ ابن دريد، محمد، الاشتقاق، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، بغداد،
١٩٥٨م؛ ابن سعد، الطبقات الكبري، بيروت، دارصادر؛ ابن عبدربه، احمد، العقد
الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، قاهره، ١٣٦٧ق؛ ابن فقيه، احمد، مختصر
كتاب البلدان، ليدن، ١٩٦٧م؛ ابن قتيبه، عبدالله، الشعر و الشعراء، بيروت،
١٩٦٤م؛ همو، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قاهره، ١٩٦٩م؛ ابن هشام، محمد،
السيرة النبوية، به كوشش مصطفى السقا، ابراهيم الابياري و عبدالحفيظ شلبى،
بيروت، داراحياء التراث العربى؛ ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، به كوشش على
محمد البجاوي، قاهره، ١٩٧٠م؛ ابونواس، حسن، ديوان ابى نواس، به كوشش احمد
عبدالمجيد الغزالى، بيروت، ١٩٥٣م؛ ازرقى، محمد، اخبار مكة و ماجاء فيها من
الا¸ثار، به كوشش رشدي صالح ملحس، بيروت، ١٩٨٣م؛ اعشى، ميمون، ديوان
اعشى، به كوشش فوزي عطوي، بيروت، ١٩٦٨م؛ اكوع، محمد، حاشيه بر صفة جزيرة
العرب (نك: همدانى در همين مآخذ)؛ با فقيه، محمد عبدالقادر، تاريخ اليمن
القديم، بيروت، ١٩٨٥م؛ بحتري، وليد، ديوان البحتري، به كوشش حسن اكامل
الصيرفى، قاهره، ١٩٧٣م؛ بسوي، يعقوب، المعرفة و التاريخ، به كوشش ضياء
العمري، بغداد، ١٩٧٦م؛ بشار بن برد، ديوان، به كوشش محمد طاهر بن عاشور،
قاهره، ١٩٥٠-١٩٥٧م؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان، به كوشش دخويه، ليدن،
١٩٦٣م؛ بلعمى، محمد، تاريخ، به كوشش محمد تقى بهار و محمد پروين گنابادي،
تهران، ١٣٥٣ش؛ بيرونى، ابوريحان، ساقطات الا¸ثار الباقية عن القرون الخالية،
به كوشش زاخائو، تهران، ١٩٦٩م؛ بيهقى، احمد، دلايل النبوة، بيروت، ١٩٨٥م؛
پيگولوسكايا، ن.، شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان، ترجمة عنايت
الله رضا، تهران، ١٣٦٧ش؛ همو، العرب على حدود بيزنطة و ايران، ترجمه به
عربى صلاحالدين عثمان هاشم، كويت، ١٩٨٥م؛ ثعالبى، ابو منصور، تاريخ غرر
السير (غرر اخبار مسلوك الفرس و سيرهم)، به كوشش زوتنبرگ، تهران، ١٩٦٣م؛
جاحظ، ابوعثمان عمرو، البيان و التبيين، به كوشش حسن السندوبى، قاهره،
١٩٣٢م؛ جوهري، ابونصر اسماعيل، صحاح، قاهره، ١٩٥٦م؛ حتى، فيليپ، تاريخ
عرب، ترجمة ابوالقاسم پاينده، تهران، ١٣٤٤ش؛ حسين شرف الدين، احمد، تاريخ
اليمن الثقافى، قاهره، ١٩٦٧م؛ حمزة اصفهانى، حمزه، تاريخ سنى ملوك الارض
و الانبياء، بيروت، دارمكتبة الحياة؛ خوارزمى، محمد، كتاب مفاتيح العلوم، به
كوشش فان فلوتن، دينوري، ابو حنيفه احمد، كتاب اخبار الطوال، به كوشش
عبدالمنعم عامر و جمالالدين الشيال، بغداد، ١٩٥٩م؛ رازي صنعانى، احمد،
تاريخ مدينة صنعاء، به كوشش حسين عبدالله العمري و عبدالجبار ذكار، صنعاء،
١٩٧٤م؛ سالم، سيدالعزيز، تاريخ العرب فى عصر الجاهلية، بيروت، ١٩٧١م؛
سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش عبدالرحمان بن يحيى، حيدرآباد دكن،
١٩٦٢م؛ سهيلى، الروض الانف، به كوشش عبدالرحمان الوكيل، قاهره، ١٩٦٧م؛
طبري، تاريخ؛ على، جواد، المفصل فى تاريخ العرب، قبل الاسلام، بيروت،
بغداد، ١٩٧٨م؛ فردوسى، ابوالقاسم، شاهنامه، تهران، بروخيم؛ قلقشندي،
ابوالعباس احمد، صبح الاعشى، قاهره، ١٩٦٣م؛ كريستن سن، آرتور، ايران در
زمان ساسانيان، ترجمة رشيد ياسمى، تهران، ١٣٤٥ش؛ كولسنيكف، آ. اي.، ايران
در آستانة يورش تازيان، ترجمه محمد رفيق يحيايى، تهران، ١٣٥٥ش؛ كيا، صادق،
آريامهر، تهران، ١٣٤٦ش؛ مجمل التواريخ والقصص، به كوشش محمد تقى بهار،
تهران، ١٣١٨ش؛ مرزوقى اصفهانى، ابوعلى، الازمنة و الامكنة، حيدرآباد دكن،
١٣٣٢ق؛ مسعودي، على، التنبيه و الاشراف، ليدن، ١٨٩٣م؛ همو، مروج الذهب،
بيروت، ١٩٦٥م؛ مقدسى، ابو عبدالله محمد، احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم،
ليدن، ١٩٠٦م؛ مقدسى، مطهر، البده و التاريخ، به كوشش كلمان هوار، پاريس،
١٩٠٣م؛ مهيار ديلمى. ديوان، قاهره، ١٩٢٥-١٩٣١م؛ نولدكه، تئودور، تاريخ
ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ترجمه عباس زرياب خوئى، تهران، ١٣٥٨ش؛
نويري، شهاب الدين احمد، نهاية الارب فى فتون الادب، قاهره، ١٩٤٩م؛ وهب
بن منبه، التيجان فى ملوك حمير، صنعا، ١٩٧٩م؛ همدانى، حسن، الاكليل، به
كوشش انستاس ماري كملى، بغداد، ١٩٣١م؛ همو، صفة جزيرة العرب، به كوشش محمد
بن على اكوع، سنعا، بيروت، ١٩٨٣م؛ ياقوت، بلدان؛ يعقوبى، احمد، تاريخ،
بيروت، دارصادر؛ نيز:
Fell, Winand, Die Christenuerfolgung in S O darabien und die himjarisch L
thiopischen Kriege nach abessinischer Ueberlieferung in ZDMG. ١٨٨١; Justi,
Ferdinand, Iranisches Namenbrch, Hildesheim, ١٩٦٣; Le Strange, G., The Lands of
the Eastem Caliphate, London, ١٩٦٦; Marquart, J., Er ? n l ahr, Berlin, ١٩٠١;
Procopius, History of the wars, London, ١٩٥٤. كاظم برگ نيسى
تايپ مجدد و ن * ١ * ز
ن * ٢ * ز