عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٧ - مرگ ستمپيشگان در روايات
كه بر گوش او هم غلبه مىكند و گوشش به پيروى از زبانش كه قدرت خود را از دست داده و از گفتار افتاده بود از قدرت مىافتد و شنوايى خود را از دست مىدهد. در اين حال در ميان اهل خود كه اطراف او گرد آمدهاند به طورى است كه نه با زبان مىتواند سخن بگويد و نه با گوش سخنى بشنود، ولى با چشمش كه هنوز از كار نيفتاده است دايما در چهره اطرافيان خود نگاه مىكند و پيوسته ديدگان خود را به اين طرف و آن طرف مىگرداند و آنچه را آنها مىگويند، حركت زبانهاى آنها را با چشم مىبيند، ولى برگشت صداى آنها را با گوش نمىشنود.
مرگ پيوسته قدم جلوتر مىگذارد و با او چسبندگى بيشترى پيدا مىكند، تا آن كه چشم او نيز به دنبال گوشش بسته مىشود و جانش از كالبدش بيرون مىرود و به صورت مردارى در بين اهل خود در مىآيد، به طورى كه تمام اهل و نزديكان او از او به وحشت مىافتند و از كنار او دور مىشوند و آن مرده مسكين نيز نمىتواند با گريه خود به گريه آنان كمك دهد و جواب سخن يكى از آنان كه در سوگ او به ناله و فغان سخنانى را خطاب به او مىنمايند پاسخ گويد!!
سپس جنازه او را برمىدارند، به سوى گورى كه براى او مىكنند مىبرند و او را در دل زمين به عملش مىسپارند و از او دور مىشوند و از زيارت و ديدار او منقطع مىگردند[١].
شيخ كلينى در كتاب «الكافى» از على بن ابراهيم از پدرش از نوفلى از سكونى از حضرت صادق ٧ روايت مىكند كه:
چشم دردى عارض اميرالمؤمنين ٧ شد. رسول خدا ٦ به عيادت آن جناب آمد و ديد از شدت درد فرياد مىكشد، فرمودند: يا على! جزع و فزع دارى يا
[١] - نهج البلاغة: خطبه ١٠٩؛ بحار الأنوار: ٦/ ١٦٤، باب ٦، حديث ٣٣.