احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٦١ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
پرسيد تو را چه كسى به اينجا گسيل داشته آيا وصى او فرستاده؟ گفت نه خليفهاش روانه كرده گفت آن خليفه غير وصى اوست؟ جواب داد آرى. گفت وصى او زنده است جواب داد آرى گفت چگونه چنين اتفاق افتاده؟ گفت مردم اجتماع نمودند و اين شخص را انتخاب كردند كه از خويشاوندانش نبود از صلحاء صحابه او به شمار مىرفت. گفت جريان تو از جريان آن دو مرد عجيبتر است كه در باره عيسى به اختلاف عقيده داشتند شما هم خلاف پيامبر خود نموديد و كار همان مرد را انجام داديد.
خالد توجه به دوست پهلوى خود نموده گفت به خدا همين طور است ما پيروى هواى نفس خود را نموديم ديگرى را به جاى ديگرى نشانديم اگر اختلافى كه بين من و على در زمان پيامبر ٦ وجود داشت نبود هيچ كس را بر او مقدم نمىداشتم.
مالك اشتر به نام مالك بن حارث كه حضور داشت گفت چرا بين تو و على اختلاف باشد جريان چه بوده؟ گفت من با او در شجاعت پيوسته مايل بودم برترى داشته باشم او داراى سابقه زياد در اسلام بود و با پيامبر ٦ خويشاوندى داشت كه مرا آن امتيازها نبود بالاخره مرا به جانبدارى از قريش وادار نمود و اين اتفاق افتاد ام سلمه همسر پيامبر ٦ مرا بر اين كار سرزنش نمود ولى من نپذيرفتم.
آنگاه رو به ديرانى نموده گفت حرف خود را بزن و از مطالبى كه مىگفتى ادامه بده گفت مىگويم من داراى دينى بودم كه تازه و جديد بود اما كهنه شد بطورى كه در آن دين پايدار بر حق باقى نماند مگر دو نفر يا سه نفر و دين شما نيز كهنه مىشود بطورى كه دو يا سه مرد در آن باقى نخواهد ماند. شما با مردن پيامبرتان يك درجه از اسلام را رها كرديد با از دنيا رفتن وصيّتان نيز يك درجه ديگر را از دست خواهيد داد تا يك نفر باقى نماند كه پيامبرتان را ديده باشد چنان دين شما فرسوده شود كه نماز و حج و جهاد و روزه شما فاسد گردد امانت و زكات از ميان شما برود باقيماندهاى از دين خواهد بود ميان شما تا كتابتان، خدايتان و از اهل بيت پيامبرتان