دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٧٦٤
| ابله جلد: ٢ شماره مقاله:٧٦٤ |
اُبُلّه، شهري باستانى در كنار رود دجله و در شمال نهر بزرگ اُبُلّه. به
قول ابن خرداد به فاصلة آن تا شهر بصره ٤ و تا شهرها اهواز ٣١، واسط ٥٤ و
بغداد ١٠٤ فرسنگ (ص ١٩٤) و به گفتة مقدسى در يك منزلى خوزيه (حويزه) بوده
است (ص ١٣٥). مورخان و جغرافى دانان اسلامى ابله را به اسامى مختلفى ياد
كردهاند: ابن قتيبه آن را «طِخْفَه» ناميده ( ادب الكاتب، ٣٣١) و طبري آن
را «فرج الهند» نوشته است (١/٢٠١٦، ٢٠٢١). برخى براي آن ريشهاي نبطى
(آرامى) عنوان كرده و ظاهراً بر اساس افسانهاي آن را ماْخوذ از نام زنى
به نام «هُوبَى» دانستهاند كه گويا در آنجا مىزيسته است، براساس اين
افسانه كسانى كه در اين مكان به كار اشتغال داشتند، شب هنگام ابزارهاي
خود را نزد زنى به نام «هوبى» مىگذاشتند. پس چون زن درگذشت، گفتند «هوبى
لى» يعنى هوبى مرد و ابله چنين ناميده شد (بكري، ١/٩٨) و يا گفتند
«هوبالَتّا» يعنى هوبى رفته است (جواليقى، ١٦) و يا گفتند «هُوبُ لاّكا)
يعنى هوب اينجا نيست، پس فارسيان آن را «هوبُلَّت» تلفظ كردند و در زبان
عربى به شكل «اُبّله» در آمد (ياقوت، ١/٧٧). اما محققان جديد بر اساس روايت
پريپلوس ماريس اريترائى١ گفتهاند كه ممكن است ابله همان اپولوگو امپريون٢
يونانى باشد كه در نزديكى ساحل قرار داشته است ( دائرة المعارف الاسلاميه )
و لسترنج تصريح كرده است كه ابله همان ايولوگوس٣ يونانى است (ص ٣٤، ٦٨).
ابن خردادبه (ص ٧) اُبُلّه را با دست ميسان (دشت ميشان) يكى شمرده و
ياقوت (٢/٤٥٥) آن را مركز همين ناحيه دانسته است، در حالى كه دشت ميشان
در ساحل شرقى دجله قرار دارد و ابله در ساحل غربى آن بود است ( دانشنامه
). لسترنج و به پيروي از او ديگران گفتهاند كه بصرة جديد در جايگاه ابله
بنيان نهاده شده است (ص ٦٨)، اما هيچ دليل مستندي در دست نيست كه اين
نظريه را تأييد كند، جز اينكه بعضى به استناد وجود ناحيهاي به نام
«العَشّار» در بصرة امروزي احتمال دادهاند كه چون در ابلّه ناحيهاي به
نام مشهد العَشّار وجود داشته است، شايد العشار بصره همان مشهد العشار ابله
باشد. اين نظر به دو دليل مردود است: نخست آنكه به تصريح همة مورخان و
جغرافىدانان بصره در ٤ فرسخى ابله بنا شده بود و تا قرن ٨ق/١٤م بصره و
ابله هر دو جدا از هم وجود داشتند و هيچ دليلى در دست نيست كه بصره بر
خرابههاي ابله ساخته شده باشد. ديگر آنكه ناحيهاي كه در ابله بود، مشهد
العشار ناميده مىشد نه عشار. بر اساس تحقيقات فؤاد افرام، مشهد العشار نيز
همراه با خود ابله از ميان رفته است ( بستانى ف، ٢/٢٧٤-٢٧٦).
سابقة تاريخى: بر اساس منابع اسلامى سابقة تاريخى شهر ابله به هزارة دوم
پيش از ميلاد باز مىگردد. براساس برخى روايات، همان قريهايست كه موسى و
خضر (ع) در آخرين مرحلة همراهى، از آن گذشتند (حميري، ٨). ابن خلدون از حملة
بختنَصَّر (نَبوكَدْ نَصَّر) از پادشاهان بنى اسرائيل، به عربها كه در جزيرة
العرب و ميان ايله و ابله اتفاق افتاده خبر داده است (٣(١)/٣٢٢، ٤٩٥).
