دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص
٧٥٦ ص
٧٥٧ ص
٧٥٨ ص
٧٥٩ ص
٧٦٠ ص
٧٦١ ص
٧٦٢ ص
٧٦٣ ص
٧٦٤ ص
٧٦٥ ص
٧٦٦ ص
٧٦٧ ص
٧٦٨ ص
٧٦٩ ص
٧٧٠ ص
٧٧١ ص
٧٧٢ ص
٧٧٣ ص
٧٧٤ ص
٧٧٥ ص
٧٧٦ ص
٧٧٧ ص
٧٧٨ ص
٧٧٩ ص
٧٨٠ ص
٧٨١ ص
٧٨٢ ص
٧٨٣ ص
٧٨٤ ص
٧٨٥ ص
٧٨٦ ص
٧٨٧ ص
٧٨٨ ص
٧٨٩ ص
٧٩٠ ص
٧٩١ ص
٧٩٢ ص
٧٩٣ ص
٧٩٤ ص
٧٩٥ ص
٧٩٦ ص
٧٩٧ ص
٧٩٨ ص
٧٩٩ ص
٨٠٠ ص
٨٠١ ص
٨٠٢ ص
٨٠٣ ص
٨٠٤ ص
٨٠٥ ص
٨٠٦ ص
٨٠٧ ص
٨٠٨ ص
٨٠٩ ص
٨١٠ ص
٨١١ ص
٨١٢ ص
٨١٣ ص
٨١٤ ص
٨١٥ ص
٨١٦ ص
٨١٧ ص
٨١٨ ص
٨١٩ ص
٨٢٠ ص
٨٢١ ص
٨٢٢ ص
٨٢٣ ص
٨٢٤ ص
٨٢٥ ص
٨٢٦ ص
٨٢٧ ص
٨٢٨ ص
٨٢٩ ص
٨٣٠ ص
٨٣١ ص
٨٣٢ ص
٨٣٣ ص
٨٣٤ ص
٨٣٥ ص
٨٣٦ ص
٨٣٧ ص
٨٣٨ ص
٨٣٩ ص
٨٤٠ ص
٨٤١ ص
٨٤٢ ص
٨٤٣ ص
٨٤٤ ص
٨٤٥ ص
٨٤٦ ص
٨٤٧ ص
٨٤٨ ص
٨٤٩ ص
٨٥٠ ص
٨٥١ ص
٨٥٢ ص
٨٥٣ ص
٨٥٤ ص
٨٥٥ ص
٨٥٦ ص
٨٥٧ ص
٨٥٨ ص
٨٥٩ ص
٨٦٠ ص
٨٦١ ص
٨٦٢ ص
٨٦٣ ص
٨٦٤ ص
٨٦٥ ص
٨٦٦ ص
٨٦٧ ص
٨٦٨ ص
٨٦٩ ص
٨٧٠ ص
٨٧١ ص
٨٧٢ ص
٨٧٣ ص
٨٧٤ ص
٨٧٥ ص
٨٧٦ ص
٨٧٧ ص
٨٧٨ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٩٥

ابان بن عبدالحميد لا حقی
جلد: ٢
     
شماره مقاله:٥٩٥


اَبانِ بنِ عَبْدُالْحَمیدِ لاحِقی (د ٢٠٠ق/٨١٦م)،شاعر و ادیب عربی زبان ایرانی نژاد. جدش لاحق بن عُفَیْر راوی حدیث و مولای بنی رَقاش بود. نیاکانش ایرانی و ساکن فسا بودند (صولی، ٤٠). اتهام آنان به یهودی بودن (فارق، ٤٦) که از ابوعبیده سرچشمه گرفته (صولی، ٣٦؛ ابوالفرج ٢٣/١٦٥)، بی‌اساس است.
