دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٣٩
| ابراهيمبن احم اغلبی جلد: ٢ شماره مقاله:٦٣٩ |
اِبْراهیمِ بْنِ اَحْمَدِ اَغْلَبی، ابواسحاق ابراهیم بن احمدبن محمد ابنراغب (حک
٢٦١-٢٨٩ق/٨٧٥-٩٠٢م) معروف به ابراهیم اصغر، یکی از معروفترین امیران اغلبی و نهمین
فرمانروا و از این خاندان. از دوران کودکی و نوجوانی او آگاهیی در دست نیست. در
روزگار فرمانروایی برادرش ابوعبداللـه، معروف به ابوالغرانیق، والی قیروان بود (این
عذاری، ١/١١٠) و چون ابوالغرانیق پسر خردسال خود ابوعقال را به ولایتعهدی برگزید،
در حضور بزرگان بنیاغلب و قاضیان ثیروان، ابراهیم را به نیابت از پسرش منصوب کرد
(ابن خلدون، ٤/٢٠٣) و او را سوگندها داد که به مخالفت با ابوعقال برنخیزد (ابن
ابار، ١/١٧١). چون ابوالغرانیق درگذشت (٢٦١ق)، قیروانیان حکومت ابوعقال را
نپذیرفتند و به ابراهیم پیشنهاد کردند که رشتۀ کارها را خود به استقلال دردست گیرد.
ابراهیم در آغاز نپذیرفت و یادآور شد که نسبت به برادرزادهاش سوگند وفاداری یاد
کرده است، ولی سرانجام در اثر اصرار مردم که ظاهراً شیفتۀ رفتار و دادگستری او
بودند (ابن خلدون، ٤/٢٠٣)، پیشنهاد حکومت را پذیرفت و امیران و بزرگان افریقیه با
او بیعت کردند (ابن عذاری، ١/١١٠؛ العیون، ٤(١)/٨٠).
در نخستین سالهای حکومت او از وقایع مهمی یاد نشده و به نظر میرسد که امیر اغلبی
با آرامش به ادارۀ امور کشور مشغول بوده است، اما کوششهای اغلبیان برای تسخیر سراسر
سیسیل که بخشی از آن را قبلاً به تصرف درآورده بودند، ادامه یافت. در پی این
کوششها، در ٢٦٤ق/٨٧٨م محاصرۀ سیراکوز (سرقوسه)، یکی از بزرگترین شهرهای سیسیل که
از سالیان پیش توسط اغلبیان آغاز شده بود، به وسیلۀ جعفربن محمد، امیر منصوب از سوی
ابراهیم بر سیسیل، تشدید شد و در ١٤ رمضان (٢٠ مه) همان سال شهر سقوط کرد (ابن
اثیر، ٧/٣٢٠) و ابوعیسی بن محمدبن قُرهُب سردار مسلمانان پس از غارت و قتل عام،
دژهای شهر را ویران ساخت (عزیز احمد، ٢٤)، اما جعفربن محمد امیر سیسیل در همان سال
با توطئۀ دو تن از امیرزادگان اغلبی و غلامان خود کشته شد و جانشین او حسین (حسن؟)
بن ریاح کوشید تا تائورمینا (طبرمین) را تسخیر کند (٢٦٥ق) ولی توفیق نیافت (ابن
عذاری، ١/١١٠، ١١١). در ٢٦٦ق (قس: ابن اثیر، ٧/٣٢٤)، حکومت ابراهیم برای
نخستینبار، آن هم از سوی قدرتی خارجی مورد تهدید واقع شد: عباس بن احمدبن طولون در
پی گریز از مقابل پدرش امیر مصر، به بَرْقه رفت و از آنجا به ابراهیم بن احمد خبر
داد که خلیفه المعتمد او را به حکومت افریقیه گمارده است. وی سپس بدان سوی عزیمت
کرد و در لَبْده فرود آمد و با وجود مهماننوازی مردم، دست به قتل و غارت گشود.