گرديزي بناي شهر ابله را به اردشير درازدست (٤٦٦-٤٢٤ق م) نسبت داده و نام
آن را بهمن اردشير خُرّه ذكر كرده است (ص ١٥)، اما در بعضى منابع بناي شهر
را به اردشير بابكان مؤسس سلسلة ساسانيان (٢٢٤-٢٤١م) نسبت دادهاند (ابن
قتيبه، المعارف، ٦٥٤؛ ابن فقيه، ١٩٨). به نوشتة دينوري، وَهْرِز، يكى از
سرداران انوشيروان، در حدود ٥٧٠م براي جنگيدن با حبشيان و راندن آنان از
يمن با سپاه خويش از اين بندر سوار بر كشتى شد و به يمن رفت (ص ٦٤) و به
گفتة طبري پادشاهان ايران براي دفاع در برابر هجوم اعراب صحرانشين به
مرزهاي كشور ٥٠٠ تن سوار با تجهيزات جنگى در اين شهر نگاه مىداشتند
(١/٢٣٨٤). به گفتة ابن سعد، سنان بن مالك (پدر صُهَيب رومى از ياران پيامبر
اسلام (ص) و به روايتى برادرش، از جانب كسري به فرمانداري ابله منصوب
شده بود (٣/٢٢٦). روايت ابن سعد، با سخن ابن عبدربه (٣/٣١٠) كه اين انتصاب
را از سوي نعمان بن منذر، فرمانرواي حيره دانسته، منافات ندارد، زيرا حاكم
حيره خود از جانب شاه ايران منصوب مىشده است (نك: ابن اثير، ١/٤٨٣- ٤٨٨).
پس از ظهور اسلام و در دوران خلفاي راشدين اين شهر به دست مسلمانان فتح
شد. اختلاف است كه چه كسى فاتح اين شهر بوده است. در يك روايت فتح شهر
در ١٢ق/٦٣٣م و در زمان ابوبكر بن ابى قُحافه نخستين خليفة مسلمانان و به
دست خالد بن وليد (د ٢١ق/٦٤١م) رخ داده است (ابن سعد، ٧/٧٥-٧٦؛ شباب،
١/١٠٠، ١١٤)، اما در روايتى ديگر، شهر در ١٤ق/٦٣٥م و در خلافت عمر بن خطاب،
خليفة دوم و به دست عُتبة بن غزوان فتح شده است (همو، ١/١١٣، ١١٥؛ بلاذري،
٣٣١). به نظر مىرسد كه ابله دو بار توسط مسلمانان فتح شده باشد، زيرا بر
اساس روايت اول ابوبكر به خالد بن وليد دستور داد كه در حمله به عراق
نخست از ابله آغاز كند (ابن اثير، ٢/٣٨٤) و در روايت دوم آمده است كه عُتبة
پس از فتح ابله نامهاي به عمر بن خطاب نوشت و در آن نامه از موقعيت
مهم بازرگانى و بندرگاه بودن ابله براي كشتيهايى كه از هندوچين و عمان و
بحرين مىآيند سخن به ميان آورد (بلاذري، ٢٣٧). با اين حال، طبري با اشاره
به اختلاف مورخان و نقل هر دو قول در باب فتح ابله، قول دوم را ظاهراً
ترجيح داده است (١/٢٠٢٥، ٢٠٢٦). در فتح ابله بر اساس روايات اسلامى ٧٠ تن
از مسلمانان شهيد شدند كه در مكان شهادت آنان مسجد ابله ساخته شد. از پيامبر
اسلام روايت كردهاند كه از شهداي ابله خبر داده و مقام آنان را با شهداي
بدر يكى دانسته است (شباب، ١/١١٥). در اين جنگ مسلمانان غنائم بسياري به
دست آوردند (طبري، ١/٢٣٨٤).
پس از فتح ابله عمر بن خطاب نخست عثمان بن ابى العاص بن بشر ثقفى (ابن
سعد، ٧/٤٠) و سپس كِلاب بن اُمَيّة بن اسكر بن عبدالله را به فرمانداري آن
منصوب كرد (ابوالفرج، ١٨/١٥٦). اَنَس بن سيرين، برادر محمد بن سيرين
خوابگزار معروف، يكى ديگر از فرمانداري است كه در زمان ابن زبير (د ٧٣ق -
٦٩٢م) به حكومت اين شهر انتخاب گرديد. ابوالمليح عامر بن اُسامة بن عمير
هُذَلى (د ١١٢ق/٧٣٠م) نيز بر اين شهر حكومت كرده است (ابن سعد، ٧/٢٠٧، ٢١٩،
٢٢٠).
