دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٢٣
| آل زيار جلد: ٢ شماره مقاله:٤٢٣ |
آلِ زیار، سلسلهای از پادشاهان ایرانی که در سدۀ ٤ و ٥ق/١٠ و ١١م بر پارهای از
سرزمینهای گرگان، قومس، طبرستان، دیلم، گیلان، قزوین، ری، اصفهان و خوزستان
فرمانروایی داشتند. پایتختان در آغاز اصفهان و سپس ری و گرگان بود. بنیادگذار این
سلسله مرداویج (یا مرداویز) فرزند زیاربن وردان شاه گیلی است و عنوان آل زیار از
همین جا برخاسته است. برخی از مورخان، نسب این دودمان را به آرغش، پادشاه گیلان در
زمان کیخسرو، رساندهاند.
زمینۀ تاریخی: مرداویج در آغاز فرمانده لشکر اسفاربن شیرویه بود. مرداویج در
٣١٦ق/٩٢٨م پس از چیره شدن بر طبرستان، به فرمان اسفار با حسین بن قاسم داعیِ صغیر
علوی (حک ٣٠٤-٣١٦ق/٩١٦-٩٢٨م) که ری را منصرف شده بود، به جنگ پرداخت. داعی صغیر با
کمک ماکان بن کاکی، یاران نصربن احمد را از آنجا دور ساخته و بر قزوین، زنجان، ابهر
و قم دست یافته بود و آهنگ طبرستان داشت. مرداویج در نزدیکی ساریه (ساری) با داعی
روبهرو شد و جنگ سختی میان آنان درگرفت. در این جنگ داعی صغیر دلیری بسیار نمود،
ولی چون سپاهیان خود را از ستمکاری و نوشیدن باده باز میداشت. مبغوض آنان گشت و از
اینرو او را در میدان کارزار تنها گذاشتند و گریختند. داعی در جنگ کشته شد و ماکان
نیز که در ری به سر میبرد، به دیلمان گریخت.
پادشاهان این خاندان:
١. مرداویج (حک ٣١٦-٣٢٣ق/٩٢٨-٩٣٥م). پس از پیروزیهایی چند، مرداویج رفته رفته به
اندیشۀ فرمانروایی افتاد. نخست با ساتفاده از ناخشنودی برخی نزدیکان اسفاربن
شیرویه، بر ضد او قیام کرد و به کمک ماکان بن کاکی که بر طبرستان حکم میراند، بر
اسفار چیره شد و او را کشت (٣١٦ق/٩٢٨م)، آنگاه نیروی بیشتری یافت و بر ری مسلط
گردید. سپس به سبب اختلافی که با ماکان یافته بود، بر یو تاخت و طبرستان را از او
بازگرفت و ماکان بن کاکی به خراسان گریخت. پس از آن بر گرگان نیز چیره شد و از سوی
خود فرماندهانی در آنجا برگماشت. مرداویج در ٣١٩ق/٩٣١م خواهرزادۀ خود را همراه
لشکری به همدان که زیر فرمان عباسیان بود گسیل داشت، ولی چون مردم همدان سپاهیان
مقتدر عباسی را یاری دادند، لشکر مرداویج شکست خورد و خواهرزادۀ وی کشته شد. از
اینرو، مرداویج خود با سپاهی نیرومند به همدان تاخت و آنجا را گرفت و بسیار بکشت و
چپاول کرد و سوزاند. خلیفۀ عباسی، مقتدر، هارون بن غریب را به جنگ وی فرستاد، ولی
او نیز شکست خورد و مرداویج بر همۀ سرزمینهای همدان و جبال تا دینور و حُلْوان دست
یافت. سپس اصفهان را به آسانی از دست مظفربن یاقوت، کارگزار تازه خلیفۀ عباسی
درآورد و بیدرنگ لشکر به اهواز گسیل داشت و آن سرزمین را نیز گرفت. وی از خوزستان
غنایمی کلان به دست آورد و آنها را میان یاران خود بخش کرد و همسایۀ پایتخت خلفای
عباسی گردید، ولی به جای درگیری با مقتدر عباسی، نمایندهای نزد وی فرستاد تا در
برابر پرداخت ٠٠٠‘٢٠٠ دینار از مالیات همدان و دینور به خلیفه، در همۀ سرزمینهای
زیر فرمان خود آزاد باشد. خلیفۀ عباسی این پیشنهاد را پذیرفت و بدین ترتیب مرداویج
سرزمینهای زیر فرمان خود را گسترش داد و علاوه بر گرگان و طبرستان و دیلم، بر ری و
اصفهان و همدان و دینور و اَرَّجان (بهبهان) و اهواز نیز فرمانروایی یافت (نک
نقشه).