ابراهیم بن اغلب نیز غلام خود بلاغ را با سپاه نزد محمدبن قُرْهُب عامل طرابلس
فرستاد تا به یاری او بر ابن طولون بتازد. از سوی دیگر مردم لبده به الیاس بن منصور
نفوسی اباضی مذهب پناه بردند. الیاس نیز به جبهۀ متحد بلاغ و ابن قرهب پیوست (ابن
اثیر، ٧/٣٢٤) در جنگی که درگرفت، عباس طولونی شکست خورد و به برقه گریخت (کندی،
٢٢٢، ٢٢٣). به گفتۀ ابن ابیالضیاف (١/١٤٢)، ابن طولون نخست (احمد؟) بن قرهب را
شکست داد و او را تا طرابلس تعقیب کرد و شهر را به محاصره گرفت، اما ابن منصور
(ابومنصور؟) امیر نفوسه به آن سوی تاخت و مهاجمان را درهم شکست. ابراهیم بن اغلب
هنگامی به صحنۀ پیکار رسید که ابن طولون گریخته بود.
ظاهراً پس از این واقعه و شاید پس از قحطی بزرگ ٢٦٦ق در افریقیه (ابن عذاری،
١/١١١)، خلق و خوی ابراهیم رو به دگرگونی نهاد وا ندک اندک به یکی از مال دوستترین
و ستمکارترین امیران روزگار بدل گشت. چنانکه در ٢٦٨ق/٨٨١م به قتل عام مردم زاب که
احتمالاً از سیاست ستمگرانۀ او اظهار ناخشنودی کرده بودند، دست زد و کشتگان را در
گورهای دسته جمعی مدفون ساخت (ابن اثیر، ٧/٣٧٠؛ ابن عذاری، ١/١١٣). در سیسیل، امیر
حسن بن عباس در ٢٦٧ق به سوی کاتانیا (قطانیه) و تائورمینا پیشروی کرد، ولی در
کالتاوتورو (قلعۀ ابوثور) شکست خورد و سال بعد از امارت عزل شد (ابن اثیر، ٧/٣٦١،
٣٧٠). جانشین او محمدبن فضل، در سالهای ٢٦٩-٢٧٠ق حملات مجددی بر کاتانیا و
تائورمینا و رامتا (رمطه) تدارک دید، ولی بهرغم کشتن بسیاری از رومیان توفیق
چندانی نیافت (همو، ٧/٣٩٨). حکمران بعدی سوادهبن محمدبن خفاجه در ٢٧٣ق/٨٨٦م درگیر
نزاع میان اعراب و بربرهای سیسیل شد و اگرچه با فشار شورشیان به افریقا بازگشت، ولی
دوباره با لشکری که ابراهیم به او داده بود، به سرکوب شورشیان پرداخت. با این همه
نتوانست آتش نزاع و شورش را به کلی خاموش سازد (عزیز احمد، ٢٤، ٢٥).
یکی از مهمترین رویدادهای روزگار ابراهیم، شورش معروف به «الدَّراهِم» بود که امیر
اغلبی را در معرض خطر جدی قرار داد. وی در ٢٧٥ق مسکوکات کمعیار (قِطَع) را از
جریان انداخت و به جای آن درهم و دینارهای جدید ضرب کرد. عامۀ مردم سر به شورش
برداشتند و دکانها را بستند و گروهی به رَقّاده محل اقامت امیر رفتند. ابراهیم نیز
آنها را در جامع رقاده حبس کرد و وزیر خود ابوعبداللـه بن ابی اسحاق را برای آرام
ساختن قیروانیان گسیل داشت. چون وزیر کاری از پیش نبرد، ابراهیم خود به قیروان رفت
و با اعتماد به نفس و خونسردی شگفتی، آرامش پدید آورد و زندانیان جامع را نیز آزاد
ساخت (ابن عذاری، ١/١١٤).
