رفتار اخلاقى انسان با خود - سبحانىنيا، محمد تقي - الصفحة ٩٣ - فصل چهارم راههاى شناخت خود
فصل چهارم: راههاى شناخت خود
انسان، هنگام تولد فاقد هرگونه شناخت بالفعل[١] است و از زمانى كه چشم به اين جهان مىگشايد، به كسب شناخت و معرفت اقدام مىكند. او به صورت غريزى و طبيعى، نخستين شناخت و معرفت خود را از محيط به دست مىآورد و قبل از هر چيز، نزديكترين فرد به او يعنى مادر را از طريق حواس پنجگانه بهويژه حس لامسه شناسايى مىكند. فرايند شناخت محيط پيرامونى، به صورت مستمر تداوم مىيابد و روزبهروز متناسب با افزوده شدن بر سنّ، روزنههاى ديگرى براى تحصيل شناخت، پيش روى او گشوده مىشود. اين روزنهها يا ابزارهاى جديد همچون عقل و تجربه، به او در شناخت آنچه در محيط است و با او ارتباط مىيابد، يارى مىرساند. «نفس»، يكى از ناشناختههاست كه بر اساس آنچه پيشتر گفتيم مهمترين و تأثيرگذارترين موضوعى است كه مىتواند در ترسيم روش زندگى هر فرد و دستيابى به سعادت يا رسيدن به شقاوت نقش ايفا كند؛ چرا كه شناخت صحيح آن، آدمى را در مسير تحصيل كمال و سعادت ابدى قرار مىدهد و نابرخوردارى از شناخت صحيح، او را در مسير ضلالت و گمراهى قرار مىدهد. به عبارت ديگر، آدمى وقتى مىتواند مسير منطقى و قابل دفاعى را در رشد و تعالى خود در پيش گيرد كه از «خود» تلقى صحيحى داشته باشد، وجود رابطهاش با نفس خود را به رسميت بشناسد و پيش از آنكه در انديشه اصلاح روابط برونشخصى باشد، در
[١]. مقصود از شناخت بالفعل اين است كه انسانها از خودآگاهى فطرى برخوردارند؛ اما اين خودآگاهى در ابتدا بالفعل نيست و با رشد جسمانى كمكم از بالقوه به بالفعل تبديل مىشود.