احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٨٠ - بخش ششم بعضى از احتجاجات امير المؤمنين
اما شب كور و روز بينا مردى است كه منكر انبياى گذشته و اوصياى آنها و كتب ايشان است. پيامبر ما را درك كرده و ايمان آورده به خدا و پيامبرش و به امامت من نيز ايمان دارد و ولايت مرا پذيرفته است شب كور است و روز بينا. اى ابن كواء! واى بر تو به وسيله ما فرزندان ابو طالب اسلام را افتتاح نموده و به وسيله ما ختم مىنمايد.
اصبغ گفت وقتى امير المؤمنين ٧ از منبر پائين آمد. از پى او رفتم و گفتم سرورم! يا امير المؤمنين دلم را محكم كردى با بيانات خود. فرمود اصبغ! هر كس شك در ولايت داشته باشد شك در ايمان اوست و هر كه اقرار به ولايت من نمايد اقرار به ولاية الله نموده. ولايت من متصل است به ولايت خدا مانند اين دو انگشت.
اصبغ! هر كس اقرار به ولايت من نمود رستگار شد و هر كه انكار كرد ولايت مرا بدبخت و زيانكار شد و به رو در آتش خواهد افتاد و هر كه داخل آتش شد در آنجا سالهاى سال و مدت زيادى خواهد ماند.
مناقب ج ١ صفحه ٥١١.
پادشاه روم نامهاى براى معاويه فرستاد و از او سؤالاتى كرد. از آن جمله پرسيد بگو لا شىء چيست؟ معاويه در جواب فرو ماند. عمرو بن عاص گفت يك اسب خوب بفرست در سپاه على ٧ كه آن را به قيمت لا شىء بفروشند شايد مسأله روشن شود. فرستاده معاويه وارد سپاه امير المؤمنين ٧ شد و برخورد به على ٧ كرد كه قنبر همراه او بود. مولى به قنبر فرمود اسب را قيمت كن.
پرسيد اين اسب را چند مىفروشى؟ گفت (بلا شىء) فرمود اسب را از او بگير.
صاحب گفت لا شىء را بده او را به صحرا برد و سراب را به او نمود گفت لا شىء اين است و فرمود برو بگو به معاويه. عرض كرد به چه دليل مىگوئى؟ فرمود مگر نشنيدهاى خداوند در قرآن مىفرمايد يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً.
ابن كواء پرسيد فاصله بين آسمان و زمين چقدر است؟ فرمود به اندازه ناله مظلومى و دعاى مستجابى. گفت مزه آب چيست؟ فرمود مزه زندگى را دارد. گفت بين مشرق و مغرب چقدر فاصله است؟ فرمود به اندازه يك روز راه خورشيد. گفت آن دو برادر كدامند كه در يك روز بدنيا آمدند و يك روز از دنيا رفتند عمر يكى از