مرداویج در ٣٢٠ق/٩٣٢م ابن الجعد را نزد برادر خود وُشْمْگیر که در گیلان به کار
کشاورزی مشغول بود، روانه کرد و او را پیش خود خواند. وشمگیر از پیوستن برادر به
خلیفۀ عباسی ناخشنود بود، ولی پس از آنکه ابن الجعد او را تطمیع و امیدوار کرد، با
وی همراه شد و در قزوین جامۀ سیاه، نشانۀ همراهی با عباسیان را بر تن کرد و به
برادر پیوست. وشمگیر در زمان پادشاهی مرداویج فرماندار ری بود.
مرداویج در ٣٢١ق/٩٣٣م به گرگان لشکر کشید تا آنجا را از چنگ امیر نصر بن احمد
سامانی که بار دیگر آنجا را متصرف شده بود، بیرون آورد، ولی بنا به پیشنهاد و اندرز
محمدبن عبداللـه بلعمی وزیر امیر نصر، گرگان را رها کرد و با امیر سامانی از در
دوستی درآمد.
علی. حسن و احمد فرزندان بویه که از فرماندهان لشکر ماکان بن کاکی در خراسان بودند،
پس از آنکه ناتوانیِ ماکان را دریافتند، او را رها کردند و نزد مرداویج آمدند.
مرداویج ایشان را به خوبی پذیرفت و بنواخت و علی را به فرمانداری کرج ابودُلَفْ
برگماشت. علی بن بویه بر اثر خوش رفتاری با کرجیان یاری مردم و سپاهیان، نیرو یافت
و توانست دژهای نزدیک کرج را بگیرد. برخی از سران ناخشنود سپاه مرداویج نیز به علی
پیوستند. در این هنگام، ستیز میان مرداویج و علی بن بویه آغاز گردید و علی در
٣٢١ق/٩٣٣م با سپاهیان اندکی بر اصفهان تاخت و بر آنجا چیره شد، لیکن از شنیدن
لشکرکشی مرداویج به اصفهان هراسان گشت و آنجا را رها کرد و به سوی ارجان شتافت و در
٣٢٢ق/٩٣٤م شیراز را تصرف کرد و از الراضی باللـه عباسی (د ٣٢٩ق/٩٤١م) لقب
عمادالدوله و خلعت و لوا گرفت. قدرت یافتن عمادالدوله بر مرداویج دشوار آمد. وی
لشکری برای تصرف اهواز گسیل داشت تا راه را بر عمادالدوله ببندد و از اصفهان و
اهواز بر وی بتازد. عمادالدوله ناگزیر فرمانروایی مرداویج را پذیرفت و به نام وی
خطبه خواند و هدیهای گرانبها برای او فرستاد و برادر خود رکنالدوله را نیز به
عنوان گروگان به وی سپرد.
