احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١١٦ - بخش هشتم آنچه امير المؤمنين
اى سئوالكننده! فريب مساجد زياد را نخورى و اجتماع مردمى كه گرد هم آمدهاند اما دلهاى آنها به هم پيوسته نيست. بدانيد مردم سه قسمند: زاهد، راغب و صابر. اما زاهد اگر چيزى از دنيا به دست آمد شاد نمىشود و اگر چيزى از دستش رفت محزون نمىگردد. اما صابر به دل آرزوى دنيا را دارد اگر چيزى به دست آورد از آن كناره مىگيرد چون مىداند عاقبت بدى دارد. اما راغب به دنيا باكى ندارد كه از حلال بدست آورد يا حرام.
گفت علامت مؤمن در اين زمان چيست؟ فرمود متوجه وظيفه خويش است كه چه خدا بر او واجب نموده علاقمند به آن مىشود و چه مخالفت دستور خدا است از او متنفر است گرچه دوست نزديكش باشد. گفت صحيح مىفرمائيد يا امير المؤمنين.
بعد آن شخص غائب شد و ما نديديم او را. مردم به دنبالش رفتند پيدايش نكردند.
امير المؤمنين ٧ تبسمى نمود سپس فرمود چه مىكنيد او برادرم خضر ٧ بود.
باز فرمود
سلونى قبل ان تفقدونى
ديگر كسى از جاى حركت نكرد. خدا را ستايش نمود و صلوات بر پيامبر اكرم ٦ فرستاد. سپس فرمود حسن جان حركت كن برو منبر سخن بگو تا قريش تو را بشناسند بعد از من و نگويند حسن نمىتواند كارى بكند. گفت پدر جان چگونه به منبر بروم و سخن بگويم با اينكه شما ميان مردم هستى مىشنوى و مىبينى مرا. فرمود پدر و مادرم فدايت خودم را پنهان مىكنم از تو كه بشنوم و ببينم ولى تو مرا نبينى.
امام حسن ٧ به منبر رفت حمدى شايسته و بليغ نمود خداى را و صلواتى مختصر و موجز بر پيامبر اكرم ٦ فرستاد سپس فرمود مردم! از جدم پيامبر اكرم ٦ شنيدم مىفرمود
انا مدينة العلم و على بابها
مگر مىتوان وارد شهر جز از درب آن شد؟ آنگاه از منبر پائين آمد. امير المؤمنين ٧ از جاى حركت نمود و او را در آغوش گرفت آنگاه فرمود حسين جان! تو