گفتهاند که در همین سال، قاضی عبداللـه بن طالب که امیر را به سبب ستمگریهایش
تکفیر کرده بود، معزول شد و ابن اغلب پس از آنکه او را به کمک قاضیان دیگر
بیاعتبار ساخت، به زندان افکند تا همانجا درگذشت (قاضی عیاض، ٣/٢٠٧-٢١١) و به قولی
گفت تا او را کشتند (ابن عذاری، ١/١١٥). همچنین در ٢٧٦ق/٨٨٩م کاتب خود محمدبن حیون،
معروف به ابن البریدی (ابن ابیالضیاف، ١/١٤٤-١٤٥؛ القدیدی) را به زندان افکند و در
برابر شکایت کاتب، دستور داد او را در تابوت نهادند تا از گرسنگی و تشنگی هلاک شود
(ابن عذاری، ١/١١٥؛ قس: فروخ، ٤/١٣٩). سال بعد نیز حاجب خود نصربن صمصامه را گردن
زد (ابن عذاری، ١/١١٥؛ قس: العیون، ٤(١)/١٤٧). در ٢٧٨ق پس از آنکه دست به کشتار
بزرگی از مردم زد (ابن ابیالضیاف، ١/١٤٣)، سوادۀ نصرانی را به پذیرش اسلام و در
دست گرفتن دیوان خراج فرا خواند و چون او نپذیرفت، گفت تا به قتلش رساندند و به
دارش آویختند (ابن عذاری، ١/١١٦). همچنین در ٢٧٩ق که براساس پیشگویی منجمان خود را
در معرض سوءقصد غلامان خاصه «صقالبه» میپنداشت، بسیاری از آنان را به قتل آورد و
سودانیان را به جایشان برگماشت، ولی مدتی بعد آنان را نیز از دم تیغ گذراند
(العیون، ٤(١)/١٣٢، ١٣٣؛ ابن عذاری، ١/١١٦). سال بعد دستور قتل عام «نکری»ها ــ
فرقهای از خوارج ــ را در رقاده صادر کرد (العیون، ٤(١)/١٤٦، ١٤٧). همچنین ٧٠٠ تن
از جنگاوران دژ بلزمه (غرب قیروان) را به سبب باز پس ندادن شخصی به نام کریمبن
دمرزور که از زندان ابراهیم گریخته بود، به قتل آورد (ابن عذاری، همانجا؛ اقبال،
٢٢٥). این کار به گفتۀ ابن عذاری (١/١١٧) یکی از بزرگترین خطاهای سیاسی ابراهیم
بود که زمینه را برای تضعیف سلطۀ او آماده ساخت. زیرا اهالی بلزمه از اعراب قیس،
خویشاوندان بنیاغلب، بودند و بنی کتامه را که با اغلبیان مخالفت میورزیدند، دشمن
میداشتند و درواقع سدی بودند در برابر آنان. در ٢٨٠ق شهرهایی چون تونس و الجزیره و
اربس و باجه و قموده در برابر ستمگریهای ابراهیم سر به شورش برداشتند و افریقیه به
آتشی سوزان بر ضد امیر تبدیل شد و همهجا را شورش فرا گرفت. چنین مینماید که
نخستینبار تونسیان قیام کردند (ابن عذاری، همانجا) و ابراهیم کسانی را به سرکوب
مردم فرستاد تا شورش خاموش شد (٢٨١ق/٨٩٤م). گویا قاضی ابوشجره عمروبن شجره در همین
واقعه کشته شد. به قولی او را به رقاده بردند و در زندان به قتل رسانیدند (العیون،
٤(١)/١٤٨). گفتهاند که ابراهیم پس از آن به تونس رفت و مدتی در آنجا اقامت گزید
(ابن عذاری، ١/١٢٣)، اما مردم قموده و سپس الجزایر دست به قیام زدند و آمادۀ جنگ با
ابراهیم شدند. او نیز سردار خود میمون الحبشی یا الحشمی را به سرکوب آنان گسیل داشت
و میمون توانست آتش قیام را خاموش سازد (همو، ١/١١٧).
