ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٢٢ - داستان هجرت ابراهيم - ع
مردى از بزرگان آن مردم گفت: من افسون و وردى بر آتش خواندم كه او را نسوزاند! چون اين حرف را زد زبانهاى از آتش بطرف او آمد و همچنان پيش آمد تا او را در كام خود برده بسوزاند. (با ديدن اين اعجاز) لوط بدو ايمان آورد، و ابراهيم با سارة و لوط از آنجا مهاجرت كرد.
[داستان هجرت ابراهيم- ع-]
٥٦٠- ابراهيم بن ابى زياد كرخى گويد: شنيدم از امام صادق عليه السّلام كه ميفرمود: ابراهيم عليه السّلام ولادتش در شهر كوثىربا (كه جايى بوده در عراق) اتفاق افتاد، و پدرش نيز از اهل آنجا بود، و مادر ابراهيم كه نامش سارة بود با مادر لوط كه نامش ورقة- و در نسخهاى رقيه است- بود هر دو خواهر بودند و هر دوى آنها دختران لاحج بودند كه پيغمبرى بود منذر (بيم دهنده) و مقام رسالت نداشت، و ابراهيم در دوران جوانى خود بر فطرت توحيد زندگى ميكرد تا اينكه خداى تبارك و تعالى او را بدين خود هدايت فرمود و او را برگزيد.
ابراهيم سارة دختر لاحج را كه دختر خالهاش بود (براى اين جمله توضيحى در آخر حديث بيايد) بزنى بگرفت، و سارة داراى رمه بسيار و مالك زمينهاى پهناور و وضع خوبى بود و پس از اين زناشوئى سارة تمام دارائى خود را بابراهيم واگذار كرد، و ابراهيم عليه السّلام رسيدگى آنها را بعهده گرفت و در نتيجه رمه و زراعت او توسعه يافت تا آنجا كه در سرزمين كوثى ربا كسى نماند كه وضع زندگيش بهتر از ابراهيم عليه السّلام باشد.
و چون ابراهيم عليه السّلام بتهاى نمرود (و نمروديان) را شكست نمرود دستور داد او را در بند كرده و گودالى براى او كندند و آتش در آن افكندند سپس ابراهيم را در آتش انداختند تا بسوزد، و بهمان حال