رفتار اخلاقى انسان با خود - سبحانىنيا، محمد تقي - الصفحة ١٢١ - ج - خودآگاهى فطرى
است در نزد آن، و نشان دادن حقيقت آن است تا گواه، حقيقت آن چيز را از نزديك و به حس خود درك نموده و در موقع به شهادت به آنچه كه ديده شهادت دهد؛ و اشهاد كسى بر خود آن كس، نشان دادن حقيقت اوست به خودِ او، تا پس از درك حقيقت خود و تحمل آن در موقعى كه از او سؤال مىشود، شهادت دهد.[١]
از اين آيات و نيز برخى روايات چنين برمىآيد كه راز اعتراف بنىآدم به خالقيت خداوند، آنگونه كه پيامبر اكرم (ص)- طبق نقل شيخ صدوق- فرموده، «خودآگاهىِ» او بوده است؛ خودآگاهىاى كه عبارت «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ» دليل آن است؛ زيرا اگر حقيقت خودشناسى اتفاق افتد و آدمى آنگونه كه هست، خود را بشناسد و بيابد، ترديدى براى او باقى نمىماند كه وجودش وجود ربطى است، نه مستقل. او خواهد دانست كه صفر اگر بخواهد عدد شود و هستى يابد، نيازمند عددى است كه با او بيايد، و گرنه هرگز مفهوم عدد نخواهد داشت. پس او خواهد فهميد صِفرى است كه فقط با خدا داراى مفهوم مىشود و بى او، هيچ است. آنگاه اعتراف خواهد كرد كه هرچه هست خداست، و او چيزى جز وجود وابسته نيست. او به خداى يكتا وابسته است و وجودش را از او گرفته و به صورت مستمر، از او فيض وجود مىگيرد. از اين آيه شريفه و از معرفت فطرى به خود، معناى حديث شريف
«من عرف نفسه فقد عرف ربه»
روشنتر مىشود. به نظر مىرسد در آيه شريفه، معرفت حقيقى به دو چيز اختصاص يافته است: يكى به نفس خود (به دلالت «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ»)؛ و ديگرى به خدا (به دلالت «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»). البته معرفت نخست، مقدمه معرفت دوم است و براى نيل به معرفت حقيقى كه هدف به شمار مىآيد، يگانه راه و شايد كوتاهترين راه، معرفت نفس و خودآگاهى است. بنابراين شناخت شهودى، يكى از معتبرترين شناختها بهشمار مىآيد و سريعتر از هر نوع شناخت ديگر، صاحب خود را به هدف آفرينش، يعنى عبوديت و بندگى مىرساند.
از «خودآگاهى شهودى» به «خودآگاهى فطرى» نيز تعبير مىشود. اين تعبير بدان جهت است كه خودآگاهى شهودى، نهاده شده در فطرت انسان و برخاسته از آن است.
[١]. الميزان فى تفسير القرآن: ج ٨ ص ٣٠٦.