این چنین بود که وقتی ابوعبداللـه حسین بن احمد، داعی فاطمی معروف به الشیعی در
٢٨٠ق وارد مغرب شد و دست به فعالیت زد، بسیاری از مردم افریقیه خاصه بنی کتامه به
او پیوستند و ابوعبداللـه به تاهرت رفت و آشکارا دست به دعوت زد (اندلسی، ١(٤)/٨٩٣،
٨٩٤). موسی بن عیاش امیر میله که نتوانسته بود او را به او بسیار کمتر از آنچه بود
گزارش داد، ولی ابراهیم به فراست دریافت و ابن المعتصم منجم را نزد ابوعبداللـه
شیعی فرستاد. فرستادۀ امیر نیز در او کارگر نیفتاد و داعی از مواضع خود مبنی بر فرا
خواندن مردم به اطاعت از کتاب خدا و ذریۀ پیامبر اسلام(ص) و مهدی فاطمی پای پس
نکشید. این واکنش ابراهیم را چنان هراسناک ساخت که به یارانش گفت اگر داعی وارد شهر
شود، او از دروازۀ دیگر بیرون خواهد رفت، خاصه که احتمالاً میدانست که بسیاری از
افراد خاندانش دل به تشیع نهادهاند (قاضی نعمان، ٧٧-٨١). شاید عکسالعمل همین
وقایع بود که ابراهیم روش خشنتری در پیش گرفت. چنانکه گفتهاند در ٢٨٣ق/٨٩٦م و به
قولی ٢٨٤ق شمشیر در میان مردم نفوسه نهاد و حتی عدهای را با دست خود کشت و
دلهایشان را از سینه بیرون افکند (العیون، ٤(٤)/١٤٩، ١٥٠؛ قس: ابن عذاری، ١/١٢٤).
این سفاکیها که البته احتمال مبالغه در آن را نمیتوان نفی کرد، سبب شد که خلیفه
المعتضد عباسی او را تهدید کند که اگر نرمخویی در پیش نگیرد، حکومت افریقیه را به
پسر عموی او محمدبن زیاده اللـه امیر طرابلس خواهد داد (ابن ابار، ١/١٨٠). از
اینرو ابراهیم، بیمناک از اجرای این تهدید، ظاهراً به قصد هجوم به مصر به راه
افتاد، ولی به طرابلس رفت و امیر محمدبن زیادهاللـه را که مردی ادیب و فاضل و صاحب
تصنیفات بود، کشت (العیون، همانجا). ابن ابار (١/١٨٠) بر آن است که ابراهیم
میدانست که مردم نزد خلیفه از او بدگویی میکنند و ابن زبادهاللـه را میستایند.
از اینرو او را به قتل آورد. سوادهبن محمدبن خفاجه که در آرام ساختن آشوبهای
داخلی سیسیل و پیشروی در خاک مسیحیان توفیق چندانی نیافته بود، در ٢٧٨ق عزل شد و
محمدبن فضل دوباره امارت یافت، اما او نیز به پیشرفت مهمی نایل نشد (عزیز احمد،
٢٥). در ٢٨٤ق ابراهیم پسر خود ابوالعباس عبداللـه را ظاهراً به سرکوب نزاعی که از
مدتها پیش میان اعراب و بربرها برخاسته بود، مأمور کرد و او شمشیر در میان مردم
نهاد (المکتبه العربیه الصقلیه، ٤٥٠). با اینهمه به نظر میرسد که ابوالعباس فقط در
٢٨٧ق/٩٠٠م رسماً به حکومت سیسیل منصوب شد و مخالفت سران مسلمان در پالرمو (بَلَرْم)
را سرکوب کرد (ابن اثیر، ٧/٥٠٥، ٥٠٦). اما مسیحیان از اختلاف مسلمانان استفاده
کردند و خود را مستقل خواندند. بیزانسیها نیز نیروهایی به تائورمینا و ریو (رجو)
فرستادند. عبداللـه در امتداد تنگۀ مسینا به ریو حمله برد (رجب ٢٨٨ق/ژوئن ٩٠١م) و
جنگ را به خاک ایتالیا کشانید (عزیز احمد، ٢٥). در این میان ابراهیم که میدید کار
دعوت ابوعبداللـه شیعی بالا گرفته و بسیاری به او گرویدهاند (العیون، ٤(١)/١٦٥؛
ابن عذاری، ١/١١٧-١٢٣)، برای به دست آوردن رضایت عامه و دور ساختن خطری که سلطۀ
خاندان او را تهدید میکرد، از حکومت کناره گرفت (قاضی نعمان، ٩١)، و به روایتی
دیگر، به دستور خلیفه که او را به دربار خوانده بود، به آن کار اقدام کرد (صفدی،
٥/٣٠٤). وی سپس با اظهار زهد و توبه دست به انفاق مال زد و قبالههای املاکی را که
مصادره کرده بود، باطل ساخت (ابن عذاری، ١/١٢٥). سپس پسر خود ابوالعباس عبداللـه را
از سیسیل فرا خواند (٢٨٩ق/٩٠٢م) و حکومت را به او تفویض کرد (ابن اثیر، ٧/٥٠٧) و او
را گفن که از جنگ با ابوعبداللـه بپرهیزد و اگر داعی قصد او کرد در سیسیل به وی
بپیوندد (قاضی نعمان ١٢١). آنگاه سپاهی گرد آورد و برای جهاد به سیسیل رفت.
ابراهیم که با ورود بدانجا هراس شدیدی در میان مسیحیان افکنده بود، بلافاصله حملات
خود را آغاز کرد و پس از محاصرهای سخت تائورمینا را در ٢٨٩ق تصرف کرد و این پیروزی
مهمی بود زیرا که امیران سیسیل از سالیان پیش همواره در پی تسخیر آن بودند (العیون،
٤(١)/١٦٦). گفتهاند که وی سپس دستور داد مردم را قتل عام کردند و شهر را به آتش
کشیدند (عزیز احمد، ٢٦). شهر را به محاصره گرفت، ولی دیری نپایید که در پای حصار
شهر بیمار شد و همانجا درگذشت. برخی بر آنند که پیکر ابراهیم را در سیسیل (العیون،
٤(١)/١٦٧؛ قاضی نعمان، ٩٣) در پارلمو به خاک سپردند (ابن خلدون، ٤/٢٠٤) و بعضی
گفتهاند که وی را به قیروان بردند (ابن اثیر، ٧/٢٨٦؛ اندلسی، ١(٤)/٨٨٢).
روایات مورخان دربارۀ خلق و خوی ابراهیم بن احمد خالی از تناقض نیست. ابن ابار
(١/١٦٤-١٧٢) او را مردی سفاک دانسته و به جنایاتی چون قتل پسر و دخترانش اشاره کرده
است، و ابوالاحوص احمدبن عبداللـه، از زاهدان و عالمان معروف روزگار ابراهیم، وی را
آشکارا فاسق و جانی و خائن خوانده است (ابن عذاری، ١/١٢٤)، برخی دیگر، مانند ابن
اثیر (٧/٢٨٤)، او را مردی دوراندیش و دادگر دانستهاند که هر هفته روزهایی را به
رسیدگی به تظلم مردم اختصاص میداده و دست ستمگران و فاسدان را کوتاه کرده بوده
است؛ و نیز یاقوت از خوش قلبی او یاد کرده است (١/٣٢٨). اگرچه برخی از مورخان تصریح
کردهاند که ابراهیم در نخستین سالهای حکومتش دادگری و خوشرفتاری پیشه کرد (ابن
ابار، ١/١٧٢؛ ابن عذاری، ١/١٢٦؛ مقریزی، ٣/١٨٦؛ ابن خلدون، ٤/٢٠٣) و سپس چنان
دگرگون شد که حتی ١٦ تن از دختران خود را گردن زد (ابن عذاری، ١/١٢٧) و پسر خود
ابوعقال را کشت (ابن ابار، ١/١٧٢)، ولی احتمال مبالغه در خونریزیها و ستمگریهای
ابراهیم بهویژه از سوی داعیان فاطمی را نمیتوان نادیده انگاشت. چه، شواهدی در دست
است حاکی از آنکه گاه ابراهیم تسامحات و نرمخوییهای شگفتی از خود نشان داده است
(قاضی عیاض، ٣/٢١٤، ٢١٥، ٢٦٥؛ نباهی مالقی، ٣١؛ ابن عذاری، ١/١١٤، ١٢٤).