مرداویج نسبت به ملیت ایرانی دلبستگی ژرف داشت و از خلفای عباسی بیزار بود. افزون
بر این، وی میکوشید ابهت دربار ساسانیان را به دستگاه پادشاهی خود بازگرداند و با
ویران ساختن بغداد، مداین را بار دیگر آباد کند. وی در اصفهان برای خویش تختی زرین
و برای کارگزارانش تختهای سیمین ساخت. تاجی گوهر نشان همانند تاج خسرو انوشیروان بر
سر نهاد و خود را شاهنشاه خواند. در ٣٢٣ق/٩٣٥م، هنگام فرارسیدن «سده»، فرمان داد در
اصفهان جشن بسیار باشکوهی برپا شود تا این آیین باستانی درباری که بیش از ٣٠٠ سال
از منسوخ شدن آن میگذشت، باز زنده گردد. از اینرو برای آتش افروزی، در دو سوی
زاینده رود و در همۀ کوهها و تپههای نزدیک به اثفهان، تودههای بزرگ هیزم انباشتند
و شمعهای بزرگ به کار بردند و ٠٠٠‘٢ کلاغ و باز گرفتند تا مانند روزگار ساسانی،
چیزهای آغشته به نفت به پای آن پرندگان بیاویزند، چنانکه از فروغ آتشِ افروخته در
درهها و کوهها و تپهها و شعلههای آویخته از پای پرندگان، زمین و آسمان روشن
گردد. همچنین فرمان داد تا خوانی باشکوه بگسترند که در آن افزون بر صدها اسب و گاو
و گوسفند، بیش از ٠٠٠‘١٠ مرغ و پرندۀ بریان فراهم باشد. مرداویج فرمان داد که پس از
شام و هنگام نوشیدن می، آتشها را برافروزند. او پیش از آغاز جشن سوار بر اسب از آن
خوان و تپهها بازدید کرد، ولی از دیدن آنچه فراهم شده بود، شاد نگردید و آن را
نپسندید و بر فراهم کنندگان آن جشن خشم گرفت. سران لشکر بهویژه غلامان ترک که او
با آنها بسیار بدرفتاری میکرد، از خشم وی هراسناک شدند و ٤ روز پس از آن مرداویج
را در گرمابهای نزدیک اصفهان از پای درآوردند. پیکر وی به ری برده شد. گفته شده
است که قتل مرداویج به دست غلامان ترک، به تحریک الراضی بوده است.
٢. وشمگیر بن زیار (حک ٣٢٣-٣٥٧ق/٩٣٥-٩٦٨م). پس از مرگ مرداویج، مردم دیلم و گیلان
به رایزنی پرداختند و وشمگیر را به پادشاهی برگزیدند. او در ری اقامت کرد و از این
پس، پادشاهیِ آل زیار به وشمگیر و فرزندان وی رسید و از فرزندان مرداویج هرگز کسی
فرمانروایی نیافت. در پیِ کشته شدن مرداویج، امیر نصربن احمد سامانی به فرمانده
لشکرش در خراسان و ماکان بن کاکی که اینک در کرمان فرمانروایی میکرد، فرمان داد تا
به گرگان بتازند، ولی این دو فرمانده از سپاه وشمگیر شکست خوردند و به نیشابور واپس
گریختند.
رکنالدولۀ دیلمی که گروگان مرداویج بود، پس از کشته شدن او از آشوبِ پیش آمده سود
جست و از دست زیاریان گریخت و همراه سپاهی که برادرش عمادالدوله با وی روانه کرد،
اصفهان و سپس قلعۀ الموت را گرفت، ولی وشمگیر در ٢٢٧ق/٩٣٩م اصفهان و قلعۀ الموت را
از دست رکنالدوله بیرون آورد. وی پس از این پیروزی بسیار نیرومند گردید.
در ٣٢٨ق/٩٤٠م ماکان بن کاکی که در گرگان از سوی ابن محتاج (فرمانده لشکر امیر نصر
سامانی) محاصره شده بود، از وشمگیر یاری خواست. وشمگیر لشکری به کمک ماکان فرستاد و
او از محاصره رها شد و به طبرستان رفت. در این هنگام رکنالدولۀ دیلمی از فرصتِ دور
شدنِ سپاه وشمگیر از اصفهان سود جست و بر اصفهان تاخت و برخی از سران سپاه وشمگیر
را دستگیر کرد.
در سال ٣٢٩ق/٩٤١م فرزندان بویه با ابن محتاج در برابر وشمگیر و ماکان بن کاکی متحد
شدند. در نزدیکی ری میان دو گروه جنگی درگرفت که ماکان در آن کشته شد وشمگیر به
طبرستان گریخت. ابن محتاج سر ماکان را به بخارا پیش امیر سامانی فرستاد و بدینگونه
ری و سپس زنجان، ابهر، قزوین، قم، کرج، همدان، نهاوند و دینور به دست سامانیان
افتاد.
