عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٨٠ - حقيقت عشق
كند، اعوان شياطين كه تخم و ساوس ممزوج به تخم شهوت در زمين طبيعت مىپاشند تا حنظل كفر و ضلالت مىرويانند، لالهزار و گلزار عشق در جان عاشق تباه مىكنند و از حواشى عرصه دل برانند.
دل را احوال پيدا شود و از كئوس افعال شراب ربانى باز خورد، روح را مدارج معارف پديد آيد، سر را معارج توحيد كشف شود، از اين عالم كه عين افعال است به عين صفات سير كند و از صرف احوال، حقايق طرق مشاهده آموزد.
در سايه عشق حق به تمام رذايل نفسانى و كژىها و بدىها خاتمه داده مىشود، چوب كج را با گرفتن نزديك آتش راست مىكنند، با نزديك شدن به شمس حقيقت تمام آلودگىها از ميان برخيزد و وجود آدمى به هدايت آراسته شود.
آن كه طالب اين عشق است بايد دل از غير او برگيرد و آنچه خواهد براى او خواهد، مرد غواص تا دل از ملك جان برندارد، روا نبود كه دست طلب او به مرواريد مراد رسد و كسى كه در طلب جمال و جلال اوست قصد نجات اعظم كرده، بايد دست از هرچه جز اوست بشويد.
ژندهپوشى در مجلس موساى كليم نعره كشيد، موسى از سر تندى بر وى بانگ زد، جبرئيل آمد كه اى موسى! خدا گويد: در مجلس تو صاحب درد و خداوند دل همان يك مرد بود كه براى ما به مجلس تو آمد، تو بانگ بر وى زدى، هرچند عزيزى و كليمى اما سرى كه ما در زير گليم نهادهايم ديده نمىشود، آن اشتياق به جمال ماست كه دوستان را به وجد آورد، تقاضاى جمال ماست كه دلهاشان در عالم خوف و رجا و قبض و بسط كشد، هر ديده كه از دنيا پر شد صفت عقبى در وى نگنجد و هر ديده كه صفت عقبى در وى قرار گرفت از جلال قرب ما و عز وصال بىخبر بود، نه دنيا و نه عقبى بلكه وصال مولا.