ابله دوبار در فتنة ١٤ سالة صاحب الزنج (على بن محمد بن احمد علوي) دستخوش
تاخت و تاز و كشتار زنگيان قرار گرفت: نخست در زمان سوّار بن عبدالله قاضى
(د ٢٤٥ق/٥٨٩م) كه مردم شهر كشتار شدند (جاحظ، ١/١٩٥) و بار ديگر در ٢٥٥ق/٨٦٨م
كه صاحب الزنج بر بصره و ابله و ديگر نقاط عراق مسلط شد. در اين بار به
نوشتة يعقوبى صاحب الزنج پس از تصرف شهر، آن را به آتش كشيد و مردم آن را
قتلعام كرد (٢/٥٠٧). خليفه عباسى، المعتمد على الله (د ٢٥٦ق/ ٨٦٩م) نخست
سعيد بن صالح را به جنگ صاحب الزنج فرستاد (يعقوبى، همانجا)، سپس جعلان
ترك همراه با ابوالاحوص باهلى را كه به فرمانداري اُبله انتخاب شده بود،
به جنگ وي اعزام كرد (ابن اثير، ٧/٢١٥) و پس از وي المولّد از جانب معتمد
به جنگ او به ابله رفت (همو، ٧/٢٤٦)، تا اينكه ابواحمد الموفق بالله براي
جنگ با صاحب الزنج به ابله وارد شد و صاحب الزنج شكست خورد و كشته شد
(همو، ٧/٤٠٢- ٤٠٥). در ٣٢٥ق/٩٣٦م ابو عبدالله بَريدي و برادران وي بر ابله
مسلط شدند (ابوعلى مسكويه، ٥/٣٧٢-٣٧٣) و در ٣٣١ق/٩٤٢م يوسف بن وجيه حاكم
عمان فرزندان بريدي را شكست داد و بر آنجا مسلط گرديد (همو، ٦/٤٦؛ همدانى،
١/١٣٥). در ٣٤٠ق/٩٥١م ابومحمدمهلبى وزير خليفة عباسى در ابله با حاكم عمان
به جنگ پرداخت، اما شكست خورد ( العيون و الحدائق، ٤(٢)/١٩٢). اصطخري (د
٣٤٦ق) ابله را شهري كوچك، اما آباد و پر نعمت دانسته كه به دجله محدود
مىشده است (ص ٨١).
در ٣٥٦ق/٩٦٦م معزالدوله ديلمى (د حدود ٣٥٦ق) براي جنگ با عمران بن شاهين
به واسط و سپس به ابله رفت و در آنجا سپاهى تجهيز كرد و به عمان فرستاد
(ابن اثير، ٨/٥٦٨، ٥٧٣). مقدسى (د ٣٨٠ق/ ٩٩٠م) آن را شهري بر كنارة دجله و
در دهانة نهر بصره كه در شمال آن قرار داشته توصيف كردهكهداراي
مسجدجامعبزرگى بودهاست (ص١١٨). در ٣٩٤ق/١٠٠٣م ابو العباس بن واصل در شهر
ابله با ابوسعيد بن ماكولا به جنگ پرداخت و او را منهزم كرد (ابن اثير،
٩/١٠٨). در ٤٢٥ق/١٠٣٣م جلال الدوله ديلمى بر بصره و نواحى آن مستولى شد،
اما ابوالقاسم ظهيرالدين برادر زن بختيار ديلمى برادر جلالالدوله كه والى
ابله بود، با او به جنگ پرداخت و خود به ابوكاليجار كه از مخالفان جلال
الدوله بود، پيوست (همو، ٩/٤٣٠-٤٣١).