وشمگیر در ٣٣١ق/٩٤٣م، پس از محاصره شدن در ساری از سوی ابن محتاج، از وی درخواست
صلح کرد و پذیرفت که به نام امیر سامانی خطبه بخواند. ابن محتاج، سالار، پسر وشمگیر
را به گروگان گرفت و به خراسان برد. از این پس نیروی وشمگیر رو به سستی نهاد و
سرانجام وی فرمان سامانیان را گردن نهاد و در ٣٣٣ق/٩٤٥م به نزد نوح بن نصر رفت.
امیر سامانی مقدم او را گرامی داشت و لشکری برای تصرف گرگان با وی گسیل کرد و او
توانست بار دیگر بر گرگان دست یابد. در ٣٣٦ق/٩٤٧م رکنالدولۀ دیلمی با کمک حسن بن
فیروزان، وشمگیر را در طبرستان و گرگان شکست داد. وشمگیر به خراسان ناگزیر به
اسفراین رفت.
در ٣٥٦ق/٩٦٧م امیر منصور سامانی به ابوالحسن سیمجوری فرمانده لشکر خود در خراسان
دستور داد تا به فرماندهی وشمگیر بر ری بتازد و آنجا را از دست آل بویه بیرون آورد،
ولی پیش از رویاروی شدن دو سپاه، در محرم ٣٥٧ق/دسامبر ٩٦٧م، وشمگیر در میان راه به
هنگام شکار از اسب فرو افتاد و مرد.
٣. بیستون (بهستون) بن وشمگیر (حک ٣٥٧-٣٦٦ق/٩٦٨-٩٧٧م). وی که هنگام درگذشت پدر در
طبرستان به سر میبرد، بیدرنگ به جای وی نشست. لیکن بزرگان و سران سپاه با قابوس
فرزند کوچکتر وشمگیر بیعت کردند و ابوالحسن سیمجوری، فرمانده امیر سامانی نیز
قابوس را یاری داد. از اینرو بیستون به رکنالدولۀ دیلمی پناه برد و رکنالدوله که
پیش از این با دختر وی ازدواج کرده بود و فرزندی به نام فناخسرو (عضدالدوله) از این
دختر داشت، او را به فرمانروایی طبرستان برگماشت. قابوس به کمک سامانیان بر گرگان
فرمان میراند و تا هنگام مرگ بیستون (٣٦٦ق/٩٧٧م) وضع چنین بود. بیستون در
٣٦٠ق/٩٧١م فرمانبردار عباسیان گشت و به فرمان نوهاش عضدالدوله به ظهیرالدوله ملقب
گردید.
٤. شمسالمعالی قابوس بن وشمگیر (حک ٣٦٦-٤٠٣ق/٩٦٧-١٠١٢م). پس از بیستون، فرزندی
خردسال از وی در طبرستان به جای مانده بود. جدّ مادری این کودک «دباج بن بانی گیلی»
فرمانروای طبرستان، به طمع دست یافتن بر پادشاهی، به گرگان شتافت. لشکریان گرگان از
وی پیشواز کردند و او را به پادشاهی برداشتند. در ٣٦٩ق/٩٧٩م عضدالدولۀ دیلمی همدان
و ری را از زیر نفوذ برادر خود فخرالدوله بیرون آورد. برادرش از ترس به دیلم و سپس
به گرگان رفت و در پناه قابوس جای گرفت. قابوس او را بسیار گرامی داشت. در
٣٧١ق/٩٨١م عضدالدوله از قابوس خواست تا در برابر پرداخت مال و بستن پیمان، برادر را
به وی تسلیم کند. قابوس این پیشنهاد را نپذیرفت. عضدالدوله از قابوس خواست تا در
برابر پرداخت مال و بستن پیمان، برادر را به وی تسلیم کند. قابوس این پیشنهاد را
نپذیرفت. عضدالدوله برادر دیگرش مؤیدالدوله را با لشکری روانۀ گرگان کرد. قابوس نیز
با سپاه خود برای رویارویی با سپاه عضدالدوله از گرگان بیرون آمد، ولی در نزدیکی
استراباد از او شکست خورد و به سوی دژی که ثروتی در آن پنهان کرده بود، شتافت و
اموال را برداشته به نیشابور به نزد امیر نوح بن منصور سامانی رفت. فخرالدوله نیز
به او پیوست. امیر سامانی به والی نیشابور فرمان داد تا از این دو تجلیل کند و
سپاهی برای یاری ایشان آماده سازد. در نیشابور لشکریانی انبوه گرد آمدند که به گفتۀ
ابن اثیر «فضای شهر را پر کردند». سپاهیان به سوی گرگان رهسپار شدند و آن شهر را به
مدت دو ماه در محاصره گرفتند. در گرگان قحطی سختی رخ نمود چنانکه مردم، سبوس جو را
با گل میآمیختند و میخوردند. بر اثر این قحط و فشار و جنگ هر روزه، سپاهیان
مؤیدالدوله بر آن شدند که یکباره از شهر بیرون آیند و جنگ را یکسره کنند. سرانجام
به پیروزی رسیدند و قابوس به نیشابور بازگشت. وی از این پس ١٨ سال از پایتخت خود
دور بود و در پناه سامانیان زیست، ولی فخرالدوله پس از مرگ برادرش عضدالدوله به
دعوت صاحب بن عباد به ری رفت.
در ٣٨٨ق/٩٩٨م مردم گرگان از قابوس خواستند تا به گرگان باز گرد. او از ناتوانی آل
بویه (بهویژه پس از مرگ صاحب بن عباد) بهره گرفت و از نیشابور به گرگان شتافت و
آنجا را از دست مجدالدوله بیرون آورد. سپاهیان شکست خوردۀ مجدالدوله در ری گرد
آمدند و بار دیگر به گرگان شتافتند و آنجا را محاصره کردند، ولی به علت باران و
طوفان سخت، واپس نشستند. قابوس در پی آنها تاخت و همۀ سرزمینهای میان گرگان و
استراباد را گرفت و فرزند خود منوچهر را به فرمانروایی آنجا برگماشت. سپس رویان و
چالوس را گشود و با یمینالدوله محمد غزنوی از در دوستی درآمد. شمسالمعالی قابوس
پادشاهی ادیب و شاعری توانا بود و به دو زبان فارسی و عربی شعر میسرود، خطی خوش
داشت و در نجوم و داشنهای دیگر صاحبنظر بود.
باوجود همۀ این ویژگیهای نیکو که در پادشاهان دیگر کمتر دیده میشود، قابوس پادشاهی
ستمگر و کینهتوز بود. به اسانی در برابر گناهان ناچیز فرمان کشتن میداد و به گفته
جرفادقانی «به کمتر زلّهای عقوبات عنیف کردی». پس از کشتن حاجب بیآزار و مورد
علاقۀ سپاهش «نعیم»، لشکریان از رفتار وی به تنگ آمدند و آهنگ او کردند و هنگامی که
وی از گرگان به یکی از دژها رفته بود، آن دژ را در محاصره گرفتند. وی پس از درگیری
به بسطام گریخت و دشمنان وی گرگان را تصرف کردند و از فرزند او منوچهر خواستند تا
به فرمانروایی نشیند. از این پس قابوس تصمیم گرفت از کار کنارهگیری کند، پس به
قلعۀ جناشک رفت. دشمنان قابوس، منوچهر را از زنده بودن پدر و امکان تصرف مجدد
فرمانروایی ترساندند، ولی منوچهر پاسخی به آنها نداد. از اینرو دشمنان به خانهای
که قابوس در آن گوشه گرفته بود، رفتند و همۀ جامههایش را بردند و قابوس از شدت
سرما در آنجا بمرد.
٥. فلکالمعالی منوچهر بن قابوس (حک ٤٠٣-٤٢٣ق/١٠١٢-١٠٣٢م). وی پس از مرگ پدر، با
یمینالدوله محمود غزنوی که در این دوره بسیار نیرومند شده بود، مکاتبه کرد و اطاعت
او را گردن نهاد و در گرگان، طبرستان، قومس و دامغان به نامش خطبه خواند و دختر او
را به زنی گرفت و بدین ترتیب خود را نیرومند ساخت و توانست قاتلان پدر خود را از
میان بردارد.
در ٤٢٠ق/١٠٢٩م سلطان محمود به ری حمله برد و منوچهر از برابر وی گریخت و برای جلب
خشنودی او ٠٠٠‘٤٠٠ دینار پرداخت و در کوهها متحصن گردید. سلطان محمود از پیگرد وی
دست کشید و به نیشابور رفت. منوچهر در ٤٢٣ق/١٠٣٢م از میان رفت. احمدبن قوص بن احمد
معروف به منوچهری دامغانی (د ٤٣٢ق/١٠٤١م)، شاعر نامی تخلص خود را از این پادشاه
گرفته است.
٦. انوشیروان بن منوچهر (حک ٤٢٣-٤٣٥ق/١٠٣٢-١٠٤٤م). او هنگام مرگ پدر کودکی خردسال
بود و از اینرو با کالیجار سردار سپاه به نام وی خطبه خواند. او توانست با پرداخت
٠٠٠‘٥٠٠ دینار باج، فرمانروایی خود را بر گرگان و طبرستان دنبال کند. هنگامی که
انوشیروان به سن رشد رسید، با کالجار را به زندان انداخت.
در ٤٣٣ق/١٠٤٢م طغرل بیک سلجوقی که به تازگی قدرت یافته بود و به تدریج همۀ
سرزمینهای ایران را به زیر فرمان خود در میآورد، به گرگان آمد و این سرزمین را
گرفت و مردی مرداویج نام (فرمانده پیشین غزنویان) را از سوی خود بر آنجا گماشت.
مرداویج مادر انوشیروان را به زنی گرفت و انوشیروان از اینپ س تا ٤٣٥ق/١٠٤٤م که چشم
از جهان فرو بست، زیر نظر مرداویج در این دیار فرمان راند.
پایان فرمانروایی: بسیاری از مورخان ٤٣٣ق/١٠٤٣م را که مرداویج از سوی طغرل بیک
سلجوقی به حکومت گرگان گماشته شد، سالِ پایان کار آل زیار میدانند، ولی برخی بر
این گمانند که مردان دیگری مانند جستان بن انوشیروان، کیکاووس بن ساکندر، گسلان بن
کیکاووس، با کالیجار و دارا پادشاهان دیگر این خاندان بودهاند و این دودمان تا
٤٨٣ق/١٠٩٠م حکومت رانده و سرانجام به دست اسماعیلیان برافتاده است. دلیلی که گمان
این پژوهشگران را نیرو میبخشد، این است که در برخی کتابهای تاریخی مانند الکامل،
تاریخ بیهقی، تاریخ گردیزی و جز آن از این کسان، جسته و گریخته یاد شده است. دیگر
اینکه کیکاووس یا کاووس بن اسکندر در کتاب قابوسنامه از پدر خود اسکندر به لفظ
«امیر» یاد کرده و فرزند خود را گیلان شاه نامیده و سخن از پادشاهی او در آینده به
میان آورده است. لیکن از بررسی این مأخذ دلایلی روشن بر وجود یک پادشاه متقل به دست
نمیآید. میتوان گفت که پس از انوشیروان، از آل زیار شاهزادگانی به جای ماندهاند
که احتمالاً بر مناطق محدودی از گرگان یا طبسرتان فرمانروایی کردهاند.
وضع اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی: از سقوط ساسانیان و گشوده شدن ایران به دست
مسلمانان، تا پایهگذاری آل زیار، نزدیک به ٣٠٠ سال می گذشت. در این مدت وضع
اجتماعی و فرهنگی ایران دچار دگرگونیهایی شده بود. مردم شهرها و روستاها، تحت تأثیر
فرهنگ اسلامی، بسیاری از آیینها و سنتهای پیشین خود را تغییر داده و به آیین نو
درآمده بودند، ولی بیدادگری امویان و عباسیان و کارگزاران ایشان مایۀ آن شد که در
طول این سه سده، جنبشها و کوششهایی در جهت بیرون آمدن از زیر سلطۀ خودکامانۀ خلفای
کاخنشین شام و بغداد شکل گیرد.
