احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٦٢ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
ميان شما باشد وقتى اين دو چيز از ميان شما رفت ديگر بجز شهادتين چيزى برايتان باقى نمىماند لا اله الا الله و محمدا رسول الله ٦. در چنين موقعى قيامت شما و ديگران به پا مىخيزد و هنگام وعده فرا مىرسد و قيامت بر شما ملت مسلمان بپا خواهد شد زيرا آخرين امت هستيد به شما دنيا تمام و رستاخيز شروع مىشود.
خالد گفت اين مطالب را پيامبرمان به ما فرموده اينك از عجيبترين چيزى كه مشاهده كردهاى در اين دير از وقتى سكونت گزيدهاى براى ما نقل كن. گفت بيشمار عجايب و افراد ديدهام خالد گفت بعضى از آنها را براى ما بگو. گفت بسيار خوب من در دل شب از دير خارج مىشدم براى وضو گرفتن كنار آبگيرى كه در دامنه اين كوه است و مقدارى آب نيز با خود برمىداشتم و به دير مىبردم در بين دو نماز مغرب و عشاء مىرفتم و كنار آبگير به استراحت مىپرداختم يك شب كنار آبگير بودم كه مردى آمد و سلام كرد جوابش را دادم. گفت از اينجا گروهى كه داراى گوسفند بودند ردّ نشدند و آنها را نديدى؟ گفتم نه. گفت گروهى از اعراب به يك گله گوسفند برخوردند كه غلام من آنها را مىچرانيد غلام و گوسفندها را پيش انداخته و بردهاند.
گفتم تو كيستى؟ گفت من مردى از بنى اسرائيلم. پرسيد دين تو چيست؟ گفتم تو چه دين دارى؟ جواب داد من يهودى هستم. گفتم من هم نصرانى هستم و روى از او برگردانيدم.
گفت شما خطا كردهايد و داخل اين دين شدهايد و راه درست را رها كردهايد پيوسته با من بحث مىكرد به او گفتم بيا دستهاى خود را برداريم و نفرين كنيم هر كدام بر باطل بود از خدا بخواهيم آتشى فرود آيد و او را فرا گيرد. دست برداشتيم اما هنوز دعاى ما تمام نشده بود كه ديدم آتش پيكر او را فرا گرفته و از زمين شعله بر مىخيزد. طولى نكشيد كه مردى آمد و سلام داد. جوابش را دادم. گفت شخصى را با اين نام و نشان مشاهده نكردى؟ گفتم چرا. جريان را برايش نقل كردم گفت دروغگو تو برادر مرا كشتهاى او مسلمان بود شروع كرد به ناسزا گفتن من با سنگ از او دفاع مىكردم او هم به من و عيسى مسيح ناسزا مىگفت و هر كس به دين عيسى بود