اين شهر تا اوايل قرن ٥ق/١١م رونق بسيار داشته و ناصر خسرو از كاخها،
بازارها، مساجد، كاروانسراها و آبادانى آن سخن گفته و تصريح كرده است كه او
خود اين شهر را ديده است. وي ابله را داراي دو قسمت شمالى و جنوبى دانسته
است (ص ١٥٩). كامل ترين توصيف ابله را قزوينى بدين شرح به دست داده
است: شهر داراي دو قسمت شرقى و غربى است. قسمت شرقى كه در قديم به
«شاطى عثمان» (عثمان بن ابان بن عثمان بن عفان) معروف بوده، اكنون
ناحيهاي است آباد و پر درخت بر كنار دجله با نهرها و باغها و بستانها كه
نهرهايش از دجله سرچشمه مىگيرد ولى قسمت غربى ويران شده است، با اين
حال بناي معروف به مشهد العشار، مشرف بر دجله، بر جاي مانده است... (ص
٢٨٦-٢٨٧). ابن بطوطه (د ٧٥٦ق/١٣٥٥م) ظاهراً آخرين فردي است كه مشاهدات خود
را دربارة ابله مىنويسد. وي در قرن ٨ق/١٤م از اين شهر گذشته و آن را
قريهاي كوچك دانسته است (ص ١٨٩). از اواخر قرن ٨ق/١٤م به بعد ديگر سخنى
دربارة ابله ديده نمىشود و آنچه در كتابها دربارة آن آمده، نقل گفتههاي
پيشينيان است. به نظر مىرسد كه ابله از اين تاريخ به كلى از ميان رفته
و جز نامى از آن باقى نمانده بوده است (لسترنج، ٦٨).
اين شهر در روزگاران كهن يكى از بنادر مهم تجاري و بازرگانى و اقتصادي به
شمار مىرفته است و كشتيهاي بازرگانى از چين، هند، عمان و بحرين به اين
بندرگاه مىآمدند و لنگر مىانداختند (بلاذري، ٣٣٧). به گفتة ابن فقيه همدانى
بازرگانان يهودي كه «راهدانيه» ناميده مىشدند و به زبانهاي فارسى، رومى،
عربى و فرنگى سخن مىگفتند، كالاهاي بازرگانى خود را كه عبارت بود از مُشك
و عود و جز آنها از فرنگستان با كشتى به انطاكيه و سپس به بغداد و از آنجا
به اُبُله مىآوردند و در آنجا به فروش مىرساندند (ص ٢٧٠). به روايت
پريپلوس اين شهر (آپولوگوس) يك بازار پارسى (پارتى) بوده و از آنجا مرواريد
و پارچههاي ارغوانى، مى، خرما، زر و برده به يمن صادر مىشده (حورانى،
١٨). پارچههاي كتان نيز در آنجا بافته مىشد (مقدسى، ١٢٨). ابله با هند داد و
ستد تجاري داشته است (حورانى، ١٩). كارگاه كشتى سازي آن نيز از شهرت
برخوردار بوده است ( دائرة المعارف الاسلامية ). با رونق گرفتن شهر بصره از
اهميت ابله كاسته شد تا جايى كه رفته رفته رو به ويرانى گذاشت و سرانجام
از ميان رفت.
نهر ابله يكى از دلائل اشتهار شهر ابله در سدههاي ميانه است. اين نهر
نخست به دستور زياد بن ربيع حارثى و يا زياد بن ابى سفيان در ٣٠ق/٦٥٠م تا
نزديكى كوهى نزديك ابله حفر شده (شباب، ١/١٧٥)، اما ابن قتيبه، عبدالله
بن عامر را نخستين كسى مىداند كه دستور حفر نهر ابله را داده است (
المعارف، ٣٢١). در بعضى منابع آمده است كه حفر آن در زمان خلافت عمر بن
خطاب آغاز شد و در دورة خلافت عثمان بن عفان به پايان رسيد (حميري، ٨).
اصطخري طول نهر ابله را ٤ فرسخ نوشته و گفته است كه در حاشية اين نهر از
دو سوي كوشكها و بوستانهاي به هم پيوسته است (ص ٨١) و مقدسى منشأ دو نهر
ابله و مَعْقِل را رود دجله دانسته (ص ١١٧) كه در بصره به هم مىپيوندند
(ناصر خسرو، ١٥٩). در قرن ٨ق/١٤م مستوفى تنها از اين نهر ياد كرده و نامى از
شهر ابله به ميان نياورده است (ص ٣٨).
اغلب نويسندگان قديم از جمله ابن فقيه همدانى (ص ١٠٤) نهر ابله را به
نقل از اصمعى يكى از بهشتهاي سه گانة دنيا به شمار آوردهاند (قس: قزوينى،
٢٨٦).