از دوران کودکی او هیچ نمی‌دانیم. احتمالاً در بصره زاده شد و در همانجا پرورش یافت و شعر و ادب و فقه و منطق و حساب آموخت، اما بیش‌تر به هجا مایل بود و با شاعران هجاگوی بصره دوستی یافت. روابط او با مُعَذِّل‌بن عَیْلان بصری که با عیسی‌بن جعفر والی هارون‌الرشید در بصره دوستی داشت و از شاعران «ماجن» بود، به هجاگویی انجامید. مُعَذَّل‌ در پاسخ، وی را کافر و یا پیرو دین مانی دانست و از نماز خواندن او اظهار شگفتی کرد (ابوالفرج، ٢٣/١٥٧). علاوه بر این وی ابوالنضیر را که کنیزکان آوازخوان تربیت می‌کرد و بر اعیان بصره عرضه می‌داشت، هجو گفت (صولی، ٩)، همچنین همسایه خود محمدبن خالد را چنان به تمسخر گرفت که توعروسش از او بگریخت (صولی، ٢٤-٢٥) و چنان هجایی برای همسایۀ دیگرش ابوالاَطْوَل سرود که وی را تا آخر عمر خانه‌نشین کرد (ابوالفرج اصفهانی، ٢٣/١٦٥-١٦٧)، اما در مرگ سوّاربن عبداللـه، قاضی بصره، مرثیه‌ای بسیار دلنشین سرود که ٦٦ بیت از آن در الاوراق (صولی، ٤٢-٤٦) موجود است. از آثار و زندگی ابان در بصره چیزی جز این نمی‌دانیم، اما باتوجه به اجتماع ادبی بصره در آن روزگار و اسلوب شاعران هرزه‌گوی (الخُلَماء) سده ٢ق/٨م تردید نیست که وی در سلک اهل میجُون بود و بی‌بند و باری و هرزگی را با ظرافت و ادب می‌آمیخت.
سرانجام، وی به امید پیوستن به دستگاه برمکیان ایرانی‌نژاد در ١٨٠ق/٧٩٦م (فروخ، ٢/١٦٧) یا ١٧٦ق/٧٩٢م (ایرانیکا، ٥٩) روی به بغداد نهاد و دست به دامن مردی از هاشمیان زد تا وی را به دربار وزیران راه نماید. وی در مدیحه‌ای که برای برمکیان سرود و به مرد هاشمی داد، نخست خویشتن را به توانایی در کتابت، حساب، خطبه، ادب، اندرزگویی، شعر و نیز به به برازندگی هیأت ظاهری ستود، سپس به مدح برمکیان پرداخت و به آن وسیله توانست به دستگاهشان راه یابد (ابوالفرج، ٢٣/١٦٠). این روایت در همه منابع از جمله اغانی به نقل از صولی (د ٣٢٦ق/٩٤٧م) آمده است، اما صولی که بی‌گمان مهم‌ترین منبع اخبار دربارۀ ابان است، خود روایتی بیش‌تر افسانه‌گون آورده است (صص ٤-٦) که با روایت یاد شده تفاوت دارد. برحسب این داستان، وی که نوجوان بود، با همان قصیده به میان انبوه شاعران شد و عاقبت قصیده را به دست فضل رساند و از آن پس به دستگاه برمکیان پیوست. گویی ابان، از آن به بعد، در رفتار خود تغییر عمده‌ای داد: از زندگی شاعران ماجن و خلیع دوری گزید، هرگونه عادت ناشایست و عقیده ناصواب را از دیگران پنهان داشت و از هرگونه بی‌بند و باری که موجب تهمت می‌شد، پرهز کرد، چنانکه نویسندگان دوره‌های بعد، در حق او داوریهای متناقضی ابراز داشتند: صولی وی را مسلمانی معتقد و نیکوکار دانسته و می‌نویسد که ابوزید انصاری (د ٢١٤ق/٨٢٩م) از تهمتی که به وی می‌زدند، به خشم آمد و گفت که وی هر شب قرآن می‌خوانده است، و از دیگری نیز نقل می‌کند که وی تمام شب را به نماز می‌گذرانده است (صولی، ٣٨؛ خطیب بغدادی، ٧/٤٥)، و از فرزندش نیز نقل کرده‌اند که او به هنگام نماز لوحی در پیش روی می‌نهاد، چون فارغ می‌شد، لوح را به شعر می‌آکند و باز به نماز می‌پرداخت (خطیب بغدادی، ٧/٤٤). حتی یکی از محققان معاصر، او را از شیعیان آل علی(ع) انگاشته است (ضیف، ٣/٣٣٢). از سوی دیگر، المعذّل او را در بصره به پیروی از دین مانی متهم کرد و ابونراس در قطعه‌ای بدو نسبت می‌دهد که گفته است: «سبحان مانی» (جاحظ، حیوان، ٤/٤٤٩؛ ابوالفرج، ٢٣/١٥٦). جاحظ وی را از سلک هرزگان مشهور چون حَمّاد عَجْرَد و مُطیع‌بن إیاس بیرون می‌نهد و در باب اعتقادات او می‌گوید: «نمی‌دانم چه گویمت» و سپس بهمین مناسبت به بیان علل روانی گرایشهای دینی و عرفی مردم می‌پردازد (ص ٤٥١).
اینک، با اطلاعات نسبتاً فراوانی که از مفهوم زندقه در آن روزگار داریم، دیگر نمی‌توانیم به استناد هجای شاعران، ابان و امثال او را مانوی، مزدکی و زردشتی بخوانیم. زندقه که در قرنهای ٢ و ٣ق/٨ و ٩م معنای واقعی خود را از دست داده بود، زمانی علامت آزاداندیشی و ظرافت بود (نک‌: ابوالفرج، ١٨/١٨١، ١٨٢) و زمانی وسیلۀ اتهام و نابود کردن مخالفان. وَژدا فهرستی از متهمن به زندقه فراهم کرده، اما تنها یک نفر را واقعاً زندیق (مانوی) دانسته است (پلا، ٢١٧, ٢٢٠). به این قیاس، نظر طه حسین نسبت به ابان (٢/٢٨٨) بسیار اغراق‌آمیز جلوه می‌کند.
ظاهراً ابان، در عین اینکه از زندگی پرنشاط و پرهیاهوی شاعران بغداد جدا نبود (مثلاً مزاح او با ابن مُناذر)، باز می‌کوشید جانب احتیاط را فرو نگذارد، آنچنانکه از هجاپردازی با ابونراس پرهیز می‌کرد. زمانی که ابن مُناذر در پاسخ مزاحی او را هجا گفت، وی خود ساکت نشست و دست به دامن دیگران شد تا مانع منازعه شعری گردند (ابوالفرج، ٢٣/١٦٥). ابن معتز نیز می‌نویسد: وی بیش از سه بیت در هجای ابونواس نسرود (ص ٢٤٢) که آن هم از هرگونه واژۀ مستهجن تهی است، اگرچه صولی پنج بیت دیگر در همین معنی از او نقل کرده (ص ١٢) که متضمن واژه‌های زشت است.
وی اندکی پس از آن که به دربار برمکیان راه یافت و به قول صولی (صص ٥-٦) از عهدۀ آزمایش منشیگری برآمد، از خواص و مدّاحان آنان گردید. هم به تعلیم اعضای خاندان برمکی پرداخت و هم طرف مشورت ایشان گردید. سپس کارش به جایی رسید که رئیس دیوان شعر شد و از میان انبوه شاعران شعر و یا شاعری را که شایسته می‌پنداشت، در مرتبتی خاص، به دربار عرضه می‌کرد و گویا پس از آن هم مقدار صلۀ آنان را معین می‌ساخت (ابن عبد ربه، ٤/٢٠٥). همین امر موجب شد که ابونواس از قضاوت وی در حق خویش به خشم آید و در شعر معروفی او را به زندقه متهم کند.
در دستگاه برمکیان، ابان به کار تازه‌ای دست زد که در ادبیات عرب، به‌ویژه در دوره انحطاط، تأثیری شگرف داشت: گویند: یحیی برآن شد که کلیله و دمنه را از بر کند. ابان، برای سهولت کار، پیشنهاد کرد که کتاب را به نظم برگرداند. یحیی نیز او را در خانه‌ای نهاد تا سراسر به این کار پردازد. سه ماه بعد (صولی، ٢؛ ابن معتز، ٤ ماه بعد)، کلیله و دمنه در ٠٠٠‘١٤ بیت (ابن معتز: قریب ٠٠٠‘٥ بیت) آماده شد. ابن معتز داستان نظم کلیله و دمنه را به گونۀ دیگری بیان کرده می‌گوید: یحیی نخست ابونواس را نامزد این کار کرد. ولی ابان با اندرزهای به ظاهر دوستانه، او را از این کار بازداشت و خود آن را به انجام رساند. ابونواس بر وی و صله‌ای که دریافت کرده بود، رشک برد و از آنجا میانشان دشمنی برخاست (ص ٢٤١). گویند در مقابل این کار، یحیی ٠٠٠‘١٠ دینار و فضل ٠٠٠‘٥ دینار به وی بخشیدند و جعفر نیز خود را «راویۀ شعر او» قلمداد کرد. از آن پس کلیله و دمنۀ منظوم، شهرت فراوان یافت. ابن معتز این «مزدوجه» را که «در دست مردمان است»، دارای «الفاظی نیکو و شگفت» دانسته می‌افزاید «هیچ‌کس نتوانست لغزشی در آن یابد و بگوید که شاعر از الفاظ و معانی کتاب چیزی فرو گذاشته است» (همانجا). از این کتاب جز دو بیت که در اغانی آمده، چیزی شناخته نبود تا اینکه رفاعی (٢/٣٢١)، ٢٥ بیت آن را از نسخۀ خطی اوراق استخراج کرد و به چاپ رساند. سپس اوراق با ٧٦ بیتی که صولی آورده (صص ٤٦-٥٠) خود انتشار یافت (قاهره، ١٩٣٤م).
اهمیت کلیله و دمنۀ منظوم در آن است که گویا برای نخستین‌بار اسلوبی را که اینک «شعر تعلیمی» می‌خوانند و در زبان عرب، خاصه در دوره انحطاط رواج تمام داشت، پی‌ریزی کرد (رفاعی، ١/٤٣٢؛ طه حسین ٢/٢٩٢؛ فارق، ٥٦؛ پلا، ١٧٩). گویا موفقیت کتاب کلیله و دمنه موجب شد که ابان در همین شیوه به کار ادامه دهد. آثاری که گویند او به شعر برگردانده، اینهاست: ١. ارجوزه الصیام و الزکوه (ابن ندیم، ١٨٦: الاعتکاف به جای الزکوه)، که ظاهراً بلافاصله پس از کلیله و دمنه نظم یافته است، زیرا گویند چون فضل کلیله و دمنه را دید، از او خواست شعری نیز در زهد بسراید و او ارجوزه... را سرود. صولی ٢٧ بیت از آن را نقل کرده است (صص ٥١-٥٢)؛ ٢. ذات الحُلَل، از آن جز همین نام که در اغانی ابوالفرج ٠٢٣/١٥٥) و نیز کتابهای متأخرتر (چون تاریخ بغداد خطیب بغدادی، ٧/٤٤) آمده چیزی نمی‌دانیم. همه گویند این شعر در باب «خلقت، امر جهان، موضوعاتی در منطق و چیزهای دیگر» بوده است؛ ٣-٩. وی بسیاری از داستانهای کهن ایران و هند را که ظاهراً پیش‌تر توسط ابن‌مقفّع به عربی برگردانده شده بود. به نظم درآورد: بلوهر و بوذاسف، سندباد، کتاب حُلُم الهند، رسائل (ابن ندیم، ١٣٢، ١٨٦)؛ ١٠. کتاب المنطق، شاید همان کتاب منطق ارسطو باشد که ابن مقفع از پهلوی به عربی برگردانده بود (فارق، ٥١)؛ ١١. الادب، که احتمالاً شامل الادب الصغیر و الادب الکبیر ابن‌مقفع بوده است (همانجا).
اینک جا دارد از خود بپرسیم که آیا همۀ این آثار را به راستی ابان به شعر برگردانده است، یا برخی را دیگران سروده‌اند و بعدها به سبب شهرت ابان در این باب، به او نسبت داده شده است.
از مجموعۀ آثار ابان، نزدیک به ٦٠٠ بیت (٥٥٨ بیت در الاوراق صولی، ١-٥٢) در دست است: ٧٦ بیت از کلیله و دمنه، ٢٧ بیت از ارجوزه الصیام، ١٠٠ بیت در نکت و بقیه در مدح و رثا و هجا و نیز یادی از شهر فسا که نشان از اشتیاق او به زادگاه اجدادش دارد (قس: فارق، ٥٦).
از مجموعۀ این اشعار که معمولاً آنها را به دو قسم بَصْری و بغدادی بخش کرده‌اند، چنین بر می‌آید که وی به روان‌گویی که ویژگی عمدۀ سبک «نوخاستگان» عصر عباسی است، میل تمام داشت و به نیکی از عهدۀ این کار بر می‌آمد. از مدایح او آن اندازه در دست نیست که بتوان قضاوتی استوار در آن باره کرد، اما مرتبۀ بلند سوار، در شمار قصاید برازندۀ عرب است. آن دسته از اشعار او که «تعلیمی» می‌خوانند، سخت روان و ساده است، چنانکه گویی برای جوانان و نوآموزان سروده است. در این کار او را ــ چنناکه گفتیم ــ مبتکر دانسته‌اند. با اینهمه، باید به یاد داشت که بِشربن مُعْتَمِر (د ٢١٠ق/٨٢٥م) و نیز علی‌بن داوود که کاتب زبیده همسر هارون‌الرشید بود، همین کتاب کلیله و دمنه را به شعر برگردانده‌اند (ابن ندیم، ٢٠٥، ٣٦٤).
بزرگان سده‌های پیشین همه شعر او را ستوده‌اند. سخن ابن معتز را دربارۀ او پیش از این نقل کردیم. همو می‌افزاید که ابان در همه احوال از ابونواس برتر بوده است (صص ٢٤١-٢٤٢). جاحظ نیز که در اخلاقیات او با احتیاط سخن گفته، از نظر شعر او را از همۀ نوخاستگان (المولّدون) برتر (حیوان، ٤/٤٥١) و تقریباً هم‌ردیف بشّار دانسته است (البیان و التبیین، ٤١)، اما پژوهشگران معاصر عرب نظر خوشی به وی ندارند (رفاعی، ١/٤٣٢)؛ به‌ویژه طه حسین، نسبت به ابان، لحنی سخت خشونت‌آمیز دارد (١/٢٨٥-٢٩٦).
پایان کار او نیز در ابهام مانده است. بنا بر روایت ابوالفرج وی آرزو داشت به دربار هارون‌الرشید بپیوندد و به همان ثروتی که مروان‌بن ابی حفصه یافته بود، برسد. حتی از برمکیان گله داشت که چرا در معرفی او به هارون کوتاهی می‌کنند، اما بهانۀ برمکیان آن بود که برای پیوستن به خلیفۀ عباسی، باید چون مروان، آل ابوطالب را هجا گفت. وی نخست از این کار سر باز زد، اما بعد، قصیده‌ای در مدح هارون سرود و در آن، همان مضمون بسیار معروف زمان عباسی، اولی بودن عم از ابن عم در ارث بردن از پیامبر(ص) را به تفصیل بیان داشت و ٠٠٠‘٢٠ درهم جایزه گرفت (٢٣/١٦١)، اما از رابطه او با خلیفه، جز مقدار بسیار اندکی شعر، چیزی باقی نمانده است و بی‌تردید اتصال او با دربار هارون پایدار نبوده است. نیز اگر تاریخ مرگ او که منابع متأخر (ابن تغری، د ٨٧٤ق/١٤٧٠م) در ٢٠٠ق/٨١٦م ذکر کرده‌اند (٢/١٦٧) درست باشد، نمی‌دانیم در فاصلۀ میان سرنگونی برامکه (١٧٨ق/٧٩٤م) تا آن زمان چه می‌کرده است.
خاندان ابان، همگی به شاعری مشهورند: لاحق نیای ابان، عبدالحمید پدر او، برادرش عبداللـه، پسرش حمدان و نواده‌اش ابان (صولی، ٥٣ به بعد؛ مرزبانی، ٤٧٧).
مآخذ: ابن تغری بردی، یوسف، النجوم الزاهره، مصر، ١٩٦٣م؛ ابن عبدربه، احمدبن محمد، العقد الفرید، به کوشش احمد امین و دیگران، بیروت، ١٩٨٢م؛ ابن معتز، عبداللـه، طبقات الشعراء، به کوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٩٥٦م؛ ابن ندیم، الفهرست، به کوشش رضا تجدد، تهران، ١٣٥٠ش؛ ابوالفج اصفهانی، علی‌بن حسین، الاغانی، قاهره، ١٩٢٣م؛ بروکلمان، کارل، تاریخ الادب العربی، ترجمه عبدالحلیم النجار، قاهره، ١٩٥٩م، ١/٢٣٨؛ بغدادی، عبدالقادربن عمر، خزانه الادب، بولاق، ١٢٩٩ق، ٣/٤٥٨؛ جاحظ، عمروبن بحر، البیان و التبیین، به کوشش فوزی عطوی، بیروت، ١٩٦٨م؛ همو، الحیوان، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، بیروت، ١٣٨٨ق؛ جهشیاری، محمدبن عبدوس، الوزراء و الکتاب، به کوشش عبداللـه الصاوی، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م، صص ١٤٧، ١٦٥؛ خطیب بغدادی، احمدبن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتاب العربی؛ دانشنامه؛ رفاعی، احمد فرید، عصرالمأمون، قاهره، ١٣٤٦ق؛ صولی، محمدبن یحیی، الاوراق، به کوشش ج. هیورث دن، قاهره، ١٩٣٤؛ ضیف، شوقی، تاریخ الادب العربی، قاهره، ١٩٦٦م؛ طبری، تاریخ، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٦٠-١٩٦٨م؛ طه، حسین، من تاریخ الادب العربی، بیروت، ١٤٠١ق؛ فروخ، عمر، تاریخ الادب العربی، بیروت، ١٩٨١م؛ مرزبانی، محمدبن عمان، معجم الشعراء، به کوشش عبدالستار احمد خراج، قاهره، ١٩٥٧م؛ نیز:
Fariq, Kh. A., »The poetry of Abān al –Lāhiqi«, JRAS, ١٩٢٥; Iranica; Pellat, Charles, Le mlieu basrien et formation de Ğāhz, Paris, ١٩٥٣
آذرتاش آذرنوش