عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢١١ - كشف برزخى براى آقا سيد جمالالدين گلپايگانى
مقبره بود مشغول تلاوت قرآن شود و آنان صبح بازگشته و جنازه را دفن كنند.
آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قارى قرآن مشغول تلاوت آيات حق شد.
همين كه من سفره خود را باز كردم تا مشغول غذاخوردن شوم ديدم ملائكه عذاب آمدند و مشغول عذاب كردن آن ميت شدند.
عين عبارت مرحوم گلپايگانى اين است: چنان گرزهاى آتشين بر سر او مىزدند كه آتش به آسمان زبانه مىكشيد و فريادهايى از اين مرده برمىخاست كه گويى تمام اين قبرستان عظيم را متزلزل مىكرد، نمىدانم اهل چه معصيتى بود؟ از حاكمان جاير و ظالم بود كه اينطور مستحق عذاب بود؟! و ابدا قارى قرآن اطلاعى نداشت؛ آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت قرآن اشتغال داشت.
من از مشاهده اين منظره از حال رفتم، بدنم لرزيد، رنگم پريد، هرچه به صاحب مقبره اشاره مىكنم كه در را باز كن من مىخواهم بروم او نمىفهميد، هرچه مىخواستم بگويم زبانم بند آمده بود و حركت نمىكرد، بالاخره به او فهماندم، چفت در را باز كن من مىخواهم بروم، گفت: آقا هوا سرد است، برف روى زمين را پوشانيده، در راه گرگ هست تو را آسيب مىرساند، هرچه مىخواستم به او بفهمانم كه من طاقت ماندن ندارم او ادراك نمىكرد.
به ناچار خود را به در اطاق كشاندم، قارى قرآن در را باز كرد و من بيرون آمدم، با آن كه تا اصفهان مسافت زيادى نبود به سختى خود را به شهر رساندم، در مسير راه چندين مرتبه زمين خوردم، به حجره مدرسه آمدم، يك هفته مريض بودم مرحوم آخوند و جهانگيرخان به اطاقم مىآمدند و از من پذيرايى كرده براى علاجم به من دوا مىدادند، جهانگيرخان براى من گوشت مىپخت و به زور به حلق من مىكرد تا كم كم قوه گرفتم و برايم بهبودى حاصل شد!!
و نيز آن جناب مىفرمودند: روزى در هواى بسيار گرم براى فاتحه اهل قبور به