احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٦٣ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
در همين موقع ديدم او نيز شروع به سوختن كرد. از همان آتش برادرش پيكر او را نيز فرا گرفت روى زمين افتاد در همين موقع كه از كار او در شگفت بودم شخص سومى آمد سلام كرد جواب دادم. گفت دو نفر با اين مشخصات نديدهاى؟ گفتم چرا ولى جريان را به او نگفتم كه باز مثل برادرش به جنگ با من برخيزد. گفتم بيا تا آنها را به تو نشان دهم. او را آوردم پهلوى آن دو به زمين نگاه كرد كه دود از آن بر مىخاست گفت اين چيست؟ جريان را برايش گفتم. گفت به خدا قسم اگر دو برادرم گواهى دهند به راستى تو، من پيرو تو خواهم شد و گر نه با تو به جنگ مىپردازم.
فرياد برداشت دانيال! اين شخص راست مىگويد؟ گفت آرى اى هارون او را تصديق كن گفت: اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمة الله و عبده و رسوله.
گفتم خداى را سپاس كه تو را هدايت نمود گفت من و تو در راه خدا برادر مىشويم من داراى زن و فرزند و ثروتى هستم و گر نه با تو به سياحت مىپرداختم اما طاقت فراق آنها را ندارم اميد دارم خداوند به واسطه آنها به من در قيامت اجر و مزدى بدهد شايد هم بروم آنها را بياورم و نزديك دير تو ساكن شوم.
از پيش من رفت و چند شب فاصله شد و شبى آمد و فرياد زد ديدم با زن و بچه و گوسفندهايش آمده در همين نزديكى خيمهاى زد. پيوسته در دلهاى شب پيش او مىرفتم و به ملاقاتش بهرهمند بودم و واقعا برادر خوبى براى من بود. يك شب گفت من در تورات چيزى را خواندهام وقتى بيان كرد ديدم صفات پيامبر شما محمد مصطفى است ٦ گفتم من مشخصات او را در تورات و انجيل ديدهام و ايمان به او آوردهام. به او انجيل آموختم و مشخصات پيامبر ٦ را در انجيل برايش خواندم ما هر دو به او ايمان آورديم و دوستش مىداشتيم و آرزوى ديدارش را داشتيم.
مدتى به همين وضع زندگى كرد و بهترين شخص بود و با او انس داشتم از مقامات او اين بود كه براى چرانيدن گوسفندان خود خارج مىشد و در سرزمين خشك و بىعلف گوسفندهاى خود را نگه مىداشت ولى به زودى سرسبز و خرم مىشد وقتى باران مىآمد گوسفندان خود را جمع مىكرد اطراف خيمه و