احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٦٠ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
كجا است؟ ما او را پيش خالد بن وليد آورديم. سلام كرد خالد جوابش را داد پير مردى كهنسال بود.
خالد گفت چند سال دارى؟ جواب داد دويست و سى سال. پرسيد چند سال است در اين دير زندگى مىكنى؟ گفت شصت سال. سؤال كرد تاكنون كسى را ديدهاى كه او عيسى را ديده باشد؟ گفت آرى دو نفر را ديدم كه هر دو عيسى را ديده بودند. پرسيد آنها به تو چه گفتند؟ جواب داد يكى از آن دو گفت عيسى بنده خدا و پيامبر او و روح و كلمه خدا است كه به مريم القاء نموده عيسى مخلوق است نه خالق. سخنش را پذيرفتم و تصديق نمودم ديگرى گفت عيسى خدا است اما او را تكذيب نمودم و لعنتش كردم.
خالد گفت واقعا تعجب است كه دو نفر هر دو عيسى را ديده باشند و بر خلاف هم سخن بگويند. راهب گفت آن يكى پيرو هواى نفس خويش گرديد و اعمال زشت خويش را به اغواى شيطان نيك انگاشت اما ديگرى پيرو حق شد خداوند او را هدايت نمود.
پرسيد انجيل خواندهاى؟ جواب داد آرى گفت تورات چطور جواب داد چرا.
گفت پس به موسى ايمان دارى؟ جواب داد آرى. خالد گفت مايل نيستى كه مسلمان شوى و گواهى به رسالت حضرت محمد ٦ بدهى؟ گفت من به او قبل از تو ايمان آوردهام گرچه سخنش را نشنيده بودم و او را نديدهام گفت پس تو اكنون ايمان به او مىآورى و به دستوراتش؟ جواب داد چگونه ايمان نياورم با اينكه نام او را در تورات و انجيل خواندهام و موسى و عيسى به آمدنش بشارت دادهاند. گفت پس چرا در اين دير سكونت اختيار كردهاى. گفت كجا بروم پيرمردى كهنسال و افتاده هستم ديگر عمرى از من باقى نمانده كه به مردم بپيوندم. شنيده بودم شما مىآئيد انتظار آمدنتان را داشتم كه سلام نمايم و اعلام كنم كه من پيرو ملت شمايم.
پرسيد پيامبر شما چه شد؟ جواب داد از دنيا رفت. پرسيد تو وصى او هستى؟
گفت نه ولى وصى او يكى از خويشاوندانش هست كه از ياران و صحابه او بوده.