ابراهیم علاوه بر بنیاد نهادن شهر رقّاده و ساختن قصر معروف الفتح در آنجا در
٢٦٤ق/٨٧٨م (ابن اثیر، ٧/٣٢١؛ ابن عذاری، ١/١١٠) که از آن پس دارالملک امیران اغلبی
شد (یاقوت، ٢/٧٩٧)، «بیت الحکمه» ای هم در این شهر بنا کرد و دانشمندان را از مصر و
عراق فرا خواند و زمینۀ مساعدی برای نشر دانش و فرهنگ در افریقیه فراهم آورد (حسنی
عبدالوهاب، ٧١). ابوالیسر ابراهیم بناحمد شیبانی از ادیبان و دانشمندان افریقیه که
یک چند کاتب ابراهیم بود (تلمسانی، ٣/١٣٤)، به عنوان نخستین رئیس بیتالحکمۀ
ابراهیم به کار گماشته شد (ابن عامر، ١٢٨). ابراهیم در نخستین سالهای حکومت خود
دانشمندان و فقیهان را بسیار ارج مینهاد، چنانکه دستور داد گنبدی بر گور محمدبن
سحنون فقیه بزرگ افیرقیه (د ٢٦٥ق/٨٧٩م) ساختند و آن مقبره در اندک زمانی شهرت تمام
یافت (قاضی عیاض، ٣/١١٦-١١٧)، ولی چون خوی او دگرگون شد بسیاری از قاضیان مناصب
قضای شهرهای افریقیه را از بیم او نمیپذیرفتند و کسانی چون عیسی بن مسکین فقیه (د
٢٩٥ق/٩٠٨م) در برابر اصرار امیر برای پذیرش منصب قضا و رعایت عدل، شرایط سختی
مینهادند (قاضی عیاض، ٣/٢١٤، ٢١٥، ٢٧١). آبادانی شهر سوسه منسوب به ابراهیم است و
دربارۀ امنیت راههای تجاری قلمرو او گفتهاند که بر ساحل دریا چندان برج و بارو
افکند که شبانگاه اتشی که در سبته میافروختند، در اسکندریه دیده میشد (صفدی،
٥/٣٠٥) و از همین طریق میتوانستند ورود دشمن را خبر دهند.
مآخذ: ابن ابار، محمدبن عبداللـه، الحله السیراء، به کوشش حسین مونس، قاهره، ١٩٦٣م؛
ابن ابی الضیاف، احمأ، اتحاف اهل الزمان، تونس، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ ابن اثیر، علی بن
محمد، الکامل؛ ابن خلدون، العبر، بیروت، دارالعلم للجمیع؛ ابن عامر، احمد، تونس عبر
تاریخ، تونس، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ ابن عذاری، احمدبن محمد، البیان المغرب فی اخبار المغرب،
به کوشش راینهارت دُزی، لیدن، ١٨٤٨م؛ اقبال، موسی، دورکتامه فی تاریخ الخلافه
الفاطمیه...، الجزایر، ١٩٧٩م؛ اندلسی، محمدبن محمد، الحلل السندسیه، به کوشش محمد
حبیب الهلیه، تونس، ١٩٧٠م؛ حسنی عبدالوهاب، حسن، خلاصه تاریخ تونس، ١٣٧٣ق؛ صفدی،
خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات، به کوشش س. دیدرینگ، ویسبادن، ١٣٨٩ق/١٩٧٠م؛
عزیزاحمد، تاریخ سیسیل در دورۀ اسلامی، ترجمۀ نقی لطفی و محمدجعفر یاحقی، تهران،
١٣٦٢ش؛ العیون و الحدائق، به کوشش نبیله عبدالمنعم داوود، نجف، ١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛ فروخ،
عمر، تاریخ الادب العربی، بیروت، ١٩٨٤م؛ قاضی عیاض، ترتیب المدارک و تقریب المسالک،
به کوشش احمدبکیر محمود، بیروت، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ قاضی نعمانبن محمد، رساله افتتاح
الدعوه، به کوشش وَداد قاضی، بیروت، ١٩٧٠م؛ کندی، محمدبن یوسف، کتاب الولاه و کتاب
القضاه، به کوشش روون گِست، بیروت، بیروت، ١٩٠٨-١٩١٢م؛ مقری، احمدبن محمد، نفح
الطیب، به کوشش احسان عباس، بیروت، ١٣٨٨ق/١٩٦٧م؛ مقریزی، احمدبن علی، خطط، به کوشش
گاستون ویت، قاهره، ١٩٢٢م؛ المکتبه العربیه الصقلیه، به کوشش میکله آماری، لایپزیک،
١٨٥٧م؛ نباهی، مالقی، علی بن عبداللتۀ، المرقبه العلیافیمن یستحق القضاه و الفتیا،
به کوشش لوی پروانسال، قاهره، ١٩٤٨م؛ یاقوت، ١٩٤٨م؛ یاقوت، معجم البلدان، به کوشش
فردیناند ووستفلد، لایپزیک، ١٨٦٦-١٨٧٠م.
صادق سجادی