پادشاهان آل زیار میکوشیدند حکومت محلیِ متمرکز و نیرومندی پدید آورند و خود را تا
حد امکان از اطاعت خلفای عباسی بیرون بکشند. آنان برای رسیدن به این هدف چنین فرا
مینمودند که برای ملت ایران ارزش ویژه قائلند و نسبت به ملیت ایرانی تعصب خاص
دارند و آن را از جان و دل میستایند. یکی از نمودهای گرایش آنان به ملیّت ایرانی
برگزیدن نامهای سرۀ پارسی بود. از یددگاه دیگر، میتوان گفت آنان دلبستگیهایی به
ملت و فرهنگ و آیینهای باستانی ایران داشتند و میخواستند ایران باستان را با
ویژگیهایش زنده گردانند.
مرداویج نه تنها از نظر فرهنگی و اجتماعی، بلکه از جهت اقتصادی نیز عباسیان را با
تهدید جدی مواجه ساخت، چه دست یافتن زیاریان به شهرهای مهمی مانند همدان، اهواز،
اصفهان و گرگان در تضعیف بنیۀ اقتصادیِ خلافت عباسی تأثیر بسزایی نهاد. مالیاتی که
از مناطق گوناگون ایران به پایتخت خلافت سرازیر میشد، بهویژه مالیات سرزمینهای
تصرف شده از سوی زیاریان، برای ادامۀ حکومت عباسیان ضروری مینمود. خزانۀ مرکز
خلافت عباسیان در زمان حکومت المطیع (٣٦١ق/٩٧٢م) چنان تهی شده بود که برای پرداخت
٠٠٠‘٤٠٠ درهم حقوق سپاهیان، در و پنجرۀ کاخ و جامههای خلیفه را حراج کردند. این
فشارهای مادی و معنوی در جرأت بخشیدن به آل بویه برای چیره شدن بر بغداد و زیر
فرمان در آوردن حکومت عباسیان بیتأثیر نبود.
برخی از پادشاهان آل زیار به گسترش فرهنگ و علوم و ادبیات کمک کردند و نه تنها مشوق
شاعران و دانشمندان بودند، بلکه از میان آن شاهان کسانی مانند قابوس بن وشمگیر و
کیکاووس بن اسکندر خود آثاری در دانش و ادب و خوشنویسی داشتهاند. اشعار و رسائل
به جای مانده از قابوس و اثر نامی کیکاووس (قابوسنامه) تا به امروز مورد توجه
نویسندگان و پژوهشگران بوده است.
رسائل ادبی سی و سهگانۀ قابوس بن وشمگیر خطاب به صاحب ابن عباد
(٣٢٦-٣٨٥ق/٩٣٨-٩٩٥م)، ابن عمید (٣٣٧-٣٦٦ق/٩٤٨-٩٧٧م) و عتبی (ح ٣٥٠-٤٣١ق/٩٦١-١٠٤٠م)
و ٩ رسالۀ دیگر در پاسخ آنها را عبدالرحمن بن علی یزدادی در کتاب کمال البلاغه
گردآوری کرده و آثار ادبی دیگر وی در کتابهایی مانند یتیمه الدهر، معجم الادباء،
تاریخ یمینی و جز اینها آمده است.
ابوالفرج علی بن حسین ان هندو (د ٤١٠ تا ٤٢٠ق/١٠١٩ تا ١٠٢٩م) شاعر، کاتب و حکیم
نامی نخست در دربار منوچهر به سر میبرد و سپس از پیش وی گریخت. کیکاووس بن اسکندر
بن قابوس (٤١٢ق/١٠٢١م) از شاهزادگان این دودمان با نوشتن اثر ارزشمندی مانند کتاب
قابوسنامه مشتمل بر ٤٤ باب در ندرز و داستانهای عبرتانگیز و بیان آداب و آیین
بسیاری از هنرها و پیشهها، نه تنها نام خود او، بلکه نام آل زیار را در شمار
چهرههای ادبپرور درآورده است. وی به ادیبان و شاعران و دانشمندان ارج می نهاد.