شخصيتهاي منسوب به ابله: دانشمندان و محدثان بسياري از اين شهر برخاستهاند
و يا به اين شهر منسوبند، از آن جملهاند: ابوهاشم كثير بن سليم اُبُلّى
محدث، ابو محمد شيبان بن ابى شيبه اُبُلى محدث، ابوالحسن احمد بن حسن بن
ابان مُضَري ابلى محدث، ابوبكر احمد بن محمد بن فضل قيسى اُبُلّى، ابو
عبدالله محمد بن على بن اسماعيل بن فضل اُبُلّى (سمعانى، ١/٩٨-٩٩)، حفص
ابن عمر بن اسماعيل ابلى محدث و اسماعيل بن حفص ابوبكر ابلى (ياقوت،
١/٧٨).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن بطوطه، محمد، رحله، بيروت، ١٩٦٤م؛ ابن
خردادبه، عبيدالله، المسالك و الممالك، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٨٩م؛ ابن
خلدون، تاريخ، بيروت، ١٩٥٦م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري، به كوشش
احسان عباس، بيروت، ١٩٦٨م؛ ابن عبدريه، احمد، العقد الفريد، به كوشش
عبدالمجيد الترحينى، بيروت، ١٤٠٤ق؛ ابن فقيه همدانى، احمد، مختصر البلدان،
به كوشش يان دخويه، ليدن، ١٨٨٥م؛ ابن قتيبه، عبدالله، ادب الكاتب، به
كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٨٢ق؛ همو، المعارف، به كوشش ثروت
عكاشه، قاهره، ١٣٨٨ق؛ ابوعلى مسكويه، احمد، تجارب الامم، به كوشش، ه ف.
آمد روز، قاهره، ١٣٣٢ق؛ ابوالفرج اصفهانى، على، الاغانى، بيروت، دارالفكر؛
اصطخري، ابراهيم، مسالك الممالك، به كوشش يان دخويه، ليدن، ١٨٩٤م؛
بستانى ف؛ بكري، عبدالله، معجم ما استعجم، به كوشش مصطفى السقا، قاهره،
١٣٦٤ق؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان، به كوشش رضوان محمد رضوان، بيروت،
١٣٩٨ق؛ جاحظ، عمرو، رسائل، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٤ق؛
جواليقى، ابومنصور، المعرب، به كوشش احمد محمد شاكر، قاهره، ١٣٩٠؛ حميري،
محمد، الروض المعطار، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٨٠م؛ حورانى، جرج ف.،
دريانوردي عرب در درياي هند، ترجمة محمد مقدم، تهران، ١٣٣٨ش؛ دائرة المعارف
الاسلامية؛ دينوري، ابو حنيفه، اخبار الطوال، به كوشش عبدالمنهم عامر و جمال
الدين الشيال، قاهره، ١٩٦٠م؛ سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش
عبدالرحمان بن يحيى المعلمى اليمانى، حيدرآباد دكن، ١٣٨٢ق؛ شباب، خليفه،
تاريخ، به كوشش سهيل زكار، قاهره، ١٣٨٧ق؛ طبري، تاريخ؛ العيون و الحدائق
به كوشش عبدالمنعم داوود، نجف، ١٣٩٢ق؛ قزوين، زكريا، آثار البلاد، بيروت،
١٣٨٠ق؛ گرديزي، عبدالحى، زين الاخبار، به كوشش عبدالحى حبيبى، تهران،
١٣٤٧ش؛ لسترنج، گ، بلدان الخلافة الشرقية، ترجمة بشير فرنسيس و كوركيس عواد،
بيروت، ١٤٠٥ق؛ مستوفى، حمدالله، نزهة القلوب، به كوشش گ. لسترنج، ليدن،
١٣٣١ق/ ١٩١٣م؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، به كوشش يان دخويه، ليدن،
١٩٠٦م؛ ناصر خسرو، ابومعين، سفرنامه، به كوشش محمد دبير سياقى، تهران،
١٣٥٤ش؛ همدانى، محمد، تكلمة تاريخ الطبري، به كوشش آلبرت يوسف كنعان،
بيروت ١٦٩١م؛ ياقوت، بلدان، بيروت، ١٣٧٤ق؛ يعقوبى، احمد، تاريخ، بيروت،
دارصادر.
على رفيعى
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا