اخلاق اسلامى مبانى و مفاهيم - عليزاده، مهدى - الصفحة ٢٦ - سرشت انسان
يافت. در آن شرايط نظريه ديوسرشتى و بدذاتى بشر بهسختى مىتوانست انكار شود.[١]
شايد بتوان «سرشت انسان» را مهمترين مبحث انسانشناسى دانست. تعاريف مختلفى از طبيعت انسان بهدست دادهاند: برخى وجود سرشتى واحد را براى انسان انكار كرده[٢] و پارهاى نيز اساساً شناسايى ذات بشر را ناممكن شمردهاند.[٣] اما آنان كه سرشت واحدى براى انسان قائلاند، اين پرسش پيشِروى آنهاست آيا انسان ذاتاً نيكسيرت است يا بدسيرت؟ پرسش مزبور براى «انسانشناسى اخلاقى» اهميتى ويژه دارد؛ چراكه اگر او را بدسيرت دانستيم، انگيزه تربيت وى از دست مىرود، يا دستكم تربيت اخلاقى، نوعى درگيرى با طبيعت بشر بهشمار مىآيد.[٤]
اما از نگاه اسلام، از يك سو نظريه فطرت- كه از مهمترين اركان معارف انسانشناختى اسلامي است- بر سرشت واحد الاهى و تبديلناپذير همه انسانها تأكيد داشته و از ديگر سو همانگونه كه به جهان نگاهى مثبت دارد، نهاد بشر را نيز تحتتأثير ظرفيتهاى شناختى و گرايش خير مىداند و درنتيجه آن را مثبت ارزيابى مىكند. در قرآن كريم مىخوانيم:
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آيا در آن كسى را مىگماري كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مىكنيم و به تقديست مىپردازيم.» فرمود: «من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.»[٥]
[١] - انسان پيش از حركت اختيارى بهسوى هدف خود، بهصورت فطرى داراى ويژگيها، استعدادها، برخورداريها، محدوديتها و ضعفهايى است. بيگمان آگاهى از اين ويژگيها براى كسانى كه عزم حركت دارند و به دنبال تحولاند، امرى ضرورى است.
[٢] - قائلان به اصالت اجتماع چون ماركس و دوركهيم، و عموم اگزيستا نسياليست ها از اين گروهاند. برخى نيز بشر را تاريخى و در نتيجه فاقد ذات ثابت مىدانند و او را در هر مقعطى صاحب ذاتى خاص مىشناسند. نماينده برجسته اين ديدگاه نيز نيچه، فيلسوف نيهيليست است.
[٣] - پاسكال را در زمره اين افراد شمردهاند. دراينباره بنگريد به: ارنست كاسيرر، رسالهاى در باب انسان، ص ٣٤.
[٤] - زيگموند فرويد( ١٩٣٩- ١٨٥٦ م) روانشناس مشهور، به سرشت انسان نگرش مثبتى نداشت. او انسان را از بنياد پرخاشگر مىدانست و بر ابعاد منفى وجود آدمى و بيماريهاى روانى او تأكيد مىكرد. وى تحقق شخصيت سالم را ناممكن مىدانست و هيچ الگويى براى سلامتى سراغ نداشت. در اين ميان، برخى نيز انسان را بدذات مىشمردند؛ چنانكه هابز انسان را« گرگ انسان» مىخواند.( بنگريد به: رابرت دى. ناى، سه مكتب روانشناسى: ديدگاههاى فرويد، اسكينر و راجرز.)
[٥] -« وَإِذْقَالَرَ بُّكلِلْ مَلَئكةِ إِنى جَاعِ لٌفى الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِك الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بحَمْدِ كوَنُ قَدِّسُ لَكقَ الَإِنيأَ عْلَمُ مَالَا تَعْلَمُونَ.»( بقره( ٢): ٣٠.)