ابوریحان بیرونی (٣٦٢-٤٤٠ق/٩٧٣-١٠٤٨م) کتاب ارزشمند الآثارالباقیه را در ٣٩١ق/١٠٠١م
به نام او تألیف کرد. ابوعلی سینا از سلطان محمود غزنوی که پادشاهی متعصب بود و به
تدریج در خوارزم قدرت مییافت، هراسناک شد و خوارزم را به سوی گرگان ترک کرد تا به
درگاه قابوس برسد، ولی پیش از رسیده به گرگان در ٤٠٣ق/١٠١٢م شنید که قابوس زندانی و
کشته شده است.
خسروی سرخسی (د ح ٣٨٣ق/٩٩٣م)، شاعر نامی در دربار قابوس ارج ویژهای داشت و
دانشمندان و شاعران دیگری چون ابومنصور عبدالملک ثعالبی (٣٥٠-٤٢٩ق/٩٦١-١٠٣٨م)، قاضی
ابوبشر فضل جرجانی، ابوعامر جرجانی، ابوبکر محمد طبری و جز آنان نیز مورد لطف قابوس
بودند. از چهرههای شناخته شدۀ دیگر زمان قابوس میتوان قاضیالقضات ابوالعباس
رویانی و ابوالفرج رشیدبن عبداللـه استرابادی طبیب را نام برد.
مآخذ: آملی، اولیاءاللـه، تاریخ رویان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٨ش، ص ١١٤؛
ابن اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، ١٣٩٩ق، ٨/٢٩٨-٣٠٤؛ ابن اسفندیار، محمدبن حسن،
تاریخ طبرستان، به کوشش عباس اقبال، تهران، ١٣٢٠ش، ١/٩٨؛ املشی، بهاءالدین، تاریخ
گیلان، به کوشش محمدهادی میزان، تهران، ١٣٥٢ش، ص ٧٦؛ باسورث، سی. آی. «نکاتی چند در
باب وقایع مربوط به آل زیار در گرگان و طبرستان»، ترجمۀ احمد احمدی بیرجندی، مجلۀ
دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی مشهد، س ٦، شم ٢ (تابستان ١٣٤٩ش)، صص ٣٧٨-٣٩٨؛
جرفادقانی، ناصح بن ظفر، ترجمۀ تاریخ یمینی، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٥٧ش، صص
٢٢٥-٢٤٨؛ خواندمیر، غیاثالدین بن همام، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیر سیاقی،
تهران، ١٣٣٣ش، ٢/٤٣٩-٤٤٢؛ زامباور، ادوارد ریتر، نسبنامۀ خلفا و شهریاران، ترجمۀ
محمد جواد مشکور، تهران، ١٣٥٦ش، صص ٣١٩-٣٢٠؛ سلیمان، احمدسعید، تاریخ الدول
الاسلامیه و معجم الأُسَرِالحاکمه، مصر، ١٩٦٩م، ١/٩٨؛ گردیزی، عبدالحی بن ضحاک،
تاریخ، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٦٣ش؛ صص ١٩٣، ١٩٥، ٣٣٦-٣٣٧، ٣٥٨، ٣٦٣، ٥٣٩؛
لین پول، استانلی، طبقات سلاطین اسلام، ترجمۀ عباس اقبال، تهران، ١٣٦٣ش، صص
١٢٣-١٢٤؛ مدرس، محمدعلی، ریحانه الادب، تبریز، ١٣٤٦ش، ٨/٣٩٥؛ ملکم، جان، تاریخ
ایران، ترجمۀ میرزا حیرت، تهران، ١٣٠٣ق، ص ١١٤؛ میرخواند، محمدبن خاوند شاه، روضه
الصفا، تهران، ١٣٣٩ش، ٤/٧٩-٨٦؛ ناصر مستوفی، حسن، «امرای آخری آل زیار»، یادگار، س
٣، شم ٩ (اردیبهشت ١٣٢٦)، صص ٧٨-٨٠.
حسین عماری