عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٦ - خشنودى باهيه در برزخ
صعب العلاجى دچار مىشدم دنبال آن علويه مىفرستادم و پيغام مىدادم امروز وقت تلافى است، او به حرم مىرفت و در حق من دعا مىكرد و من شفا مىيافتم.
پس از فوت حاج ميرزا خليل، آن زن علويه بر سر مزارش مىآمد و پس از دعا و طلب مغفرت عرضه مىداشت خدايا! مقام حاجى را به من بنمايان!
پس از مدتى خواب ديد وارد وادى السلام شده و آنجا همانند بهشت عنبر سرشت، همراه با قصرهاى عالى است، چشمش به قصرى زيبا افتاد، پرسيد اين قصر از كيست؟ گفتند: از حاج ميرزا خليل، نزديك قصر آمد جوانى را با صورتى بسيار زيبا مشاهده كرد، از او سراغ حاجى را گرفت، آن جوان خوشسيما گفت: حق دارى مرا نشناسى، من حاج ميرزا خليلم كه بر اثر دعاى تو و كارهاى خيرم به اين مقام رسيدم و به تو اعلام مىكنم كه حقا خدمت مرا تلافى كردى!!
خشنودى باهيه در برزخ
در كتاب «روض الرياحين» آمده است كه:
زنى بود به نام باهيه، چون از دنيا رفت، فرزندش تمام شبهاى جمعه به زيارت قبرش مىرفت و از براى او و اهل قبرستان قرآن مىخواند، تا شبى مادر را در خواب ديد و حال او را بسيار خوب يافت، گفت: اى مادر! از اوضاع مرگ برايم بگو، مادر گفت: اى پسر! مرگ را عقباتى سخت است، اما من بر اثر عبادت راحت گذشتم و اكنون در عالم برزخ در بستانى هستم كه از هر جهت راحتم و محل من به فرشهاى ابريشمى مفروش است، پسرم! از زيارت قبر من و دعا و قرآن دست برمدار؛ زيرا من به آمدن تو خوشحال مىشوم.