رفتار اخلاقى انسان با خود - سبحانىنيا، محمد تقي - الصفحة ٢٤٨ - كنترل نفس
بهرهبردارى شد، نفس اماره تحت كنترل درآمده و عقل بر نفس سلطه يافته است. در غير اين صورت، تمايلات و خواهشهاى نفسانى، هريك صاحب خود را به سوى خويش كشيده، شرايط دشوارى براى او فراهم مىآورد تاآنجاكه ممكن است يكى از آنها غلبه كند و موجب شود آن فرد، يا به سمت ماديات و تمتعات دنيوى و شهوانى بشتابد و غرق در اشباع غرايز نفسانى شود، يا در امور روحانى يا حتى معنوى فرو رود و رهبانيت در پيش گيرد و رياضتهاى نفسانى را به صورت افراطى انجام دهد و به امور جسمانى و سلامت بدن بىتوجهى كند و سلامت جسم و عزت نفس خويش را تباه سازد. افتادن به هريك از اين دو مسير انحرافى، ناشى از ضعف رهبرى عقل است؛ چرا كه اگر عقل داراى قوّت لازم باشد، همه تمايلات انسان را خواهد شناخت و سپس با استعانت از منابع وحيانى مسير صحيح را انتخاب كرده، آنها را اداره مىكند و مانع طغيان هريك از اين تمايلات مىشود. به همين دليل قرآن كريم، بارها انسان را به تعقل و تفكر فرمان مىدهد يا تشويق مىكند و در روايات، محبوبترين مخلوق نزد خدا «عقل»[١] و بالاترين فقر و ندارى، «نداشتن عقل» دانسته شده است.[٢]
اصطلاح «خودمهارگرى»، در متون دينى تقوا و خويشتندارى يا كنترل نفس ناميده مىشود. اين اصل نه فقط در متون دينى مهمترين عامل تضمين سعادت بشر دانسته شده است، بلكه در علم روانشناسى نيز به طور جدى كانون توجه قرار گرفته است و به مثابه موضوع جدى و سرنوشتساز در آينده فرد دانسته شده است. ازاينرو براى آموزش كنترل نفس و خويشتندارى، از دوران كودكى آغاز كرده، براى تقويت اين ويژگى مهم، راهكارهاى علمى كشف كردهاند. بر اين اساس تقريباً همه صاحبنظران اتفاق نظر دارند كه وجود توانايى مهار تمايلات و كنترل رفتار، يكى از عوامل اصلى اخلاق محسوب مىشود.[٣] بنابراين به نظر مىرسد انسانيت زمانى تحقق خارجى
[١]. المحاسن: ج ١ ص ١٩٢ ح ٦: عزتى
و جلالى ما خلقت خلقا هو أحب إلى منك و لا أكملك إلا فيمن احبّ. به عزت و جلالم سوگند مخلوقى را نيافريدم كه دوستداشتنىتر از تو نزد من باشد و كامل نمىكنم تو را مگر با كسى كه دوستش دارم.[٢]. الامالى، طوسى: ص ١٤٦ ح ٢٤٠: امام على( ع):
لا عدم اعدم من عدم العقل: نيستى بالاتر از نبود عقل نيست؛ تحف العقول: ص ٢٨٦: امام باقر( ع): لا مصيبة كعدم العقل: مصيبتى بالاتر از نبود عقل نيست.[٣]. آموزش رفتار، رفتار اجتماعى و قانونپذيرى به كودكان